قرار
بود انتخابات انجمن علمی برگزار شود. ذوق شرکت توی یک تشکل یا گروه و شروع
کردن هم پای بزرگتر ها حسی بود که روحم را قلقلک می داد. آن هم برای کسی
که دو یا سه ماه بیشتر از حضورش توی دانشگاه نمی گذشت. روز انتخابات شد.
توی بچه های جامدات ایمان گوهریان شانس بیشتری داشت. خوش تیپ بود و محترم
بود و تازه با همکاری سجاد هادیان و مهدی حجار جلسات زبان را توی اتاق 5
خوابگاه 5 راه انداخته بودند. که بعد ها همین جلسه بزرگتر شد و از تمام
خوابگاه 5 می آمدند و بعدتر ها هم همین جلسه توی دانشگاه برگزار شد تحت
عنوان free discussion
. توی سیالات هم هادی اصغری باید رای می آورد. که محبوب بود با چهره ی
زیبا و مهربان و معروف بود به خاطر دو قلو بودنش با مهدی. یادم نمی رود که
چه طور دست و پا می زدم برای رای جمع کردن. مذهبی نبودم اما با بچه های
مذهبی می جوشیدم . حرفشان را می فهمیدم. واژگانشان برایم آشنا بود. عصبیت
هایشان را با احترام درک می کردم.و گاه با لوده گی و طنازی البته با رعایت
شئونات اسلامی اوقات فراقتشان را پر می کردم. کاری که کاش بچه های سال
بالایی و فعال ها و مخالف ها هم می کردند. البته منظور قسمت لودگی کردن
نیست. منظور درک کردن است. بچه های بی خیال کلاس را هم با شخصیت مضحک خودم
همراه کردم. دیگر کار تمام بود. امین منصوری صابر باختری مهر ایمان
گوهریان و من شدیم اعضای شورای مرکزی انجمن علمی دانشجویی مهندسی مکانیک
دانشگاه شاهرود.
حالا
انجمن اساسنامه می خواست. هر انجمنی و کانونی باید می داشت. یاد گرفته
بودیم که اساسنامه لازم است. البته احساس نیاز نکرده بودیم. اما حتمن لازم
بوده که همه داشتند! این شد که اساسنامه نوشته شد. حرف به حرف. نقطه به
نقطه. واو به واو. یادم نمی رود که یک جلسه دو ساعته به بحث پیرامون
ایرادات انشایی فلان عبارت یا نا رسایی مفهومی بهمان کلمه صرف می شد. برای تصویب اساسنامه باید مجمع عمومی تشکیل می شد. به تعداد بچه های مکانیک و اساتید و
دیگر علاقه مندان کپی از روی اساسنامه گرفته شد و تک تک به دستشان دادیم.
توی پاکت و با نام و دعوتنامه و کاملن رسمی. طبق معمول و مثل هر جلسه بزرگ
پیش و پس از آن جلسه توی کلاس 9 دانشکده علوم تشکیل شد. بند به بندش
خوانده شد. تبصره به تبصره. و موافقین و مخالفین قیام و قعود کردند. کاملن
جدی و رسمی.
تعدادمان
کافی نبود. کلی کار بود که می خواستیم انجام بدهیم. کلی چیز بود که باید
به دست می آوردیم. کلی قله بود که باید فتح می کردیم. و این به نیروی
اضافی احتیاج داشت. این شد که انتخابات میاندوره ای هم توی همان جلسه
برگزار شد. صالح منصوری که هم اتاقی ام بود و بعدها برایم چیزی بیشتر از
هم اتاقی شد با اکثریت فاطع آن جلسه انتخاب شد و فرزانه فردین فر. فرزانه هم دختر فعالی بود و هم شخصیت اجتماعی مقبولی داشت.
انجمن
احتیاج به ارم هم داشت و مهر. که با هنر و توانایی بهنام بیات مختاری
طراحی شد. و انصافن کاری حرفه ای بود و مایه گذاشته بود و قابل دفاع بود.
برد انجمن و صندوق پیشنهادات هم در مناصب ترین جای دانشکده نصب شد.
