باز هم نزدیک عید شد و همه فقط داریم خرید می کنیم تا شاید نو بشیم ولی ...
از قروشگاه خرید کردیم و اومدیم بیرون ، هوا خیلی سرد بود ، این قدر سرد که ترجیح می دادی ساعت ها تو فروشگاه بگردی ( هر چند جیبت تار عنکبوت بسته باشه ) ولی پات رو بیرون نزاری تا زمانی که بیرونت نکردن . همه مشغول خرید بودن:
بابا ، من ماشین میخوام ،
مامان از این شکلات ها برام میخری ،
این بهم بیشتر می اومد یا اون یکی؟ ،
آخه این قیمتش بالاست ،
اون طرف فروشگاه یه پسر بچه هنوز داشت واسه بر چسب دی جی مونی که میخواست و پدرش براش نمی خرید گریه میکرد ، یه کم اون طرف تر دختر کوچولویی با مو های طلایی تو بغل مادرش بود و مادرش اینقدر اون رو محکم به سینه اش چسبانده بود که اون دختر زیبا اصلا احساس خطر نمیکرد و شاید با خودش فکر می کرد که همیشه همچین جایی واسه آروم شدن هست ، دم باجه یه نوزاد تو بغل مادربزرگش خوابیده بود ،
خوش به حالش ، از هیچ چیز این دنیا خبر نداره ( این رو زن مسنی که اونجا تو صف ایستاده بو گفت ) و من ته دلم برای اون کوچولویی که از هیچ چیز دنیا خبر نداره و هنوز نمی دونه که اینجا با اونجایی که ازش اومده خیلی خیلی فرق داره سوخت .
دم درب خروج پسر جوونی ایستاده بود و با خستگی زیادی که از چهره اش کاملا مشخص بود به بچه کوچولوها بادکنک تبلیغاتی می داد ، بچه ها همشون تو چرخ های خرید نشسته بودن و اون پسر جوون واسه این که بتونه بادکنک رو به دستشون برسونه باید از کمر خم می شد ، شاید خیلی وقت بود که کمرش درد گرفته بود و میخواست که کمرش رو صاف کنه و برای چند دقیقه به پایین نگاه نکنه ولی نمی تونست ، آخه انگار یه نفر همش مواظبش بود ( این رو وقتی فهمیدم که ...) اون توجهی به بقیه نداشت و بیشتر چشمش دنبال بچه ها میگشت ، واسه یه لحظه دلم خواست جای یکی از اون بچه ها بودم تا اون پسر به من هم بادکنک می داد و از اون جایی که خیلی وقت به خودم قول دادم کاری بکنم که دلم می خواد ، رفتم جلو ، با زحمت پسر رو متوجه حضور خودم کردم ( آخه اون اصلا حواسش به آدم بزرگ ها نبود ) .
سلام آقا ( با یه لبخند که بتونم راضی اش کنم که بهم بادکنک بده )
اون فقط سرش رو تکون داد
میشه یه بادکنک هم به من بدین
واسه خودم میخوام ( پسر با نگاهی که توش تمسخر داد میزد به من نگاه کرد ، شاید فکر کرد دارم مسخره اش می کنم ، آخه جوابم رو نداد )
یه دونه بیشتر نمونده بود
آقا بدین دیگه ، ببین ما چقدر خرید کردیم
اخه نمیتونم ، ابن ها مال بچه هاست ( این رو در حالی گفت که به سمت راستش نگاه میکرد و انگار میترسید )
من بادکنک رو از دستش کشیدم و رفتم و اون فقط خندید .
مسخرست ولی اون لحظه خیلی شاد بودم ، چند قدم بیشتر از فروشگاه دور نشده بودم که یه پسر بچه فقیر که از سرما به خودش پیچیده بود کمک می خواست . اون دنبال همه راه می افتاد و به همه التماس میکرد
طرف من اومد فقط به بادکنک من نگاه کرد و دنبال من راه افتاد ولی من اینقدر اون لحظه به خاطر یه بادکنک 100 تومانی شاد بودم که به خودم این اجازه رو ندادم که اون بادکنک رو به اون پسر بدم شاید یه کوچولو خوشحال بشه ، الان اون بادکنک تو اتاق زیر دست و پا افتاده و خوشحالی من هم به خاطر اون بادکنک تا شب بیشتر طول نکشید.
