درست وقتی فک میکردم دیگه نمی تونه چیزی واسه خندیدن وجود داشته باشه یه سوژه ناب دیگه پیدا میشد
خلاصه اینکه خیلی عالی بود
به اندازه چند ماه خاطره دارم از این دو روز
خدا رو شکر

53 دقیقس که زندگی شروع شده!

در همین خیابان های باران زده بود
که به جستجوی ابدیت
پرسه میزدیم
...
درست سر وقت
بهتره به جای دست و پا زدن همراهش شیم
برای هممون بهتره!
پ.ن: کیوان جان امید وارم خدا بهت صبر بده.
پ.ن: امشب شب عجیبی بود. اصولا مثه همیشه هیچ کدوم از حرف هام رو اینجا نمیگم!
1-خود را علت اصلی تمام رویدادهای زندگی تان بدانید. هر چه شما بیشتر خودتان را علت و عامل اصلی وقایع زندگی تان بدانید، بیشتر قادر خواهید بود تعیین كننده رویدادهای آینده زندگی خود باشید. دیگران نیز ممكن است در این مسئولیت سهیم باشند، اما هنگامی كه انگشت خود را به سوی آنها نشانه میروید تمام قدرت خود را از دست میدهید. تمام سرزندگی و كارایی شما محو شده و شما بایستی وابسته ی تصمیمات و اقدامات دیگران باشید.
2-از تمام تعلقات و وابستگی های خود رهایی یابید. چیزهایی كه توانایی رها كردنشان را ندارید باعث آزار و عذاب شما خواهند شد. شما میتوانید خود را وابسته هر چیزی بكنید: یك شخص، یك شیء، یك خوراكی، یك ماده مخدر، یك شرایط خاص و یا یك روش زندگی خاص. هنگامی كه شما نسبت به از دست دادن چیزی كه وابسته اش گردیده اید تهدید میشوید، ترس، اضطراب و جنون وجود شما را فرا میگیرد. وابستگی ها به لنگر كشتی می مانند، شما را در یك مكان ثابت نگه میدارند و دیگر قادر نخواهید بود آزادانه به اطراف حركت كنید. از تمام وابستگی های خود دل بكنید و به آنها اجازه رهایی دهید. وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشید، هیچ چیز جلودار شما نخواهد بود.
3-هر رابطه ای را میسر و شدنی سازید. هنگامی كه رابطه ای غیر ممكن و با ناكامی مواجه میشود، شما هزینه گزافی را در درون خود می پردازید. هر قدر رابطه از اهیمت بیشتری برخوردار باش، رنج شما نیز بیشتر خواهد بود. برای اینكه رابطه ای را میسر سازید باید خود، شرایط، و شریك خود را مورد بخشش و پذیرش قرار داده و به شریك خود اجازه دهید همانگونه كه هست باشد. وی را دوست داشته باشید و به وی قوت قلب و اعتماد بنفس دهید. مسئولیت موفقیت رابطه را به تنهایی بعهده گیرید.
4-تمام دلخوریها و آزردگی ها را رها كنید. دلخوری ها نشانه آنست كه شما جلوی چیزی را سد كرده اید. آن را كشف كنید و به آن اجازه رهایی دهید، خواهید دید كه دلخوری و ناراحتی شما نیز محو میگردد. احساس نفرت و بیزاری را نیز از خود دور كنید. تا زمانی كه خود را از نفرت رها نساخته اید، طعم آزادی را نخواهید چشید. برای رهایی از احساس نفرت و خشم باید خود، دیگران و زندگی را برای آنگونه كه میباشند مورد بخشش و پذیرش قرار دهید.
5-بطور كامل در متن زندگی مشاركت داشته باشید. خود را كنار نكشید. در هر لحظه یا شما در متن زندگی حضور دارید و یا از آن كناره گیری میكنید. یا شما در مقام علت قرار داشته و یا در مقام معلول بسر می برید. هنگامی كه خود را از جریان زندگی كنار میكشید، از خلق كردن بازمی مانید و شروع به واكنش نشان دادن منفعلانه میكنید. بنابراین زندگی بر خلاف میل شما به سمت سراشیبی و ناكامی پیش میرود. برای آنكه زندگی با شما یار باشد بایستی در آن مشاركت كنید. هزینه كنار كشیدن همانا رنج كشیدن و حسرت خوردن است. مسئولیت زندگی خود را در دست گیرید. وقتی معلول وقایع زندگی باشید ناتوان و افسرده خواهید بود. طرز تفكر خود را تغییر دهید و اعتماد بنفس، انرژی و كارایی خود را بازپس گیرید. هر گاه خود را معلول شرایط یافتید، بلافاصله با قاطعیت خود را در مقام علت قرار دهید.
6-ما آموخته ایم كه مسئولیت دو فرد درگیر در یك رابطه بصورت 50/50 درصد است. اما این نسبت بایستی به 100/100 تغییر یابد. هر كدام از طرفین بایستی 100 درصد مسئولیت موفقیت و شكست در هر رابطه ای را بر دوش گیرند. نوع رفتار شما با شریكتان تعیین كننده نوع رفتار وی با شما خواهد بود. بنابراین شما 100 مسئول حضور و یا فقدان عشق و صمیمیت در رابطه خود میباشید. اما ما بندرت به رفتار خود توجه می كنیم و صرفا به نحوه رفتار فرد با خودمان دقت میكنیم. هنگامی كه شما بار مسئولیت رابطه را 100 درصد بر دوش شریك خود قرار میدهید، در واقع خود را قربانی، درمانده و منفعل می سازید. برای بازیابی قوای خود مسئولیت 100 درصد رابطه را بپذیرید.اگر مشكلی دررابطه وجود دارد بدنبال راه حل برای آن باشید، منتظر شریك خود باقی نمانید.
7-چرخه ناسازگاری را متوقف سازید. در ابتدا روابط به فرم ایده آل آغاز میگردند، اما این سرخوشی دیری نمی پاید. چرخه از آنجا آغاز میشود كه یكی از طرفین رنجیده خاطر میگردد. بنابراین شروع به كشیدن یك دیوار حفاظتی پیرامون خود میكند تا در پس آن بتواند حمله كند، مقاومت كند و یا خود را كنار بكشد. در مقابل شریك وی نیزاز نحوه برخورد وی رنجیده خاطر شده و مشابه همان دیوار حفاظتی را درمقابل خود بنا میكند. مجددا فرد نخست آشفته تر شده و شدید تر واكنش نشان میدهد. سرانجام هر دو شریك نادانسته وارد یك چرخه مقاومت، حمله و كناره گیری می شوند. برای حفظ این چرخه به دو نفر نیاز است و از لحاظ فیزیكی محال است كه یك چرخه تعارض تنها با شركت یك فرد منفرد قادر به تداوم باشد. بنابراین هر دو فرد به یك اندازه و 100 درصد مسئول آن میباشند. جای ملامت و انتقاد به شریك خود عشق بورزید و وی را مورد پذیرش بی قید وشرط قرار دهید، تا این چرخه از حركت بازایستد.
9-یكی از دلایلی كه شما شریك خود را مورد پذیرش قرار نمیدهید آنست كه وی یك احساس آزاردهنده ی درون شما را تحریك و برایتان یادآوری میكند. چنانچه شما آن جراحت درونی ای را كه یادآوری آن باعث رنجش شما میشود را التیام دهید و با آن كنار بیایید مقاومت و گریختن از آن نیز محو خواهد شد. مقاومت در برابر واقعیات افراد و زندگی عملی عبث و عذاب آور است. هنگام كه شما در مقابل جریان زندگی خود را قرار میدهید و یا فراتر از آن میكوشید برخلاف جهت سیل خروشان واقعیت حركت كنید، تنها خودتان را به رنجی ابدی گرقتار كرده اید. سوار زورق آرزوها و خواسته های خود شوید اما همسو با جریان واقعیات زندگی.
10-هنگامی كه شما وابسته به فردی میشوید و وی را از آزادی های مشروع خود منع میكنید، فرد را ناخودآگاه از خود دور می سازید. فرد در این وضعیت احساس خفگی میكند و باید برای یافتن فضایی برای تنفس، خود را از دستان شما خلاص سازد. بنابراین وی را به حال خود رها كنید. محبوب شما مانند بادبادكی در دستان شماست. چنانچه نخ بادبادك را رها كنید بادبادك از دستتان میرود. چنانچه نخ بادبادك را از ترس از دست دادن بادبادك بیش از اندازه به سمت خود بكشید و یا آن را محكم در دستان خود نگه دارید، دیگر بادبادك قدرت پرواز خود را ازدست داده و دیگر بادبادك نخواهد بود و به یك كاردستی كاغذی و یا پلاستیكی تبدیل میشود. بنابراین نه محبوب خود را كاملا به حال خود رها كنید كه از دستش بدهید و نه آنقد محدود و مقیدش سازید كه وی را از زندگی كردن بازداشته و تبدیل به یك زندانی دربندش سازید.
