تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
+ ببخشید استاد امکانش هست توی تابستون هم در مورد این پروژه باهاتون در ارتباط باشم؟
- آره. مشکلی نیس
+ میشه لطف کنید ایمیلتون رو بدید؟
- یادداشت کن: parviz_hotboy2004@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:14  توسط برفی  | 

احساس میکنم بازدید کننده های بلاگم کم شدن
این جور نوشته ها طلبه نداره!
بهتره برای افزایش بازدید بزنم تو خط نوشته های پو.ر.نو!

همسایه عموی پسر خاله ی بابام یه دختری داره ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط برفی  | 

+بیشتر از دو سه روز که نمیاین؟!
- چشم! یعنی بله!

+ ببخشید جناب مهندس اینا چین؟!
- هیچی!

+ ببخشید جناب کارگر شما چی کار میکنید دقیقا؟
- همه کار و هیچ کار.
+ خیلی ممنون!

+ ازش بپرس چه جوری میزنه
* ببخشید قربان، میشه لطف کنید بگید چه جوری و از روی کدوم قالب میزنید؟!
- با دست تنظیم میکنم!
+ چقد خوب میزنید، جا داره ازتون تشکر کنم!

- میگم بسه دیگه! خیلی کار آموزی کردیم! بریم به نظرت؟!
* بریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:3  توسط برفی  | 

- روزه ای؟!

+ مگه چیه؟!

- میگم روزه ای؟!

+ آها! نه خوب شدم.

- روزه ای!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط برفی  | 

الا يا ايها ساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها...

خودم اين شعرو گفتم!!! قشنگه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:38  توسط برفی  | 

نه نسیم می‌وزد
نه صدای آوازی می‌آید
و نه
در داستانی که می‌خوانم
قهرمان کاری می‌کند
زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد
این چرخ قدیمی


از کتاب "پایین‌آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:31  توسط برفی  | 

آرزوی سوباسا اوزارا -نوجوانی از شرق آسیا- بازی در تیم ملی برزیل بود،
یا من اشتباه می‌کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:26  توسط برفی  | 

اخیرا اون قدر ساکت شدم که حتی از سیاست هم حرفی نمی زنم!


پ.ن: شاید چون از سیاست حرف نمی زنم حرفی برای گفتن ندارم!
پ.ن: شب عجیبی بود. یه دعا واسه خودمون کردم. یه دعای خطرناک! هر چند دست و پام میلرزید اما از خدا خواستم اون چیزی که به صلاحمونه اتفاق بیافته ...
پ.ن: بعد از مدتها یاد کسایی افتادم که دوسشون داشتم، یاد محسن و آزاده و مینا. یاد اون روزها به خیر. خیلی وقته ازشون بی خبرم ...
پ.ن: قشنگ ترین هدیه ای که خدا می تونه به بنده ی خودش بده یه همراه خوبه.
پ.ن: می دونم پ.ن هام اصلا ربطی بهم ندارن!
پ.ن: اصلا پ.ن دوست دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:9  توسط برفی  | 

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است


پ.ن: متاسفانه نمی دونم کی اینو گفتم اما میدونم که باهاش هم عقیده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط برفی  |