ما آدم ها می تونیم خیلی وقت ها با کارهای کوچک همدیگر رو شاد کنیم ، شاید اگه این غرور کودن کناربزاریم و صادقانه تر برخورد کنیم ، راحت تر با هم کنار بیایم ، بعضی وقت ها میشه با یه لبخند ، با یه بادکنک که حتی درست حسابی هم باد نشده ، یا حتی با یه missed call اطرافیانت رو خوشحال کنی ، آخه تو این دنیا که هرکس به فکر خودش تو حتی با یه کار کوچک که بتونه نشون بده که تو به فکر اطرافیانت هستی ، میتونی اون ها رو خوشحال کنی . شاید اگه من اون بادکنک سفید رو به اون پسر میدادم الان احساس بهتری داشتم آخه اون هیچ انتظاری از پدرش نداشت که براش ماشین یا برچسب دی جی مون بخره ، اون تو اون هوای سرد هیچ آغوش گرمی رو نداشت و اون هنوز خیلی کوچک بود که بتونه این رو درک کنه که نا خواسته به این دنیا پا گذاشته و من هنوز نفهمیدم که چرا من اون لحظه نتونستم از یه بادکنک دل بکنم و چرا اون پسری که تمام مدت کمرش خم بود و چشمش دنبال بچه ها می گشت ، نتونست این بچه رو ببینه ؟
امسالم مثل هر سال شب چهل و هشتم رفتم پای دیگ حلیم ولی ..........
ولی امسال مثل همیشه نبود ...همیشه کلی چیز میز می خواستم شاید کلی امید و آرزو داشتم ؛ این دفه واسم یه سوال پیش اومده بود که چرا اصلا من اینجام ؟چرا اینجام؟ مگه هنوز دلیلی واسه موندن هست. شاید منم مثه برفی یا کیوان، اون امیدم که مثه آتیشی تو وجودم بود الان به زور روشن و با کوچیکترین بادی خاموش میشه..........جالب بود واسم یه همچین احساسی رو تا امروز نداشتم ........
داشتم به چند سال پیش فکر می کردم و می دیدم تو اون دنیای کوچیک دبیرستان و مدرسه چقدر شاد بودیم با چه چیزیایی حال میکردیم خلاف سنگینمون پیچوندن کلاسا تو اسفند دم عید بود و یادش بخیر سر کلاسا آقای نصرتی ردیف عقب (که برفی و کیوان همیشه رزرو می کردنش) خالی بود ماهم که مثلا بچه مثبتشون بودیم دایره وار میشستیم گپ میزدیم وقتی استاد درس میداد.چه روزایی بود..........................
یا اون روزی که به زور منو بردم سرم بشورن منم زدم دندون برفی رو شکستم(برفی جون شرمنده!!!!!!!!!!!!!)یادش بخیر احسان می گفت سرت کثیفه مصطفی هم شامپو اورده بود کیوان هم طبق معمول پایههههههههههههههههههه همجورکاری بود.یادمه یه بار هم سر کیوان رو شستن قبل از کلاس ادبیات البته منم سرمو شسته بودن دوتایی وسط حیات واستاده بودیم تا خشک شیم.
کیوان ، برفی یادتونه چه جور گفتنه رضوانی، خنده های قشنگ آقای بسطامی وقتی می گفت سمپادیا گوش گوش، سریع باشای حاج حسینی ، اچچچچچچچچچچچچچچچچچچ دو اٌ گفتنه طالبی، سلام سلام سلام کردن اخیانی، مووووووووووووآقا گفتن سامان،شعر حفظی های ادبیات!!!!، صحبت کردن برفی واسه گرفتنه نمره از معصومی سر درس فیزیک 1........
همیشه فکر می کردم هنوزم چیزیای دیگه ای هم هست و دانشگاه که بیام هرکاری بخوایم میکنیم ولی اصلا اینجوری نبود
وقتی اومدم دانشگاه بعد از گذشت چند ماه تازه احساس بی هدفی کردم که آخرش چی ؟ کجا می خوای بری ؟ واسه چی اومدی؟..........زندگی واسم شده تکرار لحظه های تکراری؛ .......