11-هر ویژگی اخلاقی و شخصیتی كه شما قادر به تحمل آن در شریك خود نمیباشید در واقع نمود و جنبه ای از درون شماست كه قادر به تحمل آن نیستید. وقتی در می یابید كه آن ویژگی در شما نیز موجود است، مقاومت در برابر آن فرد جایش را به محبت و دوستی خواهد داد.
12-از یك موجود منفعل كه صرفا نسبت به اطرافیان و محیط خود واكنش نشان میدهد، خود را رهایی بخشید. چنانچه تصمیم دارید امروز را به بهترین نحو سپری كنید و از روز خود نهایت لذت را ببرید، همین كار را بكنید. آنطور نباشد كه انتقاد و یا رفتار ناشایست دیگران فورا شما را اندوهگین، افسرده و ناراحت و تحسین و تمجید دیگران شما را از خود بیخود سازد.
13-عامل آزاردهنده ای كه شما از آن اجتناب می ورزید در واقع یك رنجش دیرینه است كه آن را سركوب كرده اید. از تجربه هر نوع رنجش كهنه ای ابا نداشته باشید اجازه دهید رنجش بروز یابد و آن را رها كنید. خواهید دید كه رنجش قدرت خود را از دست داده و محو میگردد. بالطبع هرشرایطی كه باعث یادآوری مجدد آن رنجش شود نزد شما یك تهدید محسوب شده و شما به هر قیمتی از آن شرایط اجتناب خواهید ورزید.برای حفاظت از خودتان در برابر تهدید شما بطور خودكار می جنگید، مقاومت میكنید و وابسته میشوید. جنگیدن و مقاومت كردن با ایجاد یك حالت هراس و استرس زندگی شما را به تباهی می كشاند. هر قدر شما بیشتر با این احساسات آزار دهنده بجنگید، آنها بیشتر بال وپرگرفته و در زندگی شما رسوخ خواهند كرد. اجتناب از این احساسات است كه به آنها قدرت میبخشد. برای مثال 4 بادكنك زرد رنگ آویزان به سقف اتاقتان را در ذهن مجسم كنید، اما به آن 4 بادكنك زرد فكر نكنید. هر كاری دلتان خواست انجام دهید اما به آن 4 بادكنك زرد رنگ نیاندیشید. اما گویا شما دارید به آن 4 بادكنك فكر میكنید! آیا میتوانید فكر خود را متوقف سازید؟ مشاهده میكنید كه هنگامی كه تلاش میكنید به بادكنك های زرد رنگ فكر نكنید، برعكس بیشتر ذهن شما را مشغول خواهند كرد. مقاومت و گریز، افكار ناخوشایند را زنده و پویا نگه میدارند. اكنون جای بادكنك ها میتوانید احساسات بی ارزش بودن، دوست داشتنی نبودن، نازیبا بودن، بی كفایت بودن و غیره را جایگزین كنید.اما باید آگاه باشید كه این رنجش ها و زخمهای كهنه تنها یك احساس و طرز تفكر نادرست صرف میباشند و نه واقعیت و ماهیت حقیقی شما. برای التیام این رنجش ها شما باید جنگیدن و اجتناب از آنها را كنار بگذارید. رنجش های درونی خود را كشف و با آنها آشتی كنید. اگر لازم بود گریه نیز بكنید. چنانچه احساس بی ارزشی میكنید با خود بگویید: "بله من بی ارزشم اما در عین حال با ارزش نیز هستم". هنگامی كه این كار را بكنید رنجش نیروی ویرانگر خود را از دست داده و بی اثر میشود. برای اغلب افراد احساس بی ارزشی در عمق رنجش های سركوب شده یشان قرار دارد. این احساس بی ارزش بودن خود را به انحاء گوناگون نمودار می سازد. برای مثال وقتی فردی شما را ترك میكند و شما بسیار سرخورده میشوید، در واقع این احساس بی ارزش بودن شماست كه برایتان یادآوری میشود. با رنجش های خود روبرو شوید و آنها را با آغوش گشوده بپذیرید.
یاد روزهای اولش به خیر ... قرار بود فرشتگان باشیم نه زاویه نشینان. عجب ماجرایی داشت
یادمه اون شب، توی کافی نت کیوان اینا این بلاگ رو ساختم
شاید دلیل اینکه اینجا رو اینقدر دوست دارم اینه که اینجا حرف میزنم. یه تیریبون واسه اینکه هرچی که دوس دارم بگم
از همه کسایی هم که تو این بلاگ باهام بودن یا بهم سر میزندن هم تشکر میکنم
ایشالا 120 ساله شی بلاگ جونم
امروز روز اول دی ماه است ...
و تمنای فرصت دوباره
و شاید فرصتی!
پ.ن: گویا فیلم "تنها دوبار زندگی میکنیم" اکران شده. پیشنهاد میکنم از دستش ندید. من که دوسش داشتم واقعا.
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان ویرانت میکند ...
مملکت را نگه دارید تا برگردم.
با یه نوع غذا هم میشه
نمیشه؟!
شخصا ترجیح می دم توی خوشی هام بقیه رو هم شاد کنم نه چشم کسی رو در بیارم!
واقعا اینجا سخته زندگی
کاش میشد نباشم
کاش میشد برم
کاش میشد برم ...
اگه می خوای باور کنن بخند
قاه قاه بخند و بگو ...
هیچی نگو
باور کردن!
پ.ن: بعضی از آدما روشنفکرن و معمولا سکوت میکنن
بعضی ها هم ادای دسته ی اول رو در میارن
جالب این جاس که دسته ی اول خیلی روشنفکرتر از دسته ی دوم به نظر میرسن
دسته ی اول اگه لازم باشه یه چیزی میگن اما تو خودت رو هم بکشی عمرا بتونی صدایی از دسته ی دوم بشنوی! کلا این روزها روشنفکری کلاس داره آخه!
پ.ن: این تبلیغه هس که یه آدمی میره تو یه اداره میبینه همه مردن بعد آخرش نوشته دروغ سم کشنده ی جامعه؛ واقعا عاشقشم. واقعا از صدا و سیما همچین چیزی بعید به نظر می رسید.
پ.ن: من کی از این خود سانسوری هام دست میکشم خدا میدونه
پ.ن: ما هم دلمون رو خوش کردم به این چرت و پرت هایی که مینویسیم. بعد این همه سال نفهمیدم به چه درد می خوره. فقط خوبیش اینه که حس میکنی داری حرف میزنی!
پ.ن: واقعا این کامنت هایی که میگن "بلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن" رو دوست دارم!!!
صدای آکاردئون میاد
داره god father رو میزنه
دهنم تلخ شده
مزه اسپرسو میده
گوش کن
بوی نم بارون میاد
گوش کن
من عاشق آواز کلاغ هام توی فصلی که هیچ پرنده ای نمی خونه
"Goran Karan Stay With Me"
پ.ن: قول میدم از این به بعد به همه کسایی که میان میگن وبلاگ خوبی داری و به من هم سر بزن سر بزنم!
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
گفتم :
- دسته کلیدت یادت نرود.
- پلهها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...
واقعا بعضی وقت ها زمان معنای خودش رو گم میکنه
و تو تنها کاری که میتونی بکنی سکوته
شاید این یک قانونه
و این منم که معنای زمان رو گم میکنم
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
(سوره مومن، آیه 14)
همسایه عموی پسر خاله ی بابام یه دختری داره ...
+ ببخشید جناب مهندس اینا چین؟!
- هیچی!
+ ببخشید جناب کارگر شما چی کار میکنید دقیقا؟
- همه کار و هیچ کار.
+ خیلی ممنون!
+ ازش بپرس چه جوری میزنه
* ببخشید قربان، میشه لطف کنید بگید چه جوری و از روی کدوم قالب میزنید؟!
- با دست تنظیم میکنم!
+ چقد خوب میزنید، جا داره ازتون تشکر کنم!
- میگم بسه دیگه! خیلی کار آموزی کردیم! بریم به نظرت؟!
* بریم!
+ مگه چیه؟!
