تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
+ این دختر خفنه هست که معماری می‌خونه تو یونی...
- خُب؟
+ پایه‌ی منه.
- واقعاً؟ چه‌طوری فهمیدی حالا؟
+ چند بار از کنارم رد شده.
- خوب می‌شی تو!
+ جداً می‌گم. نگا کن! اون اگه پایه‌ی من باشه که نمی‌آد بهم بگه. تنها کاری که می‌تونه بکنه اینه که از کنارم رد شه خُب. گرفتی؟
- تو عمراً خوب نمی‌شی!

شما میتونین جای کلمه ی دختر از کلمه ی پسر استفاده کنید. از نظر من بهتر هم هست!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:16  توسط برفی  | 

یک چیزهایی را
هیچ‌وفت نخواهیم پذیرفت؛
آن‌هایی را که
نمی‌خواهیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:29  توسط برفی  | 

سکانس اول: روزگار تلخیست!


روزگار تلخیست

من همان ساغی میخانه ی اندوه و غمم

جام ها پر کنم از ناله و سوز

و به تو فکر کنم من شب و روز

که چرا رفتی و تنها دل من ماند به جا

من و میخانه و اندوه و غم و فاصله ها

***
روزگار تلخیست

تلخی روز در این است که شب در راه است

و به همراه شبش

روی مهتابی ماه
یاد رخساره ی آن یار نگارین دارد

***
روزگار تلخیست

روزها و شب ها

خبری از طرف یار نخواهند آورد

روزها چون شب تار

شب مهتابی ی من پر ز سوال

چشم من بارانی

با خودم میگویم

آسمان جز غم و اندوه و سیاهی لابد

رنگ آرامش آبی دارد!!

و کدر رنگ کلاغ لب بوم

خبر خوش بتواند آورد!!

 

mahaia_mohoj

 

پ.ن: این شعر فینگیلیش برای من فرستاده شده بود! اگه مشکلی داشت شرمنده. قرار بود این دوستمون هم بنویسه منتهی یه مشکلی براش پیش اومد که نشد که بشه! بعدشم واسه منم سواله که چرا اسمش رو گذاشته mahaia_mohoj ، لطفا سوال نکنید.در ضمن این شعر تو سال قبل از کنکور این شخص گفته شده

بود!!!



سکانس دوم: دیروز؛ امروز؛ فردا!


امروز با اینکه کلی کار داشتم ولی نمی دونم چی شد یهو به سرم زد که سرکی توی گذشته های زاویه نشینان بکشم. خیلی جالب بود. هر چی فکر کردم یادم نیومد واسه چی این بلاگ رو ساختم، فقط یادم میاد اول دی ماه بود، یه شب سرد، توی کافی نت، من و کیوان و صادق و بهاره و مینا. فک کنم روزای قبل از باز شدن کافی نت بود. یادمه من پشت سرور نشسته بودمو می خواستم اسم انتخاب کنم، بهاره سیستم 5 بود؛ نزدیک سرور؛تنها نشسته بود و میلهاش رو چک میکرد. منم ازش املای کلمات اینگلیسی رو می پرسیدم. اتفاقا املای فرشتگان رو هم پرسیدمو ایشون با اون همه سابقه غلط جواب داد، جالب اینجاس که مطمئن هم بود! که ما بعد از 2 ماه اینو فهمیدیم و فرشتگان تنهایی به زاویه نشینان تبدیل شدن.

یادش به خیر، اولش قرار بود منو کیوان و مینا بنویسیم، بعد ماتادور اومد، بعدش مهران، بعدش ستاره ی سهیل که با خودش بارون رو هم آورد، بعد ترا لیلی و تازگی ها هم که یه جا مونده! اما اگه یه نگا به بلاگ بندازیم میبینیم که به جز اون اولا که بچه ها جو گیر بودن و هی مجبور بودیم ثبت موقت بزنیم، تنها نویسنده ی ثابت من بودم منی که هنوز هم نمی دونم واسه چی دارم مینویسم، فقط میدونم دوست دارم بنویسم!