افسانه ی من به پایان رسیده است...
احساس می کنم که این اخرین منزل است
دیگر نه بانگ جرس کاروانی ...
دیگر نه اوای رحیلی ...
تنهایی ارامگاه جاوید من است.
و درد و سکوت
همنشین تنهایی جاودانه ی من است ...!!!
حالا که میبینم من تنها نبودم هرکی مشکلاته خودشو داره کیوان یه جور مشکل داره به نظرم تنها کاری که داره این روزا انجام میده شب کردنه روزاشه و همش میگه آقا خیلی باحالی دمت گرم و گاهی اوقاتم میگه خدا من که می دونم تو هستی پس چرا......
مسعودم که خیلی وقته ندیدمش گاهی اوقات بنا به حرف صادق هدایت شانسشو می خواد اون دنیا تجربه کنه یا خودشو تنهاییش هر دو تا شون توی کوچه های برفی دنبال هدفشون میگردن.........
آن روز ها رفتند
آن روز های برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم
هر دم به بیرون، خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید بر نردبان کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاج های پیر
و فکر می کردم به فردا، آه
فردا
حجم سفید لیز
آن روز ها رفتند...........
مدتي گذشت ...
گفتم حتما دلش برايم تنگ شده است!!!
آه چه خوشبختم!!!
مدتي ديگر گذشت...
مطمئن شدم که فراموشم کرده است.
و اين همه ي خوش بختي من است...
اینو تو مرداد امسال نوشته بودم، توی سکو! سکویی که دیگه ماله من نیست. سکو رو دادم تا یادم بره چقدر تنهام. تنهایی آدمها رو لحظه ها می سازند! شاید بعضی آدما در ظاهر تنها نباشن اما در باطن تنها تر از اونها وجود نداشته باشه! شاید هم برعکس!
این چیزایی که می نویسم حاصل لحظه هاست. اینو واسه این میگم که من هر وقت احساس ... میکنم ؛ مینویسم! این خیلی بده؛ چون از من تصویر آدمی رو میسازه که همش تو اون حال و هواس! اینا رو میگم که بدونین و یه وقت اشتباهی برداشت نکنین.
اگه الان دارم مینویسم به خاطر اینه که خوابش رو دیدم . بد جوری تو فکرم! ای کاش می شد فقط برای چند لحظه؛ فقط برای چند لحظه زبون و جرات کیوان رو غرض می گرفتم و بهش می گفتم!
چشمانم بسته است
تو را می بینم
دنیایی که تعبیر رویاهای من است
می گویی؛
می شنوم!
می گویم؛
نگاهم میکنی!
انگار می دانی!
باز هم می گویم
از رویا هایم می گویم
از رویایی ترین رویا هایم میگویم
اما هر چه تلاش می کنم
زیباترین رویایم بر زبان جاری نمی شود
می ترسم!
مرا جرات گفتن نیست
چگونه بگویم که زیبا ترین رویای من تو هستی
با تو تنهایی هایم را به باد سپرده ام
من زاده ی طوفانم
اما؛
مرا طاقت طوفان نیست
می روی
بی آنکه گفته باشم!
چشمانم را می گشایم
هیچ نیست!
سقف سفید اتاقم را میبینم
نور خورشید بی اجازه قدم به دنیای سیاه من گذاشته است
چشمانم را می بندم
تاشاید بگویم
اما ...!
تیک تاک ساعت در گوشم فریاد میزند
انگار تمام صدا های دنیا در اتاق من جمع شده اند
احساس میکنم پلک هایم داغ شده است
چیزی از درونم فریاد میزند
فقط یک رویا بود!
یک رویا!!!
آدم وقتی امیدش کم رنگ تره خیلی راحت تر زندگی می کنه! منم امیدم هر روز کم رنگ تر از دیروزم میشه. شاید برای همه این جوری بهتر باشه! شاید این چیزیه که اون و بقیه می خوان! شاید این همون چیزیه که باید خودم بفهمم! اما اینو خوب فهمیدم که آدما زنده ان تا با رویا هاشون زندگی کنن. حالا این رویا ها هر چیزی می تونه باشه!