- میگم روزه ای؟!
+ آها! نه خوب شدم.
- روزه ای!
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
پ.ن: شاید چون از سیاست حرف نمی زنم حرفی برای گفتن ندارم!
پ.ن: شب عجیبی بود. یه دعا واسه خودمون کردم. یه دعای خطرناک! هر چند دست و پام میلرزید اما از خدا خواستم اون چیزی که به صلاحمونه اتفاق بیافته ...
پ.ن: بعد از مدتها یاد کسایی افتادم که دوسشون داشتم، یاد محسن و آزاده و مینا. یاد اون روزها به خیر. خیلی وقته ازشون بی خبرم ...
پ.ن: قشنگ ترین هدیه ای که خدا می تونه به بنده ی خودش بده یه همراه خوبه.
پ.ن: می دونم پ.ن هام اصلا ربطی بهم ندارن!
پ.ن: اصلا پ.ن دوست دارم!
پ.ن: متاسفانه نمی دونم کی اینو گفتم اما میدونم که باهاش هم عقیده ام!
لطفا!
پ.ن: ساعت کی اختراع شد؟!
چه بوی خوبی، آدم دلش می خواهد مثل این الاغ ها خام شود!
ما را با سهراب و شستن چشمها چه کار!
همین علوفه ما را بس!
انان که با زندگی میسازند , زندگی را میبازند...!
با زندگی نساز ,
زندگی را بساز...
( اهورا )
این آخرین پست امسالمونه
امیدوارم سال قشنگی داشته باشین.
همین!
اين روزها عجب روزهايي است
روزهايي شبيه خاطرات پدرم
اما اين كجا و آن كجا
ديگر نامه نمي نويسند و با پيك پيام نمي فرستند
اس ام اس ميزنند تا بگويند تكنولوژي پيشرفت كرده
او هم مانند من عهد بست
اما مانند من عهد نشكست
در انتخابات شركت كنيم
براي خودمان خوب است
اسمش اميد است
اميد ماست
آمريكا و اسرائيل خوششان نمي آيد
پس مرگ بر آمريكا و اسرائيل
احتمالا چيزي قسمت ميكنند
من نمي خواهم
ميگويند كتك خورده اند
حتما كار بدي كرده اند
او هم اين كارها به چهره اش نمي آيد
بهتر است درسش را بخواند تا شب امتحان برايم درس ها
را توضيح دهد
فكر ميكنم اگر نمره ي ديناميكش را به او بدهي قابليت
پروازش را به معرض ديد عموم بگذارد
آن زمان هايي كه از ديناميك و اجناس لطيف دم نمي زند
از موهبت زيستن ميگويد
به جاي سلام و احوال پرسي ميگوييم به برادر گرام
سلام برسانيد
بنده خدا فقط ميخند
من و سجاد از اينكه مهدي ريش دارد خوشحاليم
به مهدي ريش مي آيد
مرا ياد كودكي هايم و ثلث دوم مي اندازد
مرا ياد سنگيني كمد ها و تار انكبوت لاي درها مي اندازد
بنده خدا با آن پايش خيلي زحمت ميكشد
از من كار زيادي بر نمي آيد
ممد بايد تلاشش را كند كمتر الكي شلوغ كند
مهدي هم نمي دانم براي چه بايد تلاش كند
انرژي اش آنقدر زياد است كه اگر كشور هاي غربي
بدانند ديگر به انرژي هسته اي ما گير نخواهند داد
هر روز حساب ها را چك ميكنم
ماه هاي ميلادي را ياد گرفته ام
اين روزها زيادي چشم به اتفاقات و آينده دوخته ام
اين روزها شايد براي من هم خاطره شود
قسمت هايي از متن اين روزها
قرار
بود انتخابات انجمن علمی برگزار شود. ذوق شرکت توی یک تشکل یا گروه و شروع
کردن هم پای بزرگتر ها حسی بود که روحم را قلقلک می داد. آن هم برای کسی
که دو یا سه ماه بیشتر از حضورش توی دانشگاه نمی گذشت. روز انتخابات شد.
توی بچه های جامدات ایمان گوهریان شانس بیشتری داشت. خوش تیپ بود و محترم
بود و تازه با همکاری سجاد هادیان و مهدی حجار جلسات زبان را توی اتاق 5
خوابگاه 5 راه انداخته بودند. که بعد ها همین جلسه بزرگتر شد و از تمام
خوابگاه 5 می آمدند و بعدتر ها هم همین جلسه توی دانشگاه برگزار شد تحت
عنوان free discussion
. توی سیالات هم هادی اصغری باید رای می آورد. که محبوب بود با چهره ی
زیبا و مهربان و معروف بود به خاطر دو قلو بودنش با مهدی. یادم نمی رود که
چه طور دست و پا می زدم برای رای جمع کردن. مذهبی نبودم اما با بچه های
مذهبی می جوشیدم . حرفشان را می فهمیدم. واژگانشان برایم آشنا بود. عصبیت
هایشان را با احترام درک می کردم.و گاه با لوده گی و طنازی البته با رعایت
شئونات اسلامی اوقات فراقتشان را پر می کردم. کاری که کاش بچه های سال
بالایی و فعال ها و مخالف ها هم می کردند. البته منظور قسمت لودگی کردن
نیست. منظور درک کردن است. بچه های بی خیال کلاس را هم با شخصیت مضحک خودم
همراه کردم. دیگر کار تمام بود. امین منصوری صابر باختری مهر ایمان
گوهریان و من شدیم اعضای شورای مرکزی انجمن علمی دانشجویی مهندسی مکانیک
دانشگاه شاهرود.
حالا
انجمن اساسنامه می خواست. هر انجمنی و کانونی باید می داشت. یاد گرفته
بودیم که اساسنامه لازم است. البته احساس نیاز نکرده بودیم. اما حتمن لازم
بوده که همه داشتند! این شد که اساسنامه نوشته شد. حرف به حرف. نقطه به
نقطه. واو به واو. یادم نمی رود که یک جلسه دو ساعته به بحث پیرامون
ایرادات انشایی فلان عبارت یا نا رسایی مفهومی بهمان کلمه صرف می شد. برای تصویب اساسنامه باید مجمع عمومی تشکیل می شد. به تعداد بچه های مکانیک و اساتید و
دیگر علاقه مندان کپی از روی اساسنامه گرفته شد و تک تک به دستشان دادیم.
توی پاکت و با نام و دعوتنامه و کاملن رسمی. طبق معمول و مثل هر جلسه بزرگ
پیش و پس از آن جلسه توی کلاس 9 دانشکده علوم تشکیل شد. بند به بندش
خوانده شد. تبصره به تبصره. و موافقین و مخالفین قیام و قعود کردند. کاملن
جدی و رسمی.
تعدادمان
کافی نبود. کلی کار بود که می خواستیم انجام بدهیم. کلی چیز بود که باید
به دست می آوردیم. کلی قله بود که باید فتح می کردیم. و این به نیروی
اضافی احتیاج داشت. این شد که انتخابات میاندوره ای هم توی همان جلسه
برگزار شد. صالح منصوری که هم اتاقی ام بود و بعدها برایم چیزی بیشتر از
هم اتاقی شد با اکثریت فاطع آن جلسه انتخاب شد و فرزانه فردین فر. فرزانه هم دختر فعالی بود و هم شخصیت اجتماعی مقبولی داشت.
انجمن
احتیاج به ارم هم داشت و مهر. که با هنر و توانایی بهنام بیات مختاری
طراحی شد. و انصافن کاری حرفه ای بود و مایه گذاشته بود و قابل دفاع بود.
برد انجمن و صندوق پیشنهادات هم در مناصب ترین جای دانشکده نصب شد.