حالا
انجمن به چیزهای دیگری هم احتیاج داشت. مثلن اتاق. جلسات شورای مرکزی توی
کلاس های خالی و در فاصله کلاسهای صبح و بعد از ظهر برگزار می شد. که گاهن
مجبور می شدیم برای کلاسهای حل تمرین و یا فوق العاده وسط جلسه کلاس را
خالی کنیم. امین برای گرفتن اتاق به هر دری میزد. خیلی آسان نبود. البته
بعدها بسیج خیلی آسان یکی از کلاسهای بزرگ و دو نبش دانشکده را گرفت. صحبت
کردیم برای اینکه توالت سالن کارگاهها را در اختیار انجمن علمی
قرار بدهند تا روی دهانه چاهش را بپوشانیم و جلساتمان را آنجا تشکیل دهیم
و البته محل مراجعه ی دوستان هم باشد برای قضای حاجت هایی که از جنس دیگری
بودند. که موافقت نشد. اتاق جلوی سلف همانجایی که محل فروش ژتون بود و
حالا هم هست را دادند به انجمن های علمی. بعدها توی طبقه پایین دانشکده
مهندسی و به قول مینا نخجیری طبقه حقارت فنی اتاقی را که انبار آلات و
ادوات نظافت بود و بوی رطوبت و تعفن می داد و پنجره و هواکش هم نداشت را
کردیم اتاق انجمن علمی مکانیک. که گاهن جلسات کانون گفتگو را هم آنجا
تشکیل می دادیم. وقتهایی که توی کانونها(فضای زیر تالار که امور دانشجویی
است) شلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید و مهدیه مجبور بود روی میز بکوبد و
جیغ بزند که ما جلسه داریم. بعد ترها قوری برقی صالح را هم از خوابگاه می
آوردم و بساط چای و نسکافه هم به راه بود. خیلی بعدترها هم اتاق طبقه اول
فنی شد اتاق انجمن علمی با کامپیوتر و تشکیلات اداری.
همان
سال توانستیم برای اتصال به اینترنت و استفاده از شبکه جهانی اطلاعات
پسورد مخصوص انجمن دریافت کنیم. و خیلی صادقانه گشتیم دنبال کسی که
کامپیوتر بفهمد تا پسورد را در اختیار او قرار بدهیم. بدون اینکه حتی به
ذهنمان خطور کند که خودمان هم می توانیم این پسورد را داشته باشیم. اما
گفتم که همه چیز کاملن جدی بود و تشکیلاتی. کاوه اشکفتی شد مسئول امور
رایانه ای و طراحی سایت. که البته به برکت اینترنت رایگان اطلاعاتش در
مورد کامپیوتر و بانک شخصی نرم افزارهایش را کاملتر کرد. اما این وسط بچه
ها هم بی نصیب نماندند و پرینت های کامل و مستمر و هفتگی از سایت پورنوی
اولین بار من ( نویسنده به ذکر ترجمه عنوان سایت اکتفا کرده است) تهیه می
شد و دست به دست توی خوابگاه می گشت و از همین راه بود که انگیزه زبان
آموزی دوستان تقویت می شد و جلسات خوانش داستان های پورنو توی اتاق هایی
که افراد زبان دان داشت تشکیل می شد و به برکت آن دامنه لغات دوستان در
زمینه ای خاص پربارتر و فربه تر می شد.
نشریه
مطالبش جمع شده بود. اما عنوان نداشت. به پیشنهاد من نامش شد ویستا. با
قابلیت خوانش فارسی و انگلیسی. ویستا لغتی سانسکریت بود به معنی معرفت و
آگاهی و با اوستا هم ریشه بود. و البته vista, visual, visit
هم توی خانواده ی زبانهای هند و اروپایی با آن همخوان بود. مجموعه معانی
چشم انداز و دیدن و بصری و بصیرت و بینش و معرفت و آگاهی هم این ادعا را
ثابت می کرد. یادم می آید سال 83 که از دانشکاه فردوسی برگشته بودم شاهرود
همه چیز بیگانه بود. انگار مال دنیای دیگری بودم. هیچ نشانی از آدم های
گذشته نبود. دیگر برای دانشگاه غریبه بودم و سربار و اضافی. تنها چیز آشنا
نشریه ویستا بود که از من مانده بود. دیدم که با فونت انگلیسی صرف نوشته
شده بود. آن روزها تازه ویندوز ویستا آمده بود بازار. در انجمن علمی باز
بود. من هم هنوز آدم نشده بودم. جای گفتن ندارد که حالا هم نشده ام. رفتم
تو. به جوانکی که توی انجمن بود گفتم که ویستا یک کلمه انگلیسی نیست. که
چشمهایش از حدقه در آمد. اما از اینکه گفتم سانسکریت است هم خیلی خوشش
نیامد. دوست داشت فارسی باشد! من هم اصلن علاقه ای و انگیزه ای نداشتم که
در مورد مشترکات زبانی و مبانی زبانشناسی برایش توضیح بدهم و به آسانی از
هم گذشتیم. البته بعدها برای سجاد نقوی توضیح دادم.