میدونین چه قدر این بلاگ قالب عوض کرد، بسته به شرایط هی قالب عوض میکردیم ، چه قدر با این بلاگ رفیق پیدا کردیم، نزدیک تریناشون آرش و نسیم و اسرین و هانی و پارسا و بچه های دیوونه خونه هستن.

چیزای جالبی توی خاک برداری بلاگم فهمیدم. مثلا اینکه هیچ چیز برای من ثبات نداره، اینو از پست هایی که هی قالب عوض میکردن میشه فهمید. نمیدونم چی شد بعد از حدودا 5 سال برفی بودن تنها شدم، نمی دونم چی شد که سرزمین تنهایی رو گرفتم و ...

تا حالا هر چی می نوشتم واسه خودم مینوشتم اما از این به بعد نباید این جوری باشه، چیزایی که فقط ماله منن باید روی کاغذایی نوشته شن که دوست دارن بپرن توی کوچه(به یاد سکوی تنهایی هام)به قول مهران:"وقتی کسی رو نداری دیگه فرقی نمیکنه؛ شعر جدیدت رو خواستی پاره کن؛ خواستی بسوزون؛ خواستی اصلا نگو... " تمام پست هام داد می زدن که خیالی ان، تمامشون که نه ولی خیلی هاشون؛ شاید زیادی دوست داشتم مثه بعضی ها باشم، شاید زیادی دوست دارم مثه بعضی هاباشم، کسایی که الان .... بهترین کار اینه که خودم باشم، چه خوب؛ چه بد.هر کسی مختاره؛ خواست خوشش بیاد، خواست بدش بیاد، خواست دوست باشه، خواست دشمن؛ خواست صمیمی باشه، خواست خشک باشه!

من اینم، با طرز تفکرات مخصوص به خودم دوست هم ندارم عوض شم!

از این به بعد اگه قراره چیزی باشه بهتره به درد بقیه هم بخوره! شاید جمله هایی که توی زندگیشون بتونن به کار ببرن و بتونن بگن به قول فلانی ..... خیالات من جاشون توی دفتر دینامیک باشه بهتره.

باید به زندگی رضایت بدم، باید بزرگ شم، باید خودم شم!


من به زندگی رضایت دادم

به خاطر برگ ها، به خاطر دوست هایم، سگ و گربه ها وچند عشق زود گذر ...



بی آنکه برفی آمده باشد

همه جا سفید و یخ زده است

و بی آنکه شب در رسیده باشد

همه جا تاریک

و تنها صدای توست که می بارد، چون برفی در شب زمستانی.

بیژن جلالی


پ.ن: اگه یه جاهاییش نمیخونه و پرت میزنه واسه اینه که متن اصلی رو خلاصه کردم، شرمنده!


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:21  توسط برفی  | 

سلام دوستان. اول از همه باید به مسعود عزیز تولدش رو با تاخیر تبریک بگم. مسعود جان تولدت مبارک. خیلی وقت بود نبودم، با دو تا شعر برگشتم. شعرایی که فکر میکنم خوندنشون خالی از لطف نیست

اگر می‌دانستم،
بهشتم را می‌گیرند،
هیچ‌گاه بر سیب ِ سرخ ِ تنت لب نمی‌آلودم!
و من آلودم،
آلودم،
آلودم...
اگر می‌دانستم،
آدمم را می‌برند،
بی‌آن‌که بگویند به کدامین زمین،
هیچ‌گاه تن ِ گندمی‌ام را به تو نمی‌بخشیدم!
و من بخشیدم،
بخشیدم،
بخشیدم...
دیرگاهی است عزم ِ زمین کرده‌ام،
تا بیابم تو را،
و باز،
ببخشم و بیالایم؛
که با تو هر زمینی، بهشتِ من است...!

این هم تقدیم به مسعود عزیزم:

ای دوست!
این روزها با هر که دوست می شویم
احساس می کنیم آنقدر دوست بوده ایم
که وقت خیانت است...
+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:40  توسط   | 

اجسام از آن‌چه در آينه می‌بينيد، به شما نزديک‌ترند؛
افراد از آن‌چه می‌پنداريد، از شما دورترند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:45  توسط برفی  |