حالا
انجمن به چیزهای دیگری هم احتیاج داشت. مثلن اتاق. جلسات شورای مرکزی توی
کلاس های خالی و در فاصله کلاسهای صبح و بعد از ظهر برگزار می شد. که گاهن
مجبور می شدیم برای کلاسهای حل تمرین و یا فوق العاده وسط جلسه کلاس را
خالی کنیم. امین برای گرفتن اتاق به هر دری میزد. خیلی آسان نبود. البته
بعدها بسیج خیلی آسان یکی از کلاسهای بزرگ و دو نبش دانشکده را گرفت. صحبت
کردیم برای اینکه توالت سالن کارگاهها را در اختیار انجمن علمی
قرار بدهند تا روی دهانه چاهش را بپوشانیم و جلساتمان را آنجا تشکیل دهیم
و البته محل مراجعه ی دوستان هم باشد برای قضای حاجت هایی که از جنس دیگری
بودند. که موافقت نشد. اتاق جلوی سلف همانجایی که محل فروش ژتون بود و
حالا هم هست را دادند به انجمن های علمی. بعدها توی طبقه پایین دانشکده
مهندسی و به قول مینا نخجیری طبقه حقارت فنی اتاقی را که انبار آلات و
ادوات نظافت بود و بوی رطوبت و تعفن می داد و پنجره و هواکش هم نداشت را
کردیم اتاق انجمن علمی مکانیک. که گاهن جلسات کانون گفتگو را هم آنجا
تشکیل می دادیم. وقتهایی که توی کانونها(فضای زیر تالار که امور دانشجویی
است) شلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید و مهدیه مجبور بود روی میز بکوبد و
جیغ بزند که ما جلسه داریم. بعد ترها قوری برقی صالح را هم از خوابگاه می
آوردم و بساط چای و نسکافه هم به راه بود. خیلی بعدترها هم اتاق طبقه اول
فنی شد اتاق انجمن علمی با کامپیوتر و تشکیلات اداری.
همان
سال توانستیم برای اتصال به اینترنت و استفاده از شبکه جهانی اطلاعات
پسورد مخصوص انجمن دریافت کنیم. و خیلی صادقانه گشتیم دنبال کسی که
کامپیوتر بفهمد تا پسورد را در اختیار او قرار بدهیم. بدون اینکه حتی به
ذهنمان خطور کند که خودمان هم می توانیم این پسورد را داشته باشیم. اما
گفتم که همه چیز کاملن جدی بود و تشکیلاتی. کاوه اشکفتی شد مسئول امور
رایانه ای و طراحی سایت. که البته به برکت اینترنت رایگان اطلاعاتش در
مورد کامپیوتر و بانک شخصی نرم افزارهایش را کاملتر کرد. اما این وسط بچه
ها هم بی نصیب نماندند و پرینت های کامل و مستمر و هفتگی از سایت پورنوی
اولین بار من ( نویسنده به ذکر ترجمه عنوان سایت اکتفا کرده است) تهیه می
شد و دست به دست توی خوابگاه می گشت و از همین راه بود که انگیزه زبان
آموزی دوستان تقویت می شد و جلسات خوانش داستان های پورنو توی اتاق هایی
که افراد زبان دان داشت تشکیل می شد و به برکت آن دامنه لغات دوستان در
زمینه ای خاص پربارتر و فربه تر می شد.
نشریه
مطالبش جمع شده بود. اما عنوان نداشت. به پیشنهاد من نامش شد ویستا. با
قابلیت خوانش فارسی و انگلیسی. ویستا لغتی سانسکریت بود به معنی معرفت و
آگاهی و با اوستا هم ریشه بود. و البته vista, visual, visit
هم توی خانواده ی زبانهای هند و اروپایی با آن همخوان بود. مجموعه معانی
چشم انداز و دیدن و بصری و بصیرت و بینش و معرفت و آگاهی هم این ادعا را
ثابت می کرد. یادم می آید سال 83 که از دانشکاه فردوسی برگشته بودم شاهرود
همه چیز بیگانه بود. انگار مال دنیای دیگری بودم. هیچ نشانی از آدم های
گذشته نبود. دیگر برای دانشگاه غریبه بودم و سربار و اضافی. تنها چیز آشنا
نشریه ویستا بود که از من مانده بود. دیدم که با فونت انگلیسی صرف نوشته
شده بود. آن روزها تازه ویندوز ویستا آمده بود بازار. در انجمن علمی باز
بود. من هم هنوز آدم نشده بودم. جای گفتن ندارد که حالا هم نشده ام. رفتم
تو. به جوانکی که توی انجمن بود گفتم که ویستا یک کلمه انگلیسی نیست. که
چشمهایش از حدقه در آمد. اما از اینکه گفتم سانسکریت است هم خیلی خوشش
نیامد. دوست داشت فارسی باشد! من هم اصلن علاقه ای و انگیزه ای نداشتم که
در مورد مشترکات زبانی و مبانی زبانشناسی برایش توضیح بدهم و به آسانی از
هم گذشتیم. البته بعدها برای سجاد نقوی توضیح دادم.
اولین
شماره ویستا اسفند 79 منتشر شد. با حجمی از مقالات دزدی و ترجمه های ناقص
و مصاحبه با دکتر شریعتی. محمود شریعتی. این شد که جلسه فوق العاده شورای
مرکزی تشکیل شد. مصطفی ایرانی را که مدیر مسئول بود نشاندیم و سین جیم
کردیم و استیضاحش کردیم و او هم استعفا داد. از یادآوری قیافه مصطفی با آن
عینک ته استکانی و چهره صبور و لبخندی که بعدها معنی اش را فهمیدم خجالت
می کشم. یادم رفت بگویم که من و صالح و فرزانه و صابر خودمان جزو هیات
مولفان آن شماره بودیم.
دوباره
اعلام فراخوان مجمع عمومی شد. بنا بر اساسنامه مدیر مسئول باید با اکثریت
نسبی مجمع و تایید شورای مرکزی انتخاب می شد. قبل از جلسه مجمع مشخص شده
بود که موضوع جلسه چیست. افشین محسن زاده هم اتاقی ام بود. هم اتاقی من و
صالح. داشت خودش را آماده می کرد برای کاندیداتوری. خواهرش کارسناس ارشد
کتابداری بود و کارش مربوط بود و سرش توی نشریات. مدام با او تماس می گرفت
و راهنمایی می خواست. می دانست. ما هم می دانستیم که رای می آورد. هم به
خاطر وجهه ی خوبش هم به خاطر اینکه 79ی ها می خواستند گوی را از 78ی ها
بربایند. اکثریت هم بودند و نتیجه هر انتخابات با تعصبات ورودی از پیش
معلوم بود و به نفع 79ی ها. با امین صحبت کرده بودیم. کاندیداتوری امیر
علیمرادیان سیالات 78هم قطعی بود. توی شماره قبل هم دستی داشت.
روز
مجمع عمومی بود. جلوی در دانشکده علوم من و امین و صالح و محسن نظری
بودیم. امین گفت که شک دارم افشین از پس نشریه بر بیاید و بحث کردیم. چیزی
قرار بود اتفاق بیافتد. همه می دانستیم اما هیچکدام نمی خواستیم به زبان
بیاوریم. این جلسه نبود. اگر هم بود رسمیت نداشت. باید پنج نفر می بودیم.
گشتیم و فکر می کنم فرزانه بود که پیدا کردیم و بعد هم با لکنت زبان به او
هم فهماندیم. گفتیم که این جلسه رسمی است. ( منظور همان جلسه توی پیاده
روی علوم و کنار شمشادها که به صورت ایستاده تشکیل شده بود و صورتجلسه هم
نداشت) گفتیم که دوستان متعهد باشند و گاف ندهند. کم کم داشتیم ابزارهای
قدرت را می شناختیم. با سه رای موافق و دو رای ممتنع افشین رد صلاحیت شد.
ما افشین را رد صلاحیت کردیم. افشین محسن زاده واجد صلاحیت دانسته نشد.
جدای از اینکه این عمل شنیع خلاف عرف بود و خلاف اعتقاد بود و خلاف اخلاق
بود و خلاف مقدسات بود و خلاف انسانیت بود خلاف قانون هم بود. قانونی که
کلمه به کلمه اش را با دلقک بازی و مسخره گی مصوب کرده بودیم. اما خب
آنقدر زمان را لای همین قانون گذرانده بودیم که راههای توجیه خلاف قانون
های خودمان را بدانیم.
مجمع
تشکیل شد. کاندیداها خود را آماده می کردند. نمی دانم که بود که آهسته به
افشین گفت که رد صلاحیت شده ای. افشین نشست. رای هم داد. علیمرادیان هم
رای آورد. همانطور که تدبیر شده بود. و همه رفتیم. افشین حتی یک کلمه هم
حرف نزد. حداقل با من و صالح که هم اتاقی اش بودیم. این بیشتر مرا عذاب می
داد. می خواستم زیر مشت و لگد بگیردم. بعدها از امین شنیدم که افشین به او
گفته بود شما برای چه فعالیت می کنید؟ برای چه اعتراض می کنید؟ با چه
مخالفت می کنید؟ می خواهم این سوال ها را به خودتان جواب بدهید.
