+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:21  توسط برفی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:47  توسط برفی
|
اصلاً نمیشد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.
گفتم :
- دسته کلیدت یادت نرود.
- پلهها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...
سیما یاری
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:22  توسط برفی
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:21  توسط برفی
|
چرا نمیگذره؟!
واقعا بعضی وقت ها زمان معنای خودش رو گم میکنه
و تو تنها کاری که میتونی بکنی سکوته
شاید این یک قانونه
و این منم که معنای زمان رو گم میکنم
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:7  توسط برفی
|
اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز میکشم و میمیرم
مرگ
نه سفری بیبازگشت است
و نه ناگهان محوشدن
مرگ
دوستنداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:55  توسط برفی
|
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
سپس نطفه را بصورت علقه [= خون بسته]، و علقه را بصورت مضغه [= چیزى شبیه گوشت جویده شده]، و مضغه را بصورت استخوانهایى درآوردیم؛ و بر استخوانها گوشت پوشاندیم؛ سپس آن را آفرینش تازهاى دادیم؛ پس بزرگ است خدایى که بهترین آفرینندگان است
(سوره مومن، آیه 14)
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:50  توسط برفی
|