زندگی توی تنهایی جرات میخواد. من جرات تنها موندن رو دارم! چون وقتی تو این دنیا تنها می شی ؛ کسی سراغت میاد که نمی تونم توصیفش کنم! اون هیچی نمی گه اما من خودم تمام حرف هاش رو میخونم! پس اگه تنهای تنهای تنها هم بمونم ، بازم تنها نیستم! اون میگه نذار رویاهات بمیرن! اینه اون چیزی که نمی زاره امید و آرزو هام خشک شه! اینه همون چیزی که به من میگه زندگی کن!
می دونم زندگی چه بی تو، چه با تو میگذره. اما ....
به قول مصدق:
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی : هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت.......
پست من تا این جا بود اما اینقد اعصابم از دست اینا خورده که ............
گفتم بنویسم شاید آروم تر شم.
مرگ بر هر کسی که می خواد رسم و رسوم ایرانی رو از بین ببره
مرگ بر هر کسی که می خواد رسم و رسوم ایرانی رو از بین ببره
مرگ بر هر کسی که می خواد رسم و رسوم ایرانی رو از بین ببره
اگه اونا فیلم 300 رو می سازن خیالی نیست، ایرانی نیستن. آخه شماها که ایرانی هستید چرا؟؟
آه ای کوروش؛ آه ای داریوش؛ کجایید تا ببینید با تمدن...........
اینو می نویسم تا ایران پرستی رو ببینید. شاید وقته خجالت کشیدن باشه
"فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاک بسپارند تا
اجزائ بدنم ذرات خاک ايران را تشکيل دهد "
پادشاه کوروش کبیر
پ.ن: این آخرش خیلی حذفیات داره؛ آخه اصلا حوصله ی دردسر ندارم! وقتشه یه کم فکر کنیم!!! آهای مجسمه های متحرک؛ شماها رو دارن زندگی می کنن، نمی خواین بفهمین؟؟؟
پ.ن: شاید یه روز وصیت نامه ی داریوش رو گذاشتم تا بدونین داریوش در 2500 سال پیش که 25 کشور جزو شاهنشاهی ایران بودند چگونه عادلانه و دلسوزانه بر مردمش حکومت میکرد. بد نیست بدونین که حمله خشایار شاه به یونان(موضوع فیلم 300) ،وصیت داریوش کبیر بوده. اگه خودمون فیلمش رو می ساختیم شاید این قد تاریخ تحریف نمی شد.
یادم باشد
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخوردنگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر
و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم
و از آسمان درس پاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
حوصله ندارم لامپ اطاقم رو روشن کنم,ولی میدونم نور قرمز غروب که از کوچه توی اطاقم افتاده فقط تا چند دقیقه دیگه دوام داره.از روی تختم که بلند میشم دختر کوچولوی همسایه رو میبینم,حرکت موهای بلندش توی هوا نشون میده که توی کوچه باد میاد....
در کوچه باد می آید,این ابتدای ویرانی ست,آنروز هم که دست های تو ویران شدند, باد می آمد......
چه هوای دلپذیری,غروب قرمزی که دیگه کم کم داره تاریک میشه,یه نم خیلی کم روی سطح آسفالت خیابون,چند نخ سیگار,با یک مه رقیق توی خیابون که فقط باعث میشه از همین الان دلت واسه این هوا تنگ بشه.دستام رو با حالت بیخیالی همیشه گیم توی جیبم میکنم و اونقدر میرم تا به یک میدون میرسم....
طفل پاورچین پاورچین ,دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها,بار خود را بستم,رفتم از شهر خیالات سبک بیرون,دلم از غربت سنجاقک پر....
میدون بزرگییه,فقط وقتی روی نیمکت می شینم احساس سرما میکنم,چند متر اونور تر ,یک مرد با زن و بچه هاش دارن بازی میکنند,خیلی سخت نیست که بفهمی مرد حوصله اش از بازی سر رفته و به عمد توپ رو توی چمن های نیمه زرد میندازه تا آوردنش واسه بچه کمی بیشتر طول بکشه.