توی
همین دوران بود که عده ای از بچه ها که محمد رضا باقری و محسن بیاتی و
ملیکا شجاعی نیا را از آن جمع به خاطر می آورم از طریق بسیج اقدام به
تشکیل هسته علمی کردند. محمد رضا آدم روشنی بود و هست. محسن هم می توانست
روابط خوبی برقرار کند. در کل بچه های شایسته ای بودند و می توانستند از
پس یک کار تشکیلاتی برآیند. همانطور که ما توانسته بودیم! در هر صورت قضیه
انتقادها خیلی طول نکشید و هر دو گروه هم را نادیده گرفتیم. اینکه چرا
بسیج اصرار داشت در کنار یا بهتر بگویم در مقابل هر تشکل دانشجویی یکی
مشابه اش را بوجود آورد تا حدودی معلوم بود. اما کارکرد هسته علمی برای
اهداف بسیج چه بود نمی دانم. یک چیز را مطمئنم اینکه هدف بچه های مکانیک
سیاسی نبود. ته تمام این جنگولک بازی ها هم یک چیز بود. کشف تجربه نشده
ها. بیشتر یک کنش شخصیتی بود که اقتضای جوانی بود و آخرش هم به جایی
نرسید. یعنی قرار هم نبود به جایی برسد. هدفی هم نداشتیم.
اردیبهشت
ماه همایش سالانه مهندسی مکانیک بود. ما هم که خودمان را جزو جامعه
مهندسین می دانستیم خواستیم توی همایش شرکت کنیم. گو اینکه تنها ریاضی1 و
فیزیک1 پاس کرده بودیم. آن ترم بچه های شبانه هم به گروه اضافه شده بودند.
تقریبن همگی شاهرودی بودند که با اینجای قضیه اصلن حال نکردیم. حدس هایی
هم که زده بودیم درست از آب در آمد. شبانه ها بیشتر شبیه دبیرستانی ها
بودند و خیلی بیشتر از ما دبیرستانی ماندند. اصلن کاری به کار هم نداشتیم.
البته تعصب روزانه و شبانه هم به آن دامن می زد. بعدها بودن شبانه ها و
یکی کردن کلاس هایشان با ما و تبعیض نژادی مشهود توی گروه بین دانشجویان
بومی و غیر بومی و جو رقابتی منفی به وجود آمده باعث شد تا ما ها هم از
همدیگر دورتر و دورتر شویم. خواستیم شبانه ها از همایش بویی نبرند. برنامه
درسی شان را در آوردیم. روز ثبت نام برای همایش سه روز آخر هفته مقرر شد
که شبانه ها کلاس نداشتند. روز شنبه هم تمام اطلاعیه ها را از در و دیوار
کندیم و تمام. باز هم آن شد که می خواستیم. تعداد ثبت نام کننده ها زیاد
بود. باید قرعه کشی می شد توی مجمع. فرزانه می خواست لیست دخترها را تعدیل
کند. او هم داشت یاد می گرفت. فکر کنم صالح بود که توی حرکتی ظریف اسامی
خاص مورد نظر را کشید بیرون و ریخت کف دست فرزانه تا او هم بریزدشان توی
سطل آشغال. اما بچه آنقدر دستپاچه شد که انگار آتش توی دستش ریخته باشند.
که دوباره اسامی را برگرداند. بابلسر خیلی خوش گذشت. شخصن سالن کنفرانس را
ندیدم. تقریبن بقیه هم همین وضع را داشتند. و در غالب گروههای هم خوان و
موافق از پلازها و سوئیتها و کلبه های کنار دریا و توی جنگل سر در آوردند
و البته گند چیزی در نبامد. و با خیر و خوشی و خاطره به پایان رسید.
هنوز
کارمان تمام نشده بود. باید بیشترینی را که می توانستیم باشیم نشان بدهیم.
بیشترینی که می توانستیم انجام بدهیم. دوم آبان ماه سالروز تولد احمد موسی
شاکر خراسانی دانشمند قرن سوم بود که البته فکر کنم فقط ما بچه های شاهرود
اسمش را شنیده بودیم. آن هم به مدد روش های منسوخ و قدیمی مهندس قناد.
خواستیم همایشی برگزار کنیم و آن روز را به نام روز مهندسی مکانیک توی
تقویم ها به ثبت برسانیم! که البته بیابنه همایش به انضمام درخواستمان به
وزارت علوم و دفتر ریاست جمهوری هم ارسال شد.
چقدر
با ایمان گوهریان خیابان ها را گز می کردیم و از تراشکاری سر چهار راه
نادر تا ابزارمهدی را می رفتیم و آویزان می شدیم که بیایید توی همایش ما
شرکت کنید. و قیافه های مبهوتشان متعجب تر می شد وقتی می گفتیم پول نمی
خواهیم و فقط شما تشریفتان را بیاورید. می خواستیم بدانند که توی شاهرود
دارد رشته مکانیک تدریس می شود و آنها می توانند برای پروژه های دانشجویی
و کارهای پاره وقت و حتی بیگاری روی جوانهایی که دارند از انرژی زیاد می
ترکند حساب کنند. چه شبهایی را توی اتاق انجمن های علمی به صبح رساندیم با
بچه های شورا و بچه های اتاق 6 هادی و مهدی و یاسر دروزی. و وقتی خورشید
در می آمد و کم کم سر و کله کارمندها هم پیدا می شد با زیر شلواری و
دمپایی می رفتیم طرف خوابگاه با ترانه ی شبها که ما می خوابیم انجمن علمی
بیداره. ما خوابهای خوش می بینیم او نمی دانم در فلان فکر است. خستگی را
نمی فهمیدیم و خیلی چیزهای دیگر هم بود که نمی فهمیدیم. یادم هست که ظهر
سه شنبه رفتم سلف و مسئول ژتون پاره کن گفت که این ژتون دیروز است. تازه
فهمیدم امروز سه شنبه است و وقتی ژتونهای نهار و شام دوشنبه را توی دستم
دیدم فهمیدم که دیروز نهار و شام نخورده ام. از عذابهای بزرگ زندگی ام هم
صدای آکاسیو است. وحالا وقتی فکر می کنم چه طور یک شب تمام را با اره مویی
افتاده بودم به جان آکاسیوها موهای تنم راست می شود.
باید
همه چیز کامل می بود و مرتب. البته کارها دیگر داشت صورت نمایشی و تزیینی
پیدا می کرد. سعید رضایی هم عده ای را جمع کرده بود دور خودش که برای
همایش فیلم بسازند. اوضاع خوب نبود. پول نداشتیم. مهمانها جواب درستی
نداده بودند. گروه هم نه تنها کمک نمی کرد که چوب لای چرخمان می گذاشت.
شریعتی هم جمعمان کرد و اولتیماتوم داد که کارها را تعطیل کنیم. و گفت که
شما می خواهید آبروی(!؟) گروه را پیش صنایع ببرید و کارهایتان با نیت سوء
است و مشکوک است و وای به حالتان اگر خرابکاری کنید. خسته بودم و کوفته و
مضطرب. دیدن سعید و دار و دسته اش هم که دوربین به دست و بی خیال توی
دانشگاه می چرخیدند اعصابم را خرد می کرد.
رفتم
پیش امین و سرش داد زدم که تو دیوانه ای و من خودم همایش را کنسل می کنم.
می دانستم که امین می تواند آرامم کند. آرام هم شدم و همایش هم برگزار شد.
مهمان ها هم آمدند. حتی برای نمایشگاه محصولاتشان را هم آورده بودند. از
خوشحالی گریه ام گرفته بود. بچه های مکانیک هم همه آمده بودند. اما کم
بودیم! این شد که رفتم خوابگاه و آویزان آرش مسیبیان و حامد مکیان و خسرو
خندان معدن و سعید سعادت و سعید رضوانی برق شدم که برای همایش ما آدم
بیاورید. به این هم اکتفا نکردم و در همه اتاقها را زدم که به صرف شیرینی
و شربت و استماع موسیقی تشریف بیاورید تالار. هیات علمی و رییس هم آمدند.
با کت وشلوارهای تعاونی. و برای مدیران صنایع قیافه هم گرفتند.
شماره
دوم ویستا هم منتشر شد که چیزی بیشتر از شماره قبلی نداشت. تکرار همان
مطالب بود. بدون آنکه به دردهایی که توی گروه تحمل می کردیم اشاره کنیم.
حتا یک پاراگراف هم از سیاست های آموزشی فاجعه آمیز گروه نگفته بودیم.
تمام یک سالی را که توی انجمن علمی بودم نه توی برد انجمن چیز به درد خوری
بود نه توی اتاقش. حتا وقتی که دو تا از همکلاسی هایمان خودکشی کردند. دو
نفر از سی نفر. حتا وقتی الناز جلوی دانشگاه پرپر شد. حتا
وقتی میانگین معدل های دانشجویان مکانیک زیر 12 بود. چیزی که حالا داریم
تاوانش را می دهیم. حتا وقتی که بیست نفر از بچه های 79(بیست نفر از شصت
نفر) یا تغییر رشته دادند یا انتقالی گرفتند یا با فوق دیپلم دانشگاه را
ترک کردند. آن هم تا سال دوم تحصیلی. ما فقط یاد گرفتیم که بخواهیم. ما
سعی کردیم و وقت گذاشتیم تا جعبه ابزارمان را کاملتر کنیم. بدون اینکه از
همان ها آنطور که قابلیت داشتند استفاده کنیم. و توانمان را از دست دادیم
و زمانمان را.
سکانس اول: روزگار تلخیست!
روزگار تلخیست
من همان ساغی میخانه ی اندوه و غمم
جام ها پر کنم از ناله و سوز
و به تو فکر کنم من شب و روز
که چرا رفتی و تنها دل من ماند به جا
من و میخانه و اندوه و غم و فاصله ها
***
روزگار تلخیست
تلخی روز در این است که شب در راه است
و به همراه شبش
روی مهتابی ماه
یاد رخساره ی آن یار نگارین دارد
***
روزگار تلخیست
روزها و شب ها
خبری از طرف یار نخواهند آورد
روزها چون شب تار
شب مهتابی ی من پر ز سوال
چشم من بارانی
با خودم میگویم
آسمان جز غم و اندوه و سیاهی لابد
رنگ آرامش آبی دارد!!
و کدر رنگ کلاغ لب بوم
خبر خوش بتواند آورد!!
mahaia_mohoj
پ.ن:
این شعر فینگیلیش برای من فرستاده شده بود! اگه مشکلی داشت شرمنده. قرار
بود این دوستمون هم بنویسه منتهی یه مشکلی براش پیش اومد که نشد که بشه!
بعدشم واسه منم سواله که چرا اسمش رو گذاشته mahaia_mohoj ، لطفا سوال نکنید.در ضمن این شعر تو سال قبل از کنکور این شخص گفته شده
بود!!!
سکانس دوم: دیروز؛ امروز؛ فردا!
امروز
با اینکه کلی کار داشتم ولی نمی دونم چی شد یهو به سرم زد که سرکی توی
گذشته های زاویه نشینان بکشم. خیلی جالب بود. هر چی فکر کردم یادم نیومد
واسه چی این بلاگ رو ساختم، فقط یادم میاد اول دی ماه بود، یه شب سرد، توی
کافی نت، من و کیوان و صادق و بهاره و مینا. فک کنم روزای قبل از باز شدن
کافی نت بود. یادمه من پشت سرور نشسته بودمو می خواستم اسم انتخاب کنم،
بهاره سیستم 5 بود؛ نزدیک سرور؛تنها نشسته بود و میلهاش رو چک میکرد. منم
ازش املای کلمات اینگلیسی رو می پرسیدم. اتفاقا املای فرشتگان رو هم
پرسیدمو ایشون با اون همه سابقه غلط جواب داد، جالب اینجاس که مطمئن هم
بود! که ما بعد از 2 ماه اینو فهمیدیم و فرشتگان تنهایی به زاویه نشینان
تبدیل شدن.
یادش به خیر، اولش قرار بود منو کیوان و مینا بنویسیم، بعد ماتادور اومد، بعدش مهران، بعدش ستاره ی سهیل که با خودش بارون رو هم آورد، بعد ترا لیلی و تازگی ها هم که یه جا مونده! اما اگه یه نگا به بلاگ بندازیم میبینیم که به جز اون اولا که بچه ها جو گیر بودن و هی مجبور بودیم ثبت موقت بزنیم، تنها نویسنده ی ثابت من بودم منی که هنوز هم نمی دونم واسه چی دارم مینویسم، فقط میدونم دوست دارم بنویسم!
میدونین چه قدر این بلاگ قالب عوض کرد، بسته به شرایط هی قالب عوض میکردیم ، چه قدر با این بلاگ رفیق پیدا کردیم، نزدیک تریناشون آرش و نسیم و اسرین و هانی و پارسا و بچه های دیوونه خونه هستن.
چیزای جالبی توی خاک برداری بلاگم فهمیدم. مثلا اینکه هیچ چیز برای من ثبات نداره، اینو از پست هایی که هی قالب عوض میکردن میشه فهمید. نمیدونم چی شد بعد از حدودا 5 سال برفی بودن تنها شدم، نمی دونم چی شد که سرزمین تنهایی رو گرفتم و ...
تا حالا هر چی می نوشتم واسه خودم مینوشتم اما از این به بعد نباید این جوری باشه، چیزایی که فقط ماله منن باید روی کاغذایی نوشته شن که دوست دارن بپرن توی کوچه(به یاد سکوی تنهایی هام)به قول مهران:"وقتی کسی رو نداری دیگه فرقی نمیکنه؛ شعر جدیدت رو خواستی پاره کن؛ خواستی بسوزون؛ خواستی اصلا نگو... " تمام پست هام داد می زدن که خیالی ان، تمامشون که نه ولی خیلی هاشون؛ شاید زیادی دوست داشتم مثه بعضی ها باشم، شاید زیادی دوست دارم مثه بعضی هاباشم، کسایی که الان .... بهترین کار اینه که خودم باشم، چه خوب؛ چه بد.هر کسی مختاره؛ خواست خوشش بیاد، خواست بدش بیاد، خواست دوست باشه، خواست دشمن؛ خواست صمیمی باشه، خواست خشک باشه!
من اینم، با طرز تفکرات مخصوص به خودم دوست هم ندارم عوض شم!
از
این به بعد اگه قراره چیزی باشه بهتره به درد بقیه هم بخوره! شاید جمله
هایی که توی زندگیشون بتونن به کار ببرن و بتونن بگن به قول فلانی ..... خیالات من جاشون توی دفتر دینامیک باشه بهتره.
باید به زندگی رضایت بدم، باید بزرگ شم، باید خودم شم!
من به زندگی رضایت دادم
به خاطر برگ ها، به خاطر دوست هایم، سگ و گربه ها وچند عشق زود گذر ...
بی آنکه برفی آمده باشد
همه جا سفید و یخ زده است
و بی آنکه شب در رسیده باشد
همه جا تاریک
و تنها صدای توست که می بارد، چون برفی در شب زمستانی.
بیژن جلالی
زنده ام ؛اما زندگی نمی کنم. نمی دونم از خودم، زندگی خودم، دنیای خودم و خدای خودم چی می خوام! کاش هیچ وقت بعضی از رویاهام تعبیر نمی شدن. حالا می فهمم که چرا خدا هر چی که می خوایم بهمون نمی ده. ای کاش این چیزا رو بهم نمیداد. اما حالا که داده چی کار کنم؟؟ همشون دلم رو زدن. دقیقا مثل بقیه چیزایی که قبلا دلم رو زده بودن. خودم می فهمم که برای تجربه کردن تازگی ها زود به زود مود عوض می کنم اما هیچ کدومشون ...
هدف هام برای زندگی کردن تموم شده. شاید رویاهام هم مثل خودم زیادی کوچیکن و نمی تونم دنیای بزرگ اطراف خودم رو ببینم و دستم رو روی خرطوم فیل گذاشتم! خیلی ها می گن زندگی کردن دلیل نمی خواد اما مگه می شه بی دلیل زندگی کرد. حوصلم از زندگی کردن سر رفته. یه دلیل تازه برای زنده بودن می خوام.حقیقتش اینه که اونقدر ها هم بی هدف نیستم. تمام وجودم رو رویای ...(سانسور) فرا گرفته و خودم رو وقفش کردم! اما اگه یه روز اینم حقیقی شد و دلم رو زد اون موقع چی کار کنم؟؟ اینا رو گفتم تا یک سوال مهم ازتون بپرسم،
دلیل زنده بودنتون چیه؟؟
لطفا جواب منو بدید. شاید از کارایی که دیگران انجام می دن و من درک نمی کنم یه چیزایی فهمیدم! شاید یه دلیل پایدار برای زندگی کردن پیدا کردم! شاید فهمیدم دلیل آفرینش آدما و کلا دنیا چیه!!!
خواهشا اگه شما هم مثه من هستید؛ اعتراف کنین و خودتون رو با حرف های الکی تبرئه نکنین! مرسی.
در ضمن نظرتون در مورد آهنگ جدید بلاگ چیه؟؟
فعلا
بای!
ساعت 3:31 بامداده! بالاخره کارای کامپیوتریم تموم شد. خیلی خوابم میاد اما اصلا قصد خوابیدن ندارم. حالم اصلا خوب نیست! دلیل اصلیش رو خودم هم نمی دونم اما می دونم که دوست ندارم در موردش صحبت کنم یا کسی ازش چیزی بدونه. حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم. حتی خودم. هیچ کارم اون جوری که می خوام پیش نمی ره. صبح ها بی هدف می رم دانشگاه، بعد از ظهر ها هم یا می رم شلم بازی می کنم یا می رم شرکت پیش بچه ها. از تکرار روز ها خسته شدم! ای کاش تابستون ها هم دانشگاه باز بود. حداقل روزهای تکراریم هر روز رنگ عوض می کردن تا کمتر متوجه یکی بودنشون بشم. دلم هوای شب های امتحان سالن مطالعه ی دانشگاه رو کرده. هوای اون شب هایی که به جای درس خوندن همش با کیوان حرف می زدیم. یادش به خیر؛ دلم واسشون تنگ شده! نمی دونم الان واسه چی دارم مینویسم اما می دونم این کاریه که الان دوست دارم انجام بدم.
آدما چقدر میتونن عوض شن!!! خودم رو می گم! انگار روحم رو، تفکراتم رو، اعتقاداتم رو عوض کردن. یه روزی میگفتم ....
میدونم که دارم توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم!
یه روزی تشنه ی تجربه کردن خیلی چیزا بودم؛دوست داشتن، عشق، دانشگاه و....شاید عشق نه! چیزی که بهش عشق می گن؛ حالا هرچی. الان برام فقط یه افسانه شده! دیگه حتی راهی به رویاهام و دنیای خیالیم هم نداره. هرچند از اون دنیای قشنگ تور رویاهام هم چیزی نمونده! یک شهر زلزله زده ست، یک شهر پر از ماتمه! من موندم و رویای قدرت و ثروت و شهرت! رویاهایی که ثبات دارن!
نمی خوام بخوابم اما می رم توی تخت خوابم؛می رم دراز میکشم و به اون چیزایی که دوست دارم؛ به آرزوهام فکر می کنم. آرزوهایی که نمی ذارم برام آرزو بمونن و برای رسیدن به اونها هر چیزی که سر راهم باشه له می کنم! نابود میکنم!
اتفاقاتی که این اواخر برام افتاد خیلی تلخ بود اما بهم یه چیزایی هم یاد داد! به من یاد داد که زندگی اون چیزیه که توی واقعیت اتفاق می افته نه اون چیزی که توی دنیای خیالیم برای خودم ساختم! به من یاد داد که هیچ چیز با فکر و خیال و انتظار عوض نمی شه!
انتظار!
انتظار؟
انتظار!؟
هیچ علامتی را برای نشان دادن پوچی این کلمه و پوسخندی که زمان بیان این کلمه بر لبانم نقش می بندد نیافتم. هیچ نیست! زندگی در دستان من و توست! انتظار راهی برای نفوذ شیاطین به عمق وجود من و توست! رها کن خود را از بند و زنجیر این ابلیسان. زندگی در دستان من و توست! انتظارت را با دستانت مقدس کن! دستانت رهایی را خواهند ساخت و انتظارت برای پایان چیزی جز اندیشه ای خوش سیما و باطل نخواهند بود! زندگی در دستان من و توست!بگذار رهایی بر دستانت بوسه زند نه بر انتظارت!
می آید!"انتظار میگویید" و تو برای آمدنش ساکن منتظر خواهی ماند! قافل از آنکه هر لحظه سکون تو را سال ها از او دور تر خواهد کرد! حرکت کن و به انتظارت بگو از پشت بیاید!!!!
پ.ن:متنم خیلی سانسور داره! امید وارم بفهمین موضوعش چیه و واسه چی نوشتم. اگر امکانش بود و می دونستم که خوانندگانم جرات و جنبه ی درک اون مطالب رو دارن حتما می ذاشتم. خودتون می تونید تصور کنید که چی بوده! چه درست، چه غلط؛مهم نیست! این جوری حداقل به من ضربه نمی خوره!
عجب بد بختی ای داریمااااااااااا!! هر چی آنتی ... زود می بندن!
حالا که این جوره منم آس خودم رو رو می کنم! فقط زیاد تابلوش نکنین. این نیاز به یوزر و پسورد داره پس تعجب نکنین!
یوزرنیم : sikim
پسورد: fidelio
حالشو ببرید.
اوه اوه اوه! عجب سیستم خوفی دارن اینا!خداییش ما که کم آوردیم! اسکریپت هامون جواب کرده! واسه همین به این چشم بادومی ها متوسل شدیم!
فعلا این تنها آنتی ف ی ل ت ر ی که واسم مونده و کار میکنه! مال طرفای یانگوم ایناست!
افسانه و رویای دوست داشتنت ، تمام شد!!!
چه زود
ای کاش برایم همان رویا می ماندی
آه...
این هم گذشت
نفرین بر تو ای زندگی
کاش برایم همان رویا می ماندی
کاش برایم همان رویا می ماندی!
می دانم
سبب تو نیستی
سالهاست که زیر خروار ها تنهایی مدفونم
برایم زندگی شده است
از درون پوسیده ام
زود تر از زمان پیش رفته ام
چروک افکارم را طراوت صورتم پوشانده
در دنیایی پر از آزادی محبوسم
هوای سنگین این زندان بزرگ سینه ام را می فشارد
به بودنشان عادت کرده ام
با بودنشان زندگی می کنم
امیدم برای زندگی سوسک ها و حشراتی شده اند که تنهایی ام را پر می کنند
امیدم برای زندگی زالو هایی شده اند که با عشق خونم را میمکند
مرا از مادر با تیغ سکوت بریده اند
بمانید با من
ای درد
ای تنهایی
ای سکوت
بمانید با من که وفادار تر از شما هیچ ندیدم
بمانید با من!

دیگر دوست داشتنت برایم دلیل زندگی نیست
دیگر دستهایت را امید بودن نمی دانم
صورت ماه گونت را که روزها تجلی آرزو های من بود
ابری سیاه پوشانده است
رفته ای
حتی اگر نرفته باشی
من زندگیم را بی تو دوست خواهم داشت
عاشقش خواهم بود
با بودنش زندگی خواهم کرد
هر چند تو نباشی
با تو بودن را دوست داشتم
هنوز هم دوست دارم
اما یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که تنهاییم را بی تو پر کنم
یاد گرفته ام که هر چه باشی، تمام زندگی ام نخواهی بود
یاد گرفته ام که بی تو با زندگی ام دوست باشم
منتظرم
برای سرنوشتم منتظرم
ای سرنوشت
چه برایم رقم خواهی زد؟؟؟
این شعر رو هم که خیلی باهاش حال می کنم و شرایط باعث شده جدیدا خیلی بیشتر دوسش داشته باشم واستون می ذارم:
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای پای حرکت مردمانی ست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند....
چقدر خوبه که آدم بعضی وقتها تو زندگیش شکست بخوره. وقتی تموم شد، غرق غرور بودم. با خودم می گفتم:"آخه کیه که حریف من بشه؟". به مامانم نشون دادم و گفتم:" این قراره فردا روی همه رو کم کنه". اینقدر دقیق کار کرده بودم و به خودم مطمئن بودم که حتی به دومی هم فکر نمی کردم. این احساسم روز نمایشگاه قوی تر شد. اینقدر اطلاعات جمع کرده بودم که واسه تک تک خرپاها یه عیبی پیدا کردم، تک تکشون! حتی خرپاهایی که مدعی بودن. خرپای خودمون رو کامله کامل میدونستم. خرپایی بدون عیب!
روز مسابقه، وقتی خرپاها تک تک روی سن می رفتن و زود می شکستن، به خودم امید وار تر شدم! خرپای ما از نظر زیبایی اول نشد . حق ما بود ولی .... بالاخره نوبت به ما رسید. من و سجاد رفتیم روی سن. بعد از وزن کشی و یه چند تا عکس، شروع کردیم به بار گذاری، راحت و با اعتماد به نفس که یهو سطل افتاد. سرم پایین بود، باورم نمی شد؛ یعنی به این زودی؟؟ ولی هیچ ماکارونی ای نریخت. سرم رو آوردم بالا. هنوز سر جاش بود ولی چسب ها و نخش از یک طرف کنده شده بودن. وای؛ چه فاجعه ای. همش رو تقصیر مهدی می دونستم. صحبت کردیم تا دوباره شرکت کنیم. هر جوری بود خر پا رو ترمیم کردیم.
یه 3 ساعت بعد از این ماجرا دوباره نوبت به ما رسید، این بار اصلا مطمئن نبودم. شروع کردیم. چند کیلویی ریخته بودم که سطل افتاد. خودم رو دلداری دادم که به خاطر خستگی دفعه ی قبله. سرم رو بالا که آوردم دیدم باز خرپا سر جاشه! باز هم نخ کنده شده بود. می خواستم گریه کنم، خیلی سال بود که این جوری خودم رو شکست خورده ندیده بودم. تو دلم همش به مهدی فحش می دادم(آخه مهدی نخ ها رو وصل کرده بود). اصلا به حرف هاش گوش نمی کردم.
موقع برگشت به خونه آسمون گریه می کرد. یه گربه جلوی سر در نشسته بود. انگار اهلی بود. چون گذاشت نازش کنم. احساس کردم خیلی تنهاس. صدای نم نم بارون می اومد. اتوبوس خوابگاه دختر ها هم رفت . ما منتظر اومدن بابای سجاد بودیم.بلند شدم و به دونه های کوچیک بارون که زیر نور چراغ خود نمایی می کردن نگا کردم. انگار آسمون هم مثه من حالش خوب نبود.
شب ؛ توی خونه با حالتی زار به خرپام نگاه می کرم و هی می گفتم آخه چرا؟؟؟ یاد حرف مهدی افتادم که می گفت:" ما این همه خرپا ساختیم، این همه بار گذاری کردیم، یک بار هم یه همچین اتفاقی نیوفتاد".با خودم فکر کردم دیدم راست میگه.ولی چرا این دفعه این جوری شد؟؟؟
کلی فکر کردم. رفتم کامپیوترم روروشن کردم و شروع کردم به بازبینی نقشه ها!نه؛ مشکلی نداشت، کامله کامل بود. پس قضیه چی بود؟؟ در حالی که با حسرت به خرپای سالمم نگاه می کردم ، یک دفعه چیزی به ذهنم اومد. صفحه های اصلی هیچ کدوم از خرپاهای قبلی مون شیب نداشت. همشون به افق عمود بودن ولی این یکی ....آره، هر صفحش 8 درجه انحراف داشت.
وای ! چرا الان باید اینو بفهمم. بی چاره مهدی. اون بنده خدا مثه بقیه خرپا ها چسب زده بود. حتی یک لایه بیشتر که محکم تر بشه. آره تقصیر خودم بود. این من بودم که اشتباه کردم. من بودم که به مهدی هیچ چی در این رابطه نگفتم، یعنی خودم هم به این موضوع توجه نکرده بودم. من بودم که هیچ وقت توی تحلیل هام اهمیتی برای نخ ها قائل نشدم. توی اون همه تحلیل و حساب کتاب، هیچ جایی نیروی افقی نخ در نظر گرفته نشده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم مهم باشه! دقیقا از جایی ضربه خوردیم که حتی ثانیه ای در موردش فکر نکرده بودم.
خیلی جالب بود. نخ ها ازم انتقام بی توجهیم رو گرفتن. حسابی بهم ثابت کردن که کوچک ها هم می تونن کارای بزرگی بکنن. این فکرا که اومد، کلی خاطره برام زنده شد؛ صبح سر کلاس زبان! قضیه ریاضی 2 ترم قبل و ...
همیشه این جوری بوده. همیشه از جایی ضربه خوردم که فکرش رو هم نمی کردم. شاید این اتفاق برام یک شروع باشه!
پ.ن: تنها چیزی که تو اون زمان یه کم من رو آروم کرد و باعث می شد بخندم این بود که ری اکشن مهدی بعد از دوباره کنده شدن نخ این بود که رفت و به میز داور ها لگد زد.
حالا واسه چی؟ خدا میدونه!
پ.ن: البته یه سری دیگه از نظریات برای دلیل کنده شدن نخ ها هست که می گه به خاطر اسمش بوده(یعنی ستاره سهیل1)، یه سری دیگه می گن به خاطر چشم بعضیا بوده و ...
دلم تنگ شده، دلم برای رویای با تو بودن تنگ شده، دلم برای سادگی هام تنگ شده، دلم برای رویای عاشقانه دوست داشتن تنگ شده، هرچی تو رویا بیشتر بهت نزدیک می شم؛ تو واقعیت ...!
امروز اتفاقی افتاد که من حق رای رو به صورت کامل از احساسم گرفتم! احتمالا از این به بعد عقل و منطق بر این تنها حکم خواهند راند. تاج و تخت مبارکتان باد!
اینو گذاشتم تا پست کیوان جون در بیاد. آقا کیوان منتظریم!
ای بابا
باز من دلم گرفت اومدم بنویسم!
خوب چیزیه این وبلاگ هاااااا:D .امروز خونه مهدی پلاس بودیم و داشتیم فیلم آتش بس رو نیگا می کردیم
. تو حال و هوای آخرای فیلم کیوان یه حرف با حالی زد، گفت تا یکی پیشته حالیت نیست خوش بختی همونیه که کنارته! همین که بره می فهمی خوشبختیت هم رفته و از این حرفا
. منم به حرفاش گوش می کردم. یه نگا کرد به مهدی. انگار می خواست مهدی تاییدش کنه؛ بعد نگا کرد به من ؛ تا رفتم تاییدش کنم زاررررررررت گذاشت تو حالم!!!یهو گفت تو اصلا احساس حالیت میشه؟؟
بعدشم زد زیر خنده! راس می گفت! من در مقابل اون دوتا هیچی حالیم نمی شد
.منم زدم زیر خنده!![]()
راستی سلام!![]()
چه طورین؟![]()
![]()
سال نوتون مبارک! ایشالا صد و بیست ساله شین!!؟؟؟
حوصله نوشتن از دل تنگی ها رو ندارم! بسه دیگه!!! زندگیمون دل تنگیه حالیمون نیست!؟
خداییش زندگیمون طنزه! منتهی ما همش اون قسمتای تلخش رو می گیم و بزرگ می کنیم. الان که دارم مینویسم هیچ موضوع خاصی تو ذهنم نیست!!!
می خوام یه شعر واستون از حمید جونم (حمید مصدق
) بذارم! بد قشنگه هااااااا. بخونین و حالشو ببرین.
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
امیدوارم سال نو ،سال رسیدن به رویاهایی باشه که قشنگی شون آتیش به دامن کسی نزنه!!!؟؟؟ بذاریم آرزو هامون واسه ی همه قشنگ باشن!!![]()
فعلا!
مدتي گذشت ...
گفتم حتما دلش برايم تنگ شده است!!!
آه چه خوشبختم!!!
مدتي ديگر گذشت...
مطمئن شدم که فراموشم کرده است.
و اين همه ي خوش بختي من است...
اینو تو مرداد امسال نوشته بودم، توی سکو! سکویی که دیگه ماله من نیست. سکو رو دادم تا یادم بره چقدر تنهام. تنهایی آدمها رو لحظه ها می سازند! شاید بعضی آدما در ظاهر تنها نباشن اما در باطن تنها تر از اونها وجود نداشته باشه! شاید هم برعکس!
این چیزایی که می نویسم حاصل لحظه هاست. اینو واسه این میگم که من هر وقت احساس ... میکنم ؛ مینویسم! این خیلی بده؛ چون از من تصویر آدمی رو میسازه که همش تو اون حال و هواس! اینا رو میگم که بدونین و یه وقت اشتباهی برداشت نکنین.
اگه الان دارم مینویسم به خاطر اینه که خوابش رو دیدم . بد جوری تو فکرم! ای کاش می شد فقط برای چند لحظه؛ فقط برای چند لحظه زبون و جرات کیوان رو غرض می گرفتم و بهش می گفتم!
چشمانم بسته است
تو را می بینم
دنیایی که تعبیر رویاهای من است
می گویی؛
می شنوم!
می گویم؛
نگاهم میکنی!
انگار می دانی!
باز هم می گویم
از رویا هایم می گویم
از رویایی ترین رویا هایم میگویم
اما هر چه تلاش می کنم
زیباترین رویایم بر زبان جاری نمی شود
می ترسم!
مرا جرات گفتن نیست
چگونه بگویم که زