فقط چند تا پله مونده، این چند تا رو که می رم پایین میرسم به یه مکان 14-15 متری با چند تا کابین که دور تا دورش شیشه است، قرار بوده کافی نت باشه ولی هنوز به این مرحله از تمدن نرسیده و بیشتر به شکل مکان ازش استفاده می شه. چوب کاری دکور با اون رنگ سبزی که که روی چوب ها چرم کاری شده هم بیشتر نمایانگر کافی شاپ یا پاتوق بودن اینجاست. اگه به چراغ مودم کامپیوتر اصلی نگا کنی میبینی که خاموشه؛ پس این دختر و پسری که ته کافی نت نشستن دارن چی کار می کنن رو خدا می دونه!اوایل این چیزا واسه تازه واردا جالبه ولی دیگه اینا واسه ماها باعث کنجکاوی نمیشه، اصلا خیلی وقته هیچ چیز واسه ی من باعث کنجکاوی نشده.
از پشت کابینی که دختر و پسره نشستن، صدای خش خشی میاد و معلوم میشه دارن میرن، خوشحال و بی غم، فکر کنم اگه توی مرکز کامپیوتر شرکت مایکروسافت میشستن اینقدر رضایت نداشتن!
اونا که می رن ساعت رو نگاه می کنم، حدود 9 شبه، در کافی نت رو می بندم و روی صندلی، پشت دستگاه مرکزی میشینم. نور زرد رنگ چراغ ها رو کم می کنم و پاهام رو میندازم روی میز کامپیوتر، ورق های اضافی و سفارشات مشتری ها رو نگاه می کنم، همشون روی میز درهم و برهم افتادن، دو تا استکان روی میز هم نشون میده که کسی چیزی خورده، چند تا ورق A4 معلوم نیست چرا زیر پا، افتادن روی زمین، پرینتر هم با صدای مسخره ای داره کار میکنه.
یکی از سفارشات رو که نگاه کنی ، روش نوشته ؛تحقیق حدودا 15 صفحه ای ، در مورد گیاهان آبزیستی! خیلی جالبه ، پس هنوز مردم در مورد گیاهان آبزیستی نگرانن! معلوم نیست این تحقیق که با فشرده شدن چند تا دکمه و پرینت کردنشون به وجود میاد ، می خواد به کدوم معلمه بیچاره ای غالب بشه و اونم با شوق و اشتیاق به یارو یک 20 توی دفترش بده و شبش هم همه از اتفاقات افتاده راضی اند و می رن راحت می خوابن!
دوست دارم بخوابم؛ با بی احتیاطی خاصی دستم رو به سمت پاکت سیگارم میبرم، دستم به لیوان می خوره و میشکنه، شاید لیوان از شکسته شدن درد می کشید و دیوار از خراب شدن، شاید تن ما نیز از مردن رنج می کشد، بی آنکه دیگر بدانیم! ما همه پیر می شویم، مثل فنجان و دیوار اتاق، ولی من تند تر نفس می کشم و تند تر پیر می شم! سیگارم رو روشن می کنم و از پشت دودش بیرون پاساژ رو نگاه می کنم. یه آهنگ میذارم و چشمام رو میبندم و میرم توی فکر...
به یاد می آرم یه شب زمستونی رو ؛ با خواهرم میرفت کلاس زبان، می خواستم برم دنبالشون، همه ی فکرم اون بود، 2 تا گل رز قرمز خریده بودم، با تمام پولی که داشتم و با تمام احساسی که داشتم، رفتم توی موسسه، دیدمش، منو که دید فقط چشم هاش داشت برق می زد،یکی از رز ها رو دادم به خواهرم، دیگری رو به اون. هر دو رو واسه اون خریده بودم ولی احتمالا خواهرم از این کارم ناراحت می شد! وقتی بهش دادم فقط بهم نگاه کرد، دستم رو گرفت و...
من از غم تو گامی فرا تر نهاده ام و از همان جا که رفتی نگاهم دنبال توست، خورشید و ماه بیهوده می گردند و روزها شب می شوند و شب ها روز، من از غم تو گامی فراتر نهاده ام و از همان جا که جدا شدیم نگاهم دنبال توست...
.... چشمام رو که باز می کنم می فهمم که تا حالا گرمای صورتم رو دونه های اشک خنک می کرده، به در که نگاه می کنم به یاد می آرم بعد از قفل کردن در هنوز 14-15 تا پله واسه رسیدن به خیابون رو باید بالا برم ...
فقط برای تو بود که این راه دراز را آمدم، زیرا پیا می داشتم و اینک که مزه ی آن را چشیدی به آسودگی می روم، زیرا فقط برای تو بود که از راه درازی آمده بودم ....
دلم تنگ شده، دلم برای رویای با تو بودن تنگ شده، دلم برای سادگی هام تنگ شده، دلم برای رویای عاشقانه دوست داشتن تنگ شده، هرچی تو رویا بیشتر بهت نزدیک می شم؛ تو واقعیت ...!
امروز اتفاقی افتاد که من حق رای رو به صورت کامل از احساسم گرفتم! احتمالا از این به بعد عقل و منطق بر این تنها حکم خواهند راند. تاج و تخت مبارکتان باد!
اینو گذاشتم تا پست کیوان جون در بیاد. آقا کیوان منتظریم!
ای بابا
باز من دلم گرفت اومدم بنویسم!
خوب چیزیه این وبلاگ هاااااا:D .امروز خونه مهدی پلاس بودیم و داشتیم فیلم آتش بس رو نیگا می کردیم
. تو حال و هوای آخرای فیلم کیوان یه حرف با حالی زد، گفت تا یکی پیشته حالیت نیست خوش بختی همونیه که کنارته! همین که بره می فهمی خوشبختیت هم رفته و از این حرفا
. منم به حرفاش گوش می کردم. یه نگا کرد به مهدی. انگار می خواست مهدی تاییدش کنه؛ بعد نگا کرد به من ؛ تا رفتم تاییدش کنم زاررررررررت گذاشت تو حالم!!!یهو گفت تو اصلا احساس حالیت میشه؟؟
بعدشم زد زیر خنده! راس می گفت! من در مقابل اون دوتا هیچی حالیم نمی شد
.منم زدم زیر خنده!![]()
راستی سلام!![]()
چه طورین؟![]()
![]()
سال نوتون مبارک! ایشالا صد و بیست ساله شین!!؟؟؟
حوصله نوشتن از دل تنگی ها رو ندارم! بسه دیگه!!! زندگیمون دل تنگیه حالیمون نیست!؟
خداییش زندگیمون طنزه! منتهی ما همش اون قسمتای تلخش رو می گیم و بزرگ می کنیم. الان که دارم مینویسم هیچ موضوع خاصی تو ذهنم نیست!!!
می خوام یه شعر واستون از حمید جونم (حمید مصدق
) بذارم! بد قشنگه هااااااا. بخونین و حالشو ببرین.
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
امیدوارم سال نو ،سال رسیدن به رویاهایی باشه که قشنگی شون آتیش به دامن کسی نزنه!!!؟؟؟ بذاریم آرزو هامون واسه ی همه قشنگ باشن!!![]()
فعلا!