روی نیم کت روبه روم یه دختر و پسر نشستن,دختره موهای سیاه و کوتاهی داره,با التماس داره به پسره نگاه میکنه,2 تا لیوان چایی بینشونه که نشون میده تازه اومدن.اگه سر و صدای مرد با زن و بچه اش نیاد میشه فهمید به هم چی میگن.
-امیر, من فقط به خاطر تو باهاش تموم کردم,تو که بهش چیزی نمیگی؟
-نه,اینقدر گیر نده
-امیر جونه من,اگه بفهمه منو میکشه
-….
دختره دست های پسره رو میگیره,از لبخند مرموز روی لب های پسره میشه راحت فهمید که داره دروغ میگه و شاید پسر قبلی هم حتی از این کار با خبر باشه و نقشه این کار رو با هم کشیدن.ولی دختره کاملا قانع شده,دست های پسره رو محکم گرفته و سرش هم روی شونه های پسره ست
-امیر(صدای آروم دختر که پر از نا امیدیه)
-هان
-خیلی دوست دارم
-(پسره در حالی که داره من رو نگاه میکنه و می خنده,انگار میخواد من رو شریک کارهاش بکنه) من هم دوس.......
چه مهربان بودی ای یار,چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...
الان توی فضای سبز ترمینال ایستادم,درخت های خسی ترمینال دارن با باد حرکت میکنند,دور و برم خیلی شلوغه,چند تا پسر احتمالا دانشجو دور هم دارن غذا میخورن,خیلی خونسرد,انگار نه انگار که چند قدم اونورتر,راننده اتوبوس با نگرانی داره داد میزنه: تهران فوری,تهران فوری...
ساعتم زیر سرمه و دارم صدای حرکت عقربه هاش رو میشنوم....
آنگاه که زندگی من چیزی نبود,هیچ به جز تیک و تاک ساعت دیواری,دانستم که باید,باید,باید ,دیوانه وار دوستت بدارم....
به این موقع توی ترمینال بودن عادت دارم.هر وقت میخواست بره دانشگاهش من باهاش می اومدم.من از 10 دقیقه قبلش میاومدم ولی اون همیشه سر وقت رفتن اتوبوس می اومد.می گفت اگه خیلی اینجا وایسته گریه اش میگیره و سعی میکرد باهام چشم تو چشم نشه.خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم...
آه,چه مردمانی در چهار راه ها نگران حوادثند
و این صدای سوت های توقف, در لحظه ای که باید ,باید,باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
صبور,سنگین,سرگردان....
برای له شدن خیلی تنهام,به خودم می ام,دور و برم هیچ کسی نیست,نه احسان نه سجاد نه مسعود و نه صادق.
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای پای حرکت مردمانی ست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند....
سیگارم رو روشن میکنم و توی تاریکی راه گم می شم,تا خونه راه زیادی مونده......
سلام
وبلاگ بر باد رفت اما برشگردوندیم. شاید لازم بود تا دوباره در مورد این بلاگ و نویسنده هاش یه تجدید نظر بشه! شاید به خاطر توضیحات بلاگمون بود که توش نوشته بودم. آخه من نوشتم که هر کی بخواد می تونه تو این بلاگ بنویسه؛ چه اشتباه بزرگی! اینا رو زمانی نوشته بودم که دیگه طاقتم تموم شده بود. حقیقتش اینه که این بلاگ رو زدم تا تنهاییم رو با بقیه قسمت کنم. حالا به هر طریقی که بتونم اما حالا ....
می دونم خیلی هاش تقصیر خودمه! اومدن و رفتن ستاره سهیل؛ خداحافظیو برگشتن کیوان؛ دوستانی که به هر دلیلی می خواستن با ما باشن اما من قبول نکردم؛ وآخرینش هم پست لی لی جون! خیلی چیزهای دیگه هم بوده که من یادم نمیاد.