اولین
شماره ویستا اسفند 79 منتشر شد. با حجمی از مقالات دزدی و ترجمه های ناقص
و مصاحبه با دکتر شریعتی. محمود شریعتی. این شد که جلسه فوق العاده شورای
مرکزی تشکیل شد. مصطفی ایرانی را که مدیر مسئول بود نشاندیم و سین جیم
کردیم و استیضاحش کردیم و او هم استعفا داد. از یادآوری قیافه مصطفی با آن
عینک ته استکانی و چهره صبور و لبخندی که بعدها معنی اش را فهمیدم خجالت
می کشم. یادم رفت بگویم که من و صالح و فرزانه و صابر خودمان جزو هیات
مولفان آن شماره بودیم.
دوباره
اعلام فراخوان مجمع عمومی شد. بنا بر اساسنامه مدیر مسئول باید با اکثریت
نسبی مجمع و تایید شورای مرکزی انتخاب می شد. قبل از جلسه مجمع مشخص شده
بود که موضوع جلسه چیست. افشین محسن زاده هم اتاقی ام بود. هم اتاقی من و
صالح. داشت خودش را آماده می کرد برای کاندیداتوری. خواهرش کارسناس ارشد
کتابداری بود و کارش مربوط بود و سرش توی نشریات. مدام با او تماس می گرفت
و راهنمایی می خواست. می دانست. ما هم می دانستیم که رای می آورد. هم به
خاطر وجهه ی خوبش هم به خاطر اینکه 79ی ها می خواستند گوی را از 78ی ها
بربایند. اکثریت هم بودند و نتیجه هر انتخابات با تعصبات ورودی از پیش
معلوم بود و به نفع 79ی ها. با امین صحبت کرده بودیم. کاندیداتوری امیر
علیمرادیان سیالات 78هم قطعی بود. توی شماره قبل هم دستی داشت.
روز
مجمع عمومی بود. جلوی در دانشکده علوم من و امین و صالح و محسن نظری
بودیم. امین گفت که شک دارم افشین از پس نشریه بر بیاید و بحث کردیم. چیزی
قرار بود اتفاق بیافتد. همه می دانستیم اما هیچکدام نمی خواستیم به زبان
بیاوریم. این جلسه نبود. اگر هم بود رسمیت نداشت. باید پنج نفر می بودیم.
گشتیم و فکر می کنم فرزانه بود که پیدا کردیم و بعد هم با لکنت زبان به او
هم فهماندیم. گفتیم که این جلسه رسمی است. ( منظور همان جلسه توی پیاده
روی علوم و کنار شمشادها که به صورت ایستاده تشکیل شده بود و صورتجلسه هم
نداشت) گفتیم که دوستان متعهد باشند و گاف ندهند. کم کم داشتیم ابزارهای
قدرت را می شناختیم. با سه رای موافق و دو رای ممتنع افشین رد صلاحیت شد.
ما افشین را رد صلاحیت کردیم. افشین محسن زاده واجد صلاحیت دانسته نشد.
جدای از اینکه این عمل شنیع خلاف عرف بود و خلاف اعتقاد بود و خلاف اخلاق
بود و خلاف مقدسات بود و خلاف انسانیت بود خلاف قانون هم بود. قانونی که
کلمه به کلمه اش را با دلقک بازی و مسخره گی مصوب کرده بودیم. اما خب
آنقدر زمان را لای همین قانون گذرانده بودیم که راههای توجیه خلاف قانون
های خودمان را بدانیم.
مجمع
تشکیل شد. کاندیداها خود را آماده می کردند. نمی دانم که بود که آهسته به
افشین گفت که رد صلاحیت شده ای. افشین نشست. رای هم داد. علیمرادیان هم
رای آورد. همانطور که تدبیر شده بود. و همه رفتیم. افشین حتی یک کلمه هم
حرف نزد. حداقل با من و صالح که هم اتاقی اش بودیم. این بیشتر مرا عذاب می
داد. می خواستم زیر مشت و لگد بگیردم. بعدها از امین شنیدم که افشین به او
گفته بود شما برای چه فعالیت می کنید؟ برای چه اعتراض می کنید؟ با چه
مخالفت می کنید؟ می خواهم این سوال ها را به خودتان جواب بدهید.
توی
همین دوران بود که عده ای از بچه ها که محمد رضا باقری و محسن بیاتی و
ملیکا شجاعی نیا را از آن جمع به خاطر می آورم از طریق بسیج اقدام به
تشکیل هسته علمی کردند. محمد رضا آدم روشنی بود و هست. محسن هم می توانست
روابط خوبی برقرار کند. در کل بچه های شایسته ای بودند و می توانستند از
پس یک کار تشکیلاتی برآیند. همانطور که ما توانسته بودیم! در هر صورت قضیه
انتقادها خیلی طول نکشید و هر دو گروه هم را نادیده گرفتیم. اینکه چرا
بسیج اصرار داشت در کنار یا بهتر بگویم در مقابل هر تشکل دانشجویی یکی
مشابه اش را بوجود آورد تا حدودی معلوم بود. اما کارکرد هسته علمی برای
اهداف بسیج چه بود نمی دانم. یک چیز را مطمئنم اینکه هدف بچه های مکانیک
سیاسی نبود. ته تمام این جنگولک بازی ها هم یک چیز بود. کشف تجربه نشده
ها. بیشتر یک کنش شخصیتی بود که اقتضای جوانی بود و آخرش هم به جایی
نرسید. یعنی قرار هم نبود به جایی برسد. هدفی هم نداشتیم.
اردیبهشت
ماه همایش سالانه مهندسی مکانیک بود. ما هم که خودمان را جزو جامعه
مهندسین می دانستیم خواستیم توی همایش شرکت کنیم. گو اینکه تنها ریاضی1 و
فیزیک1 پاس کرده بودیم. آن ترم بچه های شبانه هم به گروه اضافه شده بودند.
تقریبن همگی شاهرودی بودند که با اینجای قضیه اصلن حال نکردیم. حدس هایی
هم که زده بودیم درست از آب در آمد. شبانه ها بیشتر شبیه دبیرستانی ها
بودند و خیلی بیشتر از ما دبیرستانی ماندند. اصلن کاری به کار هم نداشتیم.
البته تعصب روزانه و شبانه هم به آن دامن می زد. بعدها بودن شبانه ها و
یکی کردن کلاس هایشان با ما و تبعیض نژادی مشهود توی گروه بین دانشجویان
بومی و غیر بومی و جو رقابتی منفی به وجود آمده باعث شد تا ما ها هم از
همدیگر دورتر و دورتر شویم. خواستیم شبانه ها از همایش بویی نبرند. برنامه
درسی شان را در آوردیم. روز ثبت نام برای همایش سه روز آخر هفته مقرر شد
که شبانه ها کلاس نداشتند. روز شنبه هم تمام اطلاعیه ها را از در و دیوار
کندیم و تمام. باز هم آن شد که می خواستیم. تعداد ثبت نام کننده ها زیاد
بود. باید قرعه کشی می شد توی مجمع. فرزانه می خواست لیست دخترها را تعدیل
کند. او هم داشت یاد می گرفت. فکر کنم صالح بود که توی حرکتی ظریف اسامی
خاص مورد نظر را کشید بیرون و ریخت کف دست فرزانه تا او هم بریزدشان توی
سطل آشغال. اما بچه آنقدر دستپاچه شد که انگار آتش توی دستش ریخته باشند.
که دوباره اسامی را برگرداند. بابلسر خیلی خوش گذشت. شخصن سالن کنفرانس را
ندیدم. تقریبن بقیه هم همین وضع را داشتند. و در غالب گروههای هم خوان و
موافق از پلازها و سوئیتها و کلبه های کنار دریا و توی جنگل سر در آوردند
و البته گند چیزی در نبامد. و با خیر و خوشی و خاطره به پایان رسید.
هنوز
کارمان تمام نشده بود. باید بیشترینی را که می توانستیم باشیم نشان بدهیم.
بیشترینی که می توانستیم انجام بدهیم. دوم آبان ماه سالروز تولد احمد موسی
شاکر خراسانی دانشمند قرن سوم بود که البته فکر کنم فقط ما بچه های شاهرود
اسمش را شنیده بودیم. آن هم به مدد روش های منسوخ و قدیمی مهندس قناد.
خواستیم همایشی برگزار کنیم و آن روز را به نام روز مهندسی مکانیک توی
تقویم ها به ثبت برسانیم! که البته بیابنه همایش به انضمام درخواستمان به
وزارت علوم و دفتر ریاست جمهوری هم ارسال شد.
