سلام،خیلی بده که آدم ها یه حرفی تو دلشون باشه و نتونن بگن،آخه یه سری حرفها هست که نمیشه زد،فقط خدا میدونه و فقط به خدا میشه گفت و این جور موقع هاست که میگن دل آدم گرفته!!!!!
کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو میگویم
کلید خانه ام را در دستت میگذارم
نان شادی هایم را با تو قسمت میکنم
به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب میروم.
خوب بگذریم. این ترم واسه بقیه هم جالب نیست.چه برفی چه کیوان.
واسه کیوان با اون بد بیاریاش واسه برفی هم واسه اون ۳ واحد تکراریش!!!!!!!!!!!![]()
الان که دارم اینا رو مینویسم ساعت ۲:۵۰ نصفه شبه.هرکاری می کردم خوابم نمی برد گفتم پاشم یه پستی بذارم تا باز بعضی از این آدمای حسود کم نویسنده نگن این اسما الکیه(البته منظورم با کسه خاصی نیستا
!!!)
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند تپش "بغلمکن" شهیار قنبری نشان میدهد یا "کیوکیو-بنگبنگ" گوگوش...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند خانهتان برود دو کوچه بالاتر یا همینطور تاکسیها سر چشمکزن نیش ترمز بزنند...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند نماز صبح چند رکعت است....
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند،روی تختخواب نیمنفره میخوابی و دوتا و نصفی پروزاک و صبح دو باطری قلمی از زنگ زیاد در بطن ساعتات میمیرد و از کلاس میمانی و نه واحد میافتی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند مادر کی میرود،نرخ مکالمه چقدر میشود و...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند تلفن حنجرهی خودش را پاره کند یا سر ظهر کسی تکزنگ بزند...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند شعر جدیدت را خواستی پاره کن،خواستی بسوزان،خواستی اصلا نگو...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند آکات سفید بزنی،کنزو نمیدانم چی،یا تنهایی دیوانه و مستات، بویش عرقکشات بکند...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند حامد و پریچهر و نیلو و علی، امروز عصر، چه ترانهای میخوانند توی کوچه یا اصلا نازی هفتسال و نیمه دستش میرسد کُنار قرمز رسیده بکند یا نه...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند حافظ که بااز میکنی از کدام سمت تعبیر میشود...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند جنگل و دم خوابگاه دخترها و پشت بازارچه...اتاقت را که بوی پای اینقدر اینپا-آنپا کرده میدهد ، ترجیح میدهی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند دیگر برای که شعر بخوانی که لحنات قشنگ باشد...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند کتاب شعر نوشته باشی یا حالیت بشود با هزارتا صفر و یک برنامهی بایگانی بنویسی...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند چه سالاد الوویه درست کند مامان چه ماکارونی، یاد هیچکس نمیافتی مگر یک سینی پر از بشقاب نشسته...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند خطخوردگی دارد پاکنویس شعرت یا چقدر زلمزیمبو گرون شده تووی برج آسمانه...
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند "دوئل" را با صدای دالبی گوش کنی یا اصلا کر باشی..
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند یاهوو مسنجر جدید افلاینها را میپراند یا نه ....
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند سهشنبه باشد یا جمعه، کپهی مرگت را میگذاری شاید خواب به خواب _خدا یادش بیاید_....
وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمیکند...
When I'm feeling weak
And my pain walks down a one way street
I look above
And I know I'll always be blessed with love
And as the feeling grows
She breathes flesh to my bones
And when love is dead
I'm loving angels instead
زندگی را باید کرد!! با پوست.
خوش باشید
تمامی معانی هستی در نگاهت ریخته است
ساده ولی زیبا برایت لباس میپوشم
لباس سپیدی که می گویین رنگ پاکی است
ساده ولی زیبا دستهایت را در دستم میگیرم
دستانی که همیشه و همه جا مرحم دل تنگم بوده
ساده ولی زیبا لبانت را میبوسم
لبانی که شیرین تر از عسل میخندند
ساده ولی زیبا در اغوشت میکیرم
اغوشی که گرم ترین پناهگاه شبهای سردم است
ساده ولی بی ریا .ساده ولی با تمام احساس
امشب میگویم: دوستت دارم
رود عزیز
آن روز که تازه از کوهستان آمده بودی
وهنگام پیچیدن پشت تپه ای یکدیگر را دیدیم
آن روز را تو به خاطر سپرده ای واینک تو به اقیانوس پیوسته ای
یا در پهنه خاک آهسته و آرام فرو رفته ای
ومن نیز چند بار دیگر به ابدیت سفری کرده ام
واینک تو رود دیگری هستی
و من مرد دیگری
ولی باز یکدیگر را دوست داریم
و دوستی ما
از خاطره عشق آن روز
توانگر است...
