مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل!
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک
کلام از نگاه تو شکل میگیرد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی.
پس پشت مردمکان چشمت فریاد کدام زندانی است
که آزادی را بر براماسیده لبان گل سرخی پرتاب میکند
ورنه این ستاره بازی حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست!!!!
فعلا خداحافظ!!!!
سلام
آقا این شبای امتحان عجب شبایی هااا!
آدم رو به عرش میرسونه. منم از اونجا که تو این هیروویری به عرش رسیدم (آخه کدوم سه نقطه ای شبه امتحان به عرش میرسه؟؟؟ راستش رو بخوای الان داره برف میاد، منم که برفی و گرنه کدوم آدم چهار نقطه ای ساعت 3:26:24 بامداد که فرداش امتحان انقل داره، میاد یکی از شعر های حمید مصدق رو می ذاره؟؟) می خوام یکی از شعر های حمید مصدق رو شروع کنم.(از موارد به عرش رساننده). این شعر با اینکه زیاد در مورد من صدق نمی کنه (در مورد بقیه نویسنده های این بلاگ ... نمی دونم)اما خفن با هاش حال می کنم.خداییش شعره، شعر واقعی پر از احساس نه... شعره اینه:
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوي تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
کاشکي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشک
گونه ام بستر رود
کاشکي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خکستري بي باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خکستري بي باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده ي خکستري سرد کدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما ...
ادامه دارد...
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد.
من راز فصل ها را می دانم
من حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است.
یلداتون مبارک. تولد این بلاگ هم مبارک. هرکی پایه است بسم الله!