چقدر
با ایمان گوهریان خیابان ها را گز می کردیم و از تراشکاری سر چهار راه
نادر تا ابزارمهدی را می رفتیم و آویزان می شدیم که بیایید توی همایش ما
شرکت کنید. و قیافه های مبهوتشان متعجب تر می شد وقتی می گفتیم پول نمی
خواهیم و فقط شما تشریفتان را بیاورید. می خواستیم بدانند که توی شاهرود
دارد رشته مکانیک تدریس می شود و آنها می توانند برای پروژه های دانشجویی
و کارهای پاره وقت و حتی بیگاری روی جوانهایی که دارند از انرژی زیاد می
ترکند حساب کنند. چه شبهایی را توی اتاق انجمن های علمی به صبح رساندیم با
بچه های شورا و بچه های اتاق 6 هادی و مهدی و یاسر دروزی. و وقتی خورشید
در می آمد و کم کم سر و کله کارمندها هم پیدا می شد با زیر شلواری و
دمپایی می رفتیم طرف خوابگاه با ترانه ی شبها که ما می خوابیم انجمن علمی
بیداره. ما خوابهای خوش می بینیم او نمی دانم در فلان فکر است. خستگی را
نمی فهمیدیم و خیلی چیزهای دیگر هم بود که نمی فهمیدیم. یادم هست که ظهر
سه شنبه رفتم سلف و مسئول ژتون پاره کن گفت که این ژتون دیروز است. تازه
فهمیدم امروز سه شنبه است و وقتی ژتونهای نهار و شام دوشنبه را توی دستم
دیدم فهمیدم که دیروز نهار و شام نخورده ام. از عذابهای بزرگ زندگی ام هم
صدای آکاسیو است. وحالا وقتی فکر می کنم چه طور یک شب تمام را با اره مویی
افتاده بودم به جان آکاسیوها موهای تنم راست می شود.
باید
همه چیز کامل می بود و مرتب. البته کارها دیگر داشت صورت نمایشی و تزیینی
پیدا می کرد. سعید رضایی هم عده ای را جمع کرده بود دور خودش که برای
همایش فیلم بسازند. اوضاع خوب نبود. پول نداشتیم. مهمانها جواب درستی
نداده بودند. گروه هم نه تنها کمک نمی کرد که چوب لای چرخمان می گذاشت.
شریعتی هم جمعمان کرد و اولتیماتوم داد که کارها را تعطیل کنیم. و گفت که
شما می خواهید آبروی(!؟) گروه را پیش صنایع ببرید و کارهایتان با نیت سوء
است و مشکوک است و وای به حالتان اگر خرابکاری کنید. خسته بودم و کوفته و
مضطرب. دیدن سعید و دار و دسته اش هم که دوربین به دست و بی خیال توی
دانشگاه می چرخیدند اعصابم را خرد می کرد.
رفتم
پیش امین و سرش داد زدم که تو دیوانه ای و من خودم همایش را کنسل می کنم.
می دانستم که امین می تواند آرامم کند. آرام هم شدم و همایش هم برگزار شد.
مهمان ها هم آمدند. حتی برای نمایشگاه محصولاتشان را هم آورده بودند. از
خوشحالی گریه ام گرفته بود. بچه های مکانیک هم همه آمده بودند. اما کم
بودیم! این شد که رفتم خوابگاه و آویزان آرش مسیبیان و حامد مکیان و خسرو
خندان معدن و سعید سعادت و سعید رضوانی برق شدم که برای همایش ما آدم
بیاورید. به این هم اکتفا نکردم و در همه اتاقها را زدم که به صرف شیرینی
و شربت و استماع موسیقی تشریف بیاورید تالار. هیات علمی و رییس هم آمدند.
با کت وشلوارهای تعاونی. و برای مدیران صنایع قیافه هم گرفتند.
شماره
دوم ویستا هم منتشر شد که چیزی بیشتر از شماره قبلی نداشت. تکرار همان
مطالب بود. بدون آنکه به دردهایی که توی گروه تحمل می کردیم اشاره کنیم.
حتا یک پاراگراف هم از سیاست های آموزشی فاجعه آمیز گروه نگفته بودیم.
تمام یک سالی را که توی انجمن علمی بودم نه توی برد انجمن چیز به درد خوری
بود نه توی اتاقش. حتا وقتی که دو تا از همکلاسی هایمان خودکشی کردند. دو
نفر از سی نفر. حتا وقتی الناز جلوی دانشگاه پرپر شد. حتا
وقتی میانگین معدل های دانشجویان مکانیک زیر 12 بود. چیزی که حالا داریم
تاوانش را می دهیم. حتا وقتی که بیست نفر از بچه های 79(بیست نفر از شصت
نفر) یا تغییر رشته دادند یا انتقالی گرفتند یا با فوق دیپلم دانشگاه را
ترک کردند. آن هم تا سال دوم تحصیلی. ما فقط یاد گرفتیم که بخواهیم. ما
سعی کردیم و وقت گذاشتیم تا جعبه ابزارمان را کاملتر کنیم. بدون اینکه از
همان ها آنطور که قابلیت داشتند استفاده کنیم. و توانمان را از دست دادیم
و زمانمان را.