تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

منوچهر احترامي


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 9:23  توسط برفی  | 

Even dogs cry, when they get lonely!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:42  توسط برفی  | 

Have you ever thought about ways to respect a request?!

I've found one of the best ones!


Joey: Hey Pheebs, you wanna help?

Phoebe: Oh, I wish I could, but I don't want to!

Friends, Season 1, Episode 1

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 12:59  توسط برفی  | 

بعضی وقتها یک موضوع آنقدر بُعد دارد که نمی توانی تشخیص دهی کدام کار درست است!

الان از همان بعضی وقت هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:24  توسط برفی  | 

جلوی افکارت را نمی توانی بگیری. صدای گیتار، آرامش، سکوت، تکرار صحنه هایی که رهایت نمی کنند. شب های بلند و سرد زمستان که تنهایت نمی گذارند!

مگر می توانی کاری کنی که هیچ وقت زود تر از ساعت 8 شب نشود؟! مگر می توانی تمام صداهای دنیا را ساکت کنی؟! مگر می توانی هیچ وقت فکر نکنی؟! مگر می توانی نفس نکشی تا شیشه ها بخار نزند؟!!!

اشتباه؛ شک! هیچ وقت رهایت نمی کنند. روی شانه هایت نشسته اند. اصلا با تو زاده شده اند! شاید بودنت هم یک اشتباه است و موجودیتت هم اساس شک!

حرکت ساعت های هماهنگ که می ایستند و می روند و تو هیچ وقت نمی توانی راز هماهنگی شان را درک کنی اما می دانی بعضی وقت ها همه با هم می ایستند! بی آنکه بتوانی اثبات کنی روحت را می خورند!

دلم برای اشتباهات بی تاثیر دوران کودکی ام تنگ شده! دوس دارم به برابری سهم خودم و سایرین شک کنم! دوس داشتم بزرگترین مشکلم مشق های فردایم بود و نمره ی املایم که از فلانی بیشتر شده یا کمتر!

تو؛ اشتباهایت؛ شک هایت، همه با هم بزرگ شده اید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:41  توسط برفی  | 

این ایمیل رو یکی از دوستام برام فرستاده بود. شاید وقتشه خیلی چیزا رو بفهمم!

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی


اونی که زود میرنجه

زود میره، زود هم برمیگرده.

اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

.......

هستند

کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند

و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.

.…..

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه

سهمگین

باشد، لال می شوی.

.…..

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی

می فهمی رنج را نباید امتداد داد

باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد

از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.

…...

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

…...

 

مهم

نیست که چه اندازه می بخشیم

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

…...

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.

…...

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند

ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.

…...

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.

…...

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد

…...

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.

…...

اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

…...

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

…...

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "

- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "

- قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "

- مقداری خرد پشت " چه بدونم "

-و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.

…...

كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:4  توسط برفی  | 

هیچ چیز جلودارت نبود

نه لحظه های خوش. نه آرامش. نه دریای مواج.

تو مشغول مردن ات بودی.

نه درختانی

که به زیرشان قدم می زدی، نه درختانی که سایه سارت بودند

نه پزشکی

که بیم ات می داد، نه پزشک جوان سپید مویی که یکبار جانت را نجات داد.

تو مشغول مردن ات بودی.

هیچ چیز جلو دارت نبود. نه پسرت. نه دخترت

که غذایت می داد و از تو باز، بچه ای ساخته بود.

نه پسرت که خیال می کرد تا ابد زنده خواهی ماند.

نه بادی که گریبانت را می جنباند.

نه سکونی که زمین گیرت کرده بود.

نه کفش هات که سنگین تر می شدند.

نه چشم هات که به جلو نگاه نمی کردند.

 

هیچ چیز جلودارت نبود.

در اتاقت می نشستی و به شهر خیره می شدی و

مشغول مردن ات بودی.

می رفتی سر کار و می گذاشتی سرما بخزد لای لباس هات.

می گذاشتی خون بتراود لای جوراب هات.

رنگ صورت ات پرید.

صدایت دو رگ شد.

بر عصایت یله می دادی.

و هیچ چیز جلو دارت نبود.

نه دوستانت که نصیحت ات می کردند.

نه پسرت. نه دخترت که می دید نحیف و نحیف تر می شوی.

نه آه های خسته ات

نه شش هایت که آب انداخته بود.

نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود.

هیچ چیز جلو دارت نبود.

تو مشغول مردن ات بودی.

وقتی با بچه ها بازی می کردی، مشغول مردن ات بودی.

وقتی می نشستی غذا بخوری

وقتی که شب، خیس اشک از خواب پا می شدی و زار می زدی

مشغول مردن ات بودی.

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه گذشته.

نه آینده با هوای خوش اش.

نه منظره ی اتاق ات، نه منظره ی حیاط گورستان.

نه شهر. نه این شهر زشت با عمارت های چوبی اش.

نه شکست. نه توفیق.

هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردنت بودی.

ساعت را به گوشت می چسباندی

 

حس می کردی داری می افتی.

بر تخت دراز می کشیدی.

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی.

خواب فضای زیر درختان.

خواب فضای توی اتاق.

خواب فضایی که حالا از تو خالی ست.

و مشغول مردن ات بودی.

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه نفس کشیدن ات. نه زندگی ت.

نه زندگی ای که می خواستی.

نه زندگی ای که داشتی.

هیچ چیز جلودارت نبود.


مارک استرند (ترجمه ی محمدرضا فرزاد)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 3:56  توسط برفی  | 

الان به شدت نیاز دارم یکی درکم کنه!

مثه همیشه!

هیسس!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 1:34  توسط برفی  | 

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد ...


... نگاه كن

من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان ...


فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:16  توسط برفی  | 

لازم می دونم یک تشکر ویژه از جناب "آنتوان دوسنت اگزو په ری" داشته باشم به خاطر تعریف های بی نظیر لغات.


پ.ن: امشب چقدر حس نوشتن هست. امشب احساس میکنم سالهاست همچین حسی نداشتم!

پ.ن: یکی منو خاموش کنه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 1:49  توسط برفی  |