در مورد لی لی باید بگم قبول دارم تقصیر من بود که موقعیت رو قشنگ واسش روشن نکرده بودم و اون .... حالا که گذشت. اما دیگه قرار نیست از این اتفاق ها بیافته. وقتی قضیه رو واسه لیلی گفتم دقیقا اینو گفت: " حالا که این جوریه، منم نمی خوام بنویسم"
اما . تو این بلاگ تمام سعی مون اینه که متنامون مال خودمون باشه! منتظر متن های واقعا قشنگ کیوان باشین. منم که همیشه خودم می نویسم و می نوشتم. ماتادور هم قراره دیگه درست بنویسه(تعهد داده)! منم قراره دیگه زیاد تغییر وضعیت ندم. مهرانم قراره متن های به روز .... مینا هم که گناهکی هر چی بهش بگی قبول می کنه!
امیدوارم دیگه از این جور مشکلات پیش نیاد.
به امید روزهای روشن!
دیدین بعضی وقتها آدم الکی الکی به پوچی می رسه؟ الان سر کلاس ترمو ام؛ دیدم حوصله گوش دادن ندارم(آخ آخ آخ! مثلا قرار بود این ترم آدم شم و درس بخونم. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه)، گفتم بشینم یه چیزی بنویسم(آخه همه ی مثال هاش؛ تازه کاملترش؛ تو جزوه ی ترم قبلش هست :D )از بچه های بلاگ نویس هم تا دلتون بخواد تو این کلاس پره مثل ستاره سهیل، چی تور، همکلاسی ، محمد و... داشتم فکر می کردم واسه چی بلاگ می نویسم. اینا واسه چی بلاگ مینویسن؛ اصلا زندگی میکنیم که چی بشه؟!!! :D
داشتم با خودم فکر می کردم من این بلاگ رو زدم تا یه چیزایی یاد بگیرم؛ یه چیزایی رو غیر مستقیم به بعضیا بگم(مثل دوست های نزدیک و دورم . مخصوصا همونایی که گفتم تو دو هفته فراموششون کردم)اما دریغ از یک متن! می خوام بازم شروع کنم آآآآ؛ اما نمیشه!!! به دوستام که همه ی حرفام رو زدم؛ اون قضیه هم که پیچید! آخه باید یه چیزی از طرف ببینی تا پایه شی دیگه؛ اون که آنتن نمی ده؛ منم که این جوری! پس من چی کار کنم؟؟؟ واقعا دوست ندارم احساساتم رو یه طرفه خرج کنم. در این باره با دو تا از مجرب ترین دوستام یعنی کیوان و لیلی(lily ) صحبت کردم. حرفاشون خیلی قشنگه! کاملا منو نا امید میکنه! کیوان میگه "تو باید خودتو نشون بدی" اما آخه چه جوری؟ لیلی هم میگه"با این جور آدما رابطه دوستی داشتن خیلی سخته! بی خیال شو!" اما آخه مگه هر چند سال یه بار یکی رو پیدا میکنی که همه ی اون خصوصیاتی که تو میخوای داشته باشه؟؟؟ بیشتر توضیح بدم تابلو میشه پس نمی گم!
هر کسی یه هدفی داره! یکی می خواد تو ده سال آینده لیسانس بگیره، یکی میخواد اسمش فلان جا چاپ شه، یکی می خواد بلاگش رو طرفش بخونه(با اون ریشاش :D )، یکی هم میخواد هر چی دختر تو دنیا هست رو امتحان کنه(خودش می دونه!)، یکی هم که می خواد شاگرد اول شه اما هر چی خر میزنه نمیتونه، یکی هم مح.. یا مهل... رو می خواد اما نمیشه و هزار تا از این جور خواستنا .ولی هدف من چیه؟ من هدفم رو گم کردم! آهای هدف من کجایی؟ می خوام بخورمت :D . شما نمی دونین من هدفم رو کجا گذاشتم؟!
راستش رو بخواین هدف من معلومه! خیلی هم رو شنه! در واقع من هدفم رو میشناسم اما هدفم...! نمیدونم!
ولش کن. به قول بچه ها خودش خشک میشه میافته! شعرو داشته باش که خوده زندگیه...
هنوز باورم نیست
تمام شد
آینده ای مرا در پیش است
که سریع تر از باد به گذشته ام می پیوندد
آه
درنگ کنید
من جا مانده ام
حرف هایم هنوز باقی است.
من می گوییم
تو می شنوی؛ سری تکان می دهی؛دور دست ها را می نگری
اما غافلی
غافل از آنکه باد، آنچه را که زیر لب زمزمه می کنی
برایم هدیه می آورد.
