زنده ام ؛اما زندگی نمی کنم. نمی دونم از خودم، زندگی خودم، دنیای خودم و خدای خودم چی می خوام! کاش هیچ وقت بعضی از رویاهام تعبیر نمی شدن. حالا می فهمم که چرا خدا هر چی که می خوایم بهمون نمی ده. ای کاش این چیزا رو بهم نمیداد. اما حالا که داده چی کار کنم؟؟ همشون دلم رو زدن. دقیقا مثل بقیه چیزایی که قبلا دلم رو زده بودن. خودم می فهمم که برای تجربه کردن تازگی ها زود به زود مود عوض می کنم اما هیچ کدومشون ...
هدف هام برای زندگی کردن تموم شده. شاید رویاهام هم مثل خودم زیادی کوچیکن و نمی تونم دنیای بزرگ اطراف خودم رو ببینم و دستم رو روی خرطوم فیل گذاشتم! خیلی ها می گن زندگی کردن دلیل نمی خواد اما مگه می شه بی دلیل زندگی کرد. حوصلم از زندگی کردن سر رفته. یه دلیل تازه برای زنده بودن می خوام.حقیقتش اینه که اونقدر ها هم بی هدف نیستم. تمام وجودم رو رویای ...(سانسور) فرا گرفته و خودم رو وقفش کردم! اما اگه یه روز اینم حقیقی شد و دلم رو زد اون موقع چی کار کنم؟؟ اینا رو گفتم تا یک سوال مهم ازتون بپرسم،
دلیل زنده بودنتون چیه؟؟
لطفا جواب منو بدید. شاید از کارایی که دیگران انجام می دن و من درک نمی کنم یه چیزایی فهمیدم! شاید یه دلیل پایدار برای زندگی کردن پیدا کردم! شاید فهمیدم دلیل آفرینش آدما و کلا دنیا چیه!!!
خواهشا اگه شما هم مثه من هستید؛ اعتراف کنین و خودتون رو با حرف های الکی تبرئه نکنین! مرسی.
در ضمن نظرتون در مورد آهنگ جدید بلاگ چیه؟؟
فعلا
بای!
ساعت 3:31 بامداده! بالاخره کارای کامپیوتریم تموم شد. خیلی خوابم میاد اما اصلا قصد خوابیدن ندارم. حالم اصلا خوب نیست! دلیل اصلیش رو خودم هم نمی دونم اما می دونم که دوست ندارم در موردش صحبت کنم یا کسی ازش چیزی بدونه. حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم. حتی خودم. هیچ کارم اون جوری که می خوام پیش نمی ره. صبح ها بی هدف می رم دانشگاه، بعد از ظهر ها هم یا می رم شلم بازی می کنم یا می رم شرکت پیش بچه ها. از تکرار روز ها خسته شدم! ای کاش تابستون ها هم دانشگاه باز بود. حداقل روزهای تکراریم هر روز رنگ عوض می کردن تا کمتر متوجه یکی بودنشون بشم. دلم هوای شب های امتحان سالن مطالعه ی دانشگاه رو کرده. هوای اون شب هایی که به جای درس خوندن همش با کیوان حرف می زدیم. یادش به خیر؛ دلم واسشون تنگ شده! نمی دونم الان واسه چی دارم مینویسم اما می دونم این کاریه که الان دوست دارم انجام بدم.
آدما چقدر میتونن عوض شن!!! خودم رو می گم! انگار روحم رو، تفکراتم رو، اعتقاداتم رو عوض کردن. یه روزی میگفتم ....
میدونم که دارم توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم!
یه روزی تشنه ی تجربه کردن خیلی چیزا بودم؛دوست داشتن، عشق، دانشگاه و....شاید عشق نه! چیزی که بهش عشق می گن؛ حالا هرچی. الان برام فقط یه افسانه شده! دیگه حتی راهی به رویاهام و دنیای خیالیم هم نداره. هرچند از اون دنیای قشنگ تور رویاهام هم چیزی نمونده! یک شهر زلزله زده ست، یک شهر پر از ماتمه! من موندم و رویای قدرت و ثروت و شهرت! رویاهایی که ثبات دارن!
نمی خوام بخوابم اما می رم توی تخت خوابم؛می رم دراز میکشم و به اون چیزایی که دوست دارم؛ به آرزوهام فکر می کنم. آرزوهایی که نمی ذارم برام آرزو بمونن و برای رسیدن به اونها هر چیزی که سر راهم باشه له می کنم! نابود میکنم!
اتفاقاتی که این اواخر برام افتاد خیلی تلخ بود اما بهم یه چیزایی هم یاد داد! به من یاد داد که زندگی اون چیزیه که توی واقعیت اتفاق می افته نه اون چیزی که توی دنیای خیالیم برای خودم ساختم! به من یاد داد که هیچ چیز با فکر و خیال و انتظار عوض نمی شه!
انتظار!
انتظار؟
انتظار!؟
هیچ علامتی را برای نشان دادن پوچی این کلمه و پوسخندی که زمان بیان این کلمه بر لبانم نقش می بندد نیافتم. هیچ نیست! زندگی در دستان من و توست! انتظار راهی برای نفوذ شیاطین به عمق وجود من و توست! رها کن خود را از بند و زنجیر این ابلیسان. زندگی در دستان من و توست! انتظارت را با دستانت مقدس کن! دستانت رهایی را خواهند ساخت و انتظارت برای پایان چیزی جز اندیشه ای خوش سیما و باطل نخواهند بود! زندگی در دستان من و توست!بگذار رهایی بر دستانت بوسه زند نه بر انتظارت!
می آید!"انتظار میگویید" و تو برای آمدنش ساکن منتظر خواهی ماند! قافل از آنکه هر لحظه سکون تو را سال ها از او دور تر خواهد کرد! حرکت کن و به انتظارت بگو از پشت بیاید!!!!
پ.ن:متنم خیلی سانسور داره! امید وارم بفهمین موضوعش چیه و واسه چی نوشتم. اگر امکانش بود و می دونستم که خوانندگانم جرات و جنبه ی درک اون مطالب رو دارن حتما می ذاشتم. خودتون می تونید تصور کنید که چی بوده! چه درست، چه غلط؛مهم نیست! این جوری حداقل به من ضربه نمی خوره!
عجب بد بختی ای داریمااااااااااا!! هر چی آنتی ... زود می بندن!
حالا که این جوره منم آس خودم رو رو می کنم! فقط زیاد تابلوش نکنین. این نیاز به یوزر و پسورد داره پس تعجب نکنین!
یوزرنیم : sikim
پسورد: fidelio
حالشو ببرید.
اوه اوه اوه! عجب سیستم خوفی دارن اینا!خداییش ما که کم آوردیم! اسکریپت هامون جواب کرده! واسه همین به این چشم بادومی ها متوسل شدیم!
فعلا این تنها آنتی ف ی ل ت ر ی که واسم مونده و کار میکنه! مال طرفای یانگوم ایناست!
افسانه و رویای دوست داشتنت ، تمام شد!!!
چه زود
ای کاش برایم همان رویا می ماندی
آه...
این هم گذشت
نفرین بر تو ای زندگی
کاش برایم همان رویا می ماندی
کاش برایم همان رویا می ماندی!
می دانم
سبب تو نیستی
سالهاست که زیر خروار ها تنهایی مدفونم
برایم زندگی شده است
از درون پوسیده ام
زود تر از زمان پیش رفته ام
چروک افکارم را طراوت صورتم پوشانده
در دنیایی پر از آزادی محبوسم
هوای سنگین این زندان بزرگ سینه ام را می فشارد
به بودنشان عادت کرده ام
با بودنشان زندگی می کنم
امیدم برای زندگی سوسک ها و حشراتی شده اند که تنهایی ام را پر می کنند
امیدم برای زندگی زالو هایی شده اند که با عشق خونم را میمکند
مرا از مادر با تیغ سکوت بریده اند
بمانید با من
ای درد
ای تنهایی
ای سکوت
بمانید با من که وفادار تر از شما هیچ ندیدم
بمانید با من!
