بادبادکها محکوم به اعدام میشوند
و من مجبور میشوم سالیان درازی در مزرعه ی دندانهای فاسد نفس بکشم
به مغز استخوان هرزگی رسیدیم
و سگی
لاشه ی گندیده ی حیوانی را
روی انسانیت پوسیده ی ما کشید
تا مبادا
سرما بخوریم...(دختر هار!)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:52  توسط برفی
|
همهی ما
یک روزی
آدمهای قابلاعتمادی بودهایم
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 1:3  توسط برفی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
...
فروغ فرخ زاد
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 2:19  توسط برفی