میدانم تو را تحمل من نیست. دیوار ها گفته اند.
برو
تو نیز برو
برو پیش از آنکه آینده ات تسلیم خاطره ها شود
می دانم اگر رهایت نکنم
رهایی ات را بی من خواهی یافت
آنگاه خواهی رفت تا منی دگر شوی!
من زنجیر شده ام
تمام شده ام!
مرا تقدیر در گذشته ها نوشته اند
می دانم تو را باور این نیست
که من امید به آغاز دارم
که من امید به تولدی دیگر بسته ام!
پ.ن: اینقدر به من گفتن شعر پست قبلیت ماله کیه که به خود شیفتگی و خود باوری مزمن رسیدم! ای بابا؛ ما اینیم دیگه! ماله خودمه! همیشه فکر میکردم متن هام یه نوعه خاصی از شعره اما انگار باید به خودم امیدوار باشم. من هر وقت متن یا شعر مال خودم نباشه اسم شاعرش یا نویسندش یا مرجعش رو حتما می نویسم!
پ.ن: راستش رو بخواین زندگی خیلی باحاله ها! چشم حسود ها کور دارم با زندگیم حال می کنم! واقعا زنده شدن حس خیلی قشنگی داره!
پ.ن: قسمت اعظم متن سر کلاس ترمو نوشته شده. بقیش رو هم همین الان خودم اضافه کردم!
پ.ن: راستش رو بخواین زندگی پره از هدف های کوچیک و بزرگ! منم کلی هدف واسه خودم دارم که قراره یکی یکی بهشون برسم یا نرسم.
پ.ن: یه چیزه دیگه هم بگم و برم؛ من اون زمانی که بد جوری دپ بودم و هیچ چیز برام ارزش نداشت و عشق مرگ بودم؛ همش فکر می کردم. یه درس بزرگ از زندگی گرفتم. لازم نیست واسه همه چیز و همه کار دلیل داشته باشی، لازم نیست همش فکر کنی، کافیه زندگی کنی!
همیشه دنبال کسی یا چیزی می گشتم که به حرفام گوش کنه! اما نه از روی اجبار یا بخاطر اینکه من ازش خواستم. چون واقعا به حرفهای بقیه گوش کردن؛ مخصوصا به درده دلاشون واقعا سخته! یکی از دلیل های درست کردن این بلاگ این بود که حرف هام رو بنویسم تا هیچ کس رو مجبور به کاری نکرده باشم که دوست نداره.اما دلیل اصلیش چیز دیگه ای بود. من این بلاگ رو درست کردم تا دوست داشتن و عاشق شدن رو یاد بگیرم، اما مثه اینکه خدا، منه دیروز رو آفریده بود تا برای تمام روابط عشق و عاشقی یه مثال نقض زده باشه. من به پیشنهاد یکی از بچه ها تصمیم گرفتم یکی رو دوست داشته باشم یا بهتر بگم یه دلیل واسه زندگی کردن برای خودم پیدا کنم، از روی عقل هم دوست داشته باشم(دقیقا همون جور که می خواستم) یکی رو در نظر گرفتم و شروع کردم به شناختنش؛ یواش یواش داشتم یه چیزایی می شدم داشتم احساس پیدا می کردم، دنیا قشنگ تر شده بود، حداقل زجر انتظار برای دیدنش لذت بخش بود که روزگار باعث شد یه 2 هفته ای نبینمش. آره! تو این دو هفته فراموشش کردم. یادم رفت که باید بشناسمش. وقتی دیدمش دیگه نمی خواستم بشناسمش.از خودم بدم اومد؛ با خودم گفتم تو که تو 2 هفته می تونی آدما رو فراموش کنی، اگه فردا یه سفر دور و دراز واست پیش بیاد ؛ احتمالا تموم دنیا رو فراموش می کنی. خیلی ها فکر می کنن این چیزایی که مینویسم رو فقط واسه این می ذارم که وبلاگ رو پر کنم و بقیه بیان بگن: "قشنگ بود؛ آفرین؛ خودت نوشتی؟" اما حقیقتا این جوری نیست. بعضیا هم فکر می کنن پست می ذارم تا تنهاییم رو ثابت کنم؛ چیزی که هیچ وقت نیاز به ثابت کردن نداشته! من حرف هام رو می نویسم تا شاید آروم شم. اما مشکل این کار اینه که نامحرما حرف هات رو می شنون، رویاهات رو میفهمن؛ بعضی وقت ها کارشون به جایی میرسه که به خودشون اجازه میدن که بگن من فلانی رو می شناسم! و هزار جور مشکل دیگه! دیگه جایی برای حرف هام نیست! منم مجبورم مثل بقیه باشم . اما قبلش آخرین حرف هام رو می زنم تا بعد ها خودم رو به جرم زندانی کردن حرف دلم مجازات نکنم؛ می گم تا رها شم!