احساس خسته بودن دارم.از خودم از دنیا از تو!!!!
پس برویم و بخوابیم تا کارها درست شود!!!!
نمی دونم چرا حالم این قدر بده!!! تو دوره ی امتحانا که بودیم هی با خودم میگفتم بذار امتحانا تموم شه ، این کار رو می کنم، اون کار رو می کنم .اما حالا... آدم بی کار که می شه به خیلی از چیزا فکر می کنه. چیزایی که بهشون فکر نکنه خیلی بهتره. منم واسه این که به اون چیزا فکر نکم شعر میگم. البته شعر که نیستن ؛ یعنی یه نوع خاصی از شعرن.خواستم تو بلاگ بذارم، روم نشد(بعدا با اسم کوین میذارم :D ).واسه همین قسمت دوم شعر حمید مصدق رو گذاشتم. همونی که خیلی باهاش حال می کردم:
... اما
تلخي سرد کدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاکستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
که در آن دولت خاموشيهاست
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي که به من مي گويد :
”گر چه شب تاريک است
دل قوي دار ، سحر نزديک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در اينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پک سحري ؟
نه
از آن پکتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست...
راستی از تمام کسایی که واسه پست "این عشق که میگن ... " نظر دادن ممنونم مخصوصا اونایی که میل زده بودن! از کیوانم متشکرم واسه اینکه از بقیه ی نویسنده های این بلاگ با معرفت تره. بازم گلی به جمال پسرا!
قشنگ ترین آرزو ها رو برای تک تکتون دارم.
قلبتون تپنده، سرتون سبز، زندگیتون قشنگ!!!
بای!
نمیونم باید میدیدمش یا نه.بعد از این همه مدت مگه من چی داشتم بهش بگم؟.....چرا ؟؟؟؟؟...وقتی دیدمش همه وجودم خواستن بود.ولی من چی میخوام؟از کی میخوام؟
وقتی داشتم بهش نزدیک میشدم می دونستم که داغون میشم.به قول حمید مصدق:من با چه سرعتی....سریعتر از باد...رفتم سوی مراسم اعدامم....تا شاهد شهادت خود باشم!!!....
دیوار اعتماد مرا موریانه خورد........اکنون من آن عمارت از پای بست ویرانم.........دیگر تو هرگز باز نخواهی گشت!!!می دانم!!!
داره بارون میاد....میرم زیر بارون.....یه گوشه می شینم.....سیگارم رو روشن میکنم و آروم گریه میکنم..................
close your eyes so you dont feel then
they dont need to see you cry
i cant promise i`ll heal you
but if you want to i will try.
some one said the truth will out
but i believe with out a doubt
in you!
you where there for summer dreaming
and you gave me what a need
and i hope you will find your freedom
for eternity.....for eternity!!!!
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد!
به جون خودم من به کسی نمیخوام توهین کنم.من واسه خودم علت های خودم رو دارم.تازه اگه برم مگه چی میشه؟به کی بر میخوره؟
اینم یه شعربرام مهمه پس درست بخونیدش:
من از اوج غرورم سرنگون گشتم من از کوه غرورم تا سریر جلگه وارستگی ها آمدم پایین من اکنون آشتی کردم و دیگر با تو خواهم بود
اما تو......!!!
فعلا...
اقا ما نیومده داریم میریم...
چقدر زود دیر شد کاش میشد بمونم ولی نمیشه...
اگه خاستین بیاین به وبلاگ قبلیم سر بزنین:
http://hate-of-love.persianblog.com/
نویسنده: ستاره ی سهیل
حالا علت چیه بماند...
ذیگر تمام شد همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد
بهتر است برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!!!!
خداحافظ!!!!!
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
خداحافظ
در محفل عزای آینه ها
واجتماع کبود تجربه های پریده رنگ واین غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان: صبور سنگین سرگردان
فرمان ایست داد؟
چگونه میشود به مرد گفت که او مرده است.(او هیچ گاه زنده نبودست!!!)
اینم یکی دیگه:
آری حق با شماست من هیچ گاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم و آنقدر مرده ام
که دیگر هیچ چیز مرگ مرا اثبات نمیکند.خداحافظ!!!!
حال شعر هم ندارم ولی از بیکاری که بهتره!!!اینم یه شعر از بیژن جلالی:
این عاشق و معشوق چه دور رفته اند در عشق
و این تنها کاری است که میتوانیم بکنیم
مرا هم زندگی کن تو را هم زندگی خواهم کرد
وآنگاه که بمیرم تو را نخواهم مرد!!!!
فعلا!!!!