تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
کنون که تابستان در گذر است
 زیر چنار روبروی خانه ات
سایه
چگونه تنک می شود
 و انتظار
 چگونه رنگ می بازد ؟
در نهر پای چنار ها
سنگی بینداز و ببین
 چگونه صدا می کند
واژه ای که از گلویی برنیامده میمیرد ؟
پس
شاخه ارغوانی پرتاب کن
تا بی صدا به پرواز در اید و بر موج ها سوار شود
پندار
 که به دوردست ها خواهد رفت
 و جایی
کنار درختی به سحال خواهد افتاد
که مرد خسته نومیدی
 برکنده گز کهنی تکیه داده
 به شاخه ارغوانی می اندیشد
 که هرگز
به سویش پرتاب نشد
 کنون که تابستان درگذر است
زیر چنار جلو خانه ات
 سیاه
چگونه سبک می شود
تا چون چکاو کمرنگی
 پروا کند
بی آنکه دیده باشیش؟
 و عاشق
 چگونه فراموش می شود
 بی آنکه ارغوانی از بوسه
دریافت کرده باشد
 از آب یا خیال ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط مهران  | 

یکی حاضره برات بمیره که تو محل سگ بهش نمی‌ذاری،
تو حاضری برای یکی بمیری که محل سگ بهت نمی‌ذاره.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:23  توسط   | 

همیشه دوست‌ات داشته‌ام،
زیرا که هیچ‌گاه نبوده‌ای.

اونایی که این بلاگ رو میشناسن حتما من رو هم میشناسن! دیدم حالا که قراره عوض شم؛ بهتره اسمم هم عوض شه!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:17  توسط   | 

اینجا گفتگوی تمدنهاست.
اینجا تساهل و تسامح در جریان است.
اینجا ملت جانشان را میدهند که تو حرف مخالف بزنی!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط برفی  | 

یادت می آید؟
آن روز غروب،
وقتی برای آخرین بار بوسیدمت،
یادت می آید آهسته فریاد میزدی دیگر برایم توان خلق خاطره نمانده؟
هنوز طعم سرد آن بوسه ی آخر را به یاد دارم.

روی صندلیم لم دادم و دارم از اون بالا به آدمای توی خیابون نگا می کنم، فکر نمی کردم آدما این قد جالب باشن، تا به حال به رفتار آدما تو خیابون دقت کردی؟ دو تا پسر جوون هستن که هی می بینمشون، این بار باره سومه!هر دفعه هم دنبال دخترای جدیدی هستن، خندم میگیره.من و دوستام از این کارا می کردیم اما نه اینقد تابلو، شایدم تابلو بودیم حالیمون نمی شده. اوریل لاواین داره واسه خودش میخونه. آرومم می کنه. همیشه بهش می گفتم شبیه اوریل لاواینی و همیشه هم سعی میکرد بگه قیافه مهم نیس. واقعا زیبا بود! چقدر زود تموم شد.

چه سکوتِ تلخی
چه غروب سرخی
چو نسیمی رفتی
صورتت زیبا بود و دلت نورانی
دست هایت سخت دیده ات عرفانی ...

پاکت سیگارم رو از رو میز بر میدارم. خیلی آروم یه دونه سیگار از توش در میارم، میزارم گوشه ی لبم. فندک اون جاس، کنار جا سیگاری، هر دوشون رو می کشم جلو ،سیگارم رو روشن می کنم.
جا سیگاری رو میارم جلوتر و شروع میکنم به شمردن فیلتر سیگار ها؛ یک؛ دو؛ سه؛ چهار؛ پنج؛ شیش؛ هفت؛ هشت؛ نه؛ ده؛ یازده؛ دوازده! اینم سیزدهمیشه، هفت تا دیگه بکشم 20 روز کمتر زندگی میکنم!اگه قرار باشه یه 50- 60 سالی عمر کنم و بخوام تا یکی دو سال دیگه بمیرم باید روزی چند نخ سیگار بکشم؟؟!یعنی راس می گن که هر نخ سیگار یه روز از عمر کم میکنه؟ خدا کنه این جوری باشه!

و چه تمنا ها می کردم برای بوسه از سیگار!
دیگر سیگار هم سینه ام را نمی سوزاند
انگار سیگار های امروزی همه کاه دودند
کارخانه سیگار فروشی بزنیم بسی سود دارد
سینه ی این مردم از قبل ها سوز دارد ...

صدای بوق ماشین ها رو دوست دارم. فکر کنم چراغ سبز شد. احساسم باهام رو راس نیست. گاهی با تو خوش بختم و گاهی بی تو. اما فعلا چراغ خوشبختی برام قرمزه!

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم .

متن من تموم شد اما می خوام خودم رو معرفی کنم. در مورد خودم باید بگم...

من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
هر که با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
آتش عشق است و گیرد در کسی
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش ...

خلاصه اینکه یه جا مونده ام که از کنار درختان خیس میگذرم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 23:48  توسط   |