شده تا به حال یه حسی داشته باشین و ندونین چه حسیه و از اینکه اون احساس رو دارین احساس رضایت کنین؟ من دقیقا الان یه همچین حالی دارم. با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ولی نمیدونم چرا این حس قشنگ اومده سراغم، یه احساس شادی همراه با امیدواری و یه کم ترس، احساس غرور، احساس مرد بودن،شاید هم احساس طعم شیرن یک شکلات کاکائویی که مامانت بهت میده!!! اینا رو همش رو قاطی کنی میشه احساس من!
دوست ندارم این احساس تموم شه اما میدونم که هیچ وقت تکرار لذت بخش نیست؛ هیچ وقت! شیرین ترین چیزها هم با تکرار تلخ میشن! میدونم یه روزی این میره اما الان دوسش دارم و باهاش زندگی میکنم!
امروز رفته بودم سر تمرین تاتر پسر داییم، یه نمایش نامه بود که واسه بچه ها داشتن آمادش میکردن، کلی خندیم و کلی هم نظم اونجا رو بهم زدم، یه لحظه با پیش خودم گفتم ای کاش منم هنر خونده بودم و می تونستم بقیه رو بخندونم، کاش میتونستم بچه ها رو شاد کنم؛ کلا خیلی دوست داشتم توی اون نمایش نامه بازی میکردم.
بعد از تمرین، بیرون که اومدیم به پسر داییم گفتم خوش به حالتون، چه زندگی شادی دارین. در کمال ناباوری پسر داییم گفت اینم به عنوان یه کار واسم تکراری شده!!! وقتی اینو گفت اصلا خنده از رو صورتم جمع شد! یعنی میشه کار به این شادی واسه آدم تکراری بشه!!!
بعد اون وقت من میگم واسه چی زنده این میگین چرا میگی!!!!!!
چه فرقی میکنه پاییز یا بهار وقتی اونا باشن و تو نباشی؛ چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره؛ مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو کنارم نیستی!!!
اینم حرف دل خیلی هاست اما .... این حرف یکی از دوستامه! خوبه حداقل یه انتظار هست که زنده نگهش داره!!! اینم از همون دوستمه.
مست از باده تنهایی به فاصله ها می نگرم
از کدامین روزنه صدایت کنم.....؟!
با کمک کدامین قاصدک نشانی از تو یابم...؟!
از کدامین رود چشمه زلال دلت را جویا شوم......؟!
کاش میشد فاصله ها را پر کرد از یاد تو ، کاش میشد ساعتها را به جلو برد ....
زمان را تغییر داد ..... و هزاران ای کاش.....
روزها از پی هم می گذرند همانقدر که به تو نزدیک می شوم....
همان مقدار.....از تو دورهستم.... !!!
ولی ...... باید انتظار کشید باید منتظر بود باید ایستادگی کرد.....
اینم حرف دل من بعد از کلی گشتن دنبال دلیل زنده بودن!
همه چیز یه روزی تکراری میشن! عشق و دوست داشتن هم تکراری میشه! پس هیچ وقت نباید دنبال یه دلیل ثابت برای زنده بودنم بگردم. یا باید زندگی کنم و دلیل زنده بودنم لحظه ها باشن، یا باید شانسم رو امتحان کنم و خودم رو روانه یه دنیای دیگه کنم که معلوم نیست شانس بیارم و بهتر از اینجا باشه! پس بهتره نقد رو بچسبم! بهتره با لحظه ها زنده باشم! شاید زندگی همون طعم شیرین یک شکلات کاکائویی باشه که مامانت بین تو و خواهرت تقسیم کرده و خودش نمی خوره و واست خالی میبنده که اذیتش میکنه؛ تو هم با خیال راحت می خوری و تو دلت آرزو میکنی کاشکی بیشتر بود اما نمی دونی زندگی همین نصف شکلاته و لذتش برای مامانت از همه بیشتره!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:25  توسط برفی
|