این ها به این معنی نیست که من دیگه تو این بلاگ نمی نویسم؛ بلکه معنیش اینه که می نویسم تا زنده بودنم رو ثابت کنم!می نویسم تا بگم که منم هستم!
می دانم مرده ام
اما
باورم به زنده بودن
مرا از دنیای مردگان جدا ساخته
کاش تو را پیش از مرگ یافته بودم
و باز هم همان سخن قدیمی
"چقدر زود دیر می شود!"
آیا واقعا راه بازگشتی نیست؟
من تو را یافتم!
اما چقدر دیر
اما چقدر خوب
برایم مرگ بریده اند!
برای این بازگشته از مرگ حکم اعدام بریده اند
می روم؛
سریع تر از باد
پیش از آنکه حکمم را اجرا کنند
پیش از آنکه به تو و زنده بودن عادت کنم
می روم پیش از از آنکه با کلام سرد تو تمام وجودم فرو ریزد
من پیش از تو به خود نه گفته ام
و ای غرور من
از اینکه تو را این چنین استوار و پا برجا می بینم به خود می بالم
می روم تا خدای من، معبودم باشد
نه پیکر مجسمه صفت تو!
ازتون یه تقاضا دارم؛ اگه واستون ممکنه زندگی رو تو یه جمله یا چند خط واسم تعریف کنید!
یه چیزی رو خوب می دونم، یا باید عوض شم و دوباره متولد شم؛ یا باید برم و یک سنگ قبر برای خودم سفارش بدم! سعیم رو می کنم! سعی می کنم اطرافیانم رو دوست داشته باشم! سعی می کنم از ته دل بخندم! سعی می کنم فراموش کنم که یه روزی با مرگ هم نشین شده بودم! سعی می کنم تا زندگی کنم ...
تمام این سعی ها از یک جمله شروع شد! جمله ای که به من می گه زندگی کن چون خدات دوست داره! چون خدام دوسم داره منم آدم ها رو باید دوست داشته باشم! باید زندگی کنم ... این جمله رو واستون می ذارم چون به این جمله مدیونم! زندگیم رو مدیونم! آیندم رو مدیونم! اینه اتفاق بزرگ زندگی من!
آرزو هایت را بنویس و تک تک از خدا آنها را بخواه
زیرا خدا فراموش نمی کند
اما تو فراموش می کنی که آنچه اینک تو داری همان آرزوهای دیروز توست!
قبل از اینکه با حسرت همنشین شم باید اقدام کنم! پس بهتره عجله کنم....
روزهاتان قشنگ تر از زیباترین رویاهای من باد!
بای
دوباره سلام!!!دوست دارم یه شعر بنویسم که وقتی خیلی خیلی ... دلم گرفته بود واسه اولین بار خوندمش!! کلی باهاش حال کردم،راستش واسه اولین بار بود که با شعر اینقدر حال کردم،الان یه تیکه اش رو مینویسم تا بعدا بقیه اش رو بنویسم:
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم
از اعماق نومیدی صدایش کردم:
ای پیدای دور از چشم!
دیریست که من میچشم رنجاب تلخ انتظارت را،
رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن.
My precious one ,my darling one ,my cheerest one,
its time to go to sleep
just by your hands give your kiss to me
just close your eyes
you are safe as you be able to be
and in your dreams you run on angles wings
... between the stars touch the face of God ,and…
and that’s the time you don’t like to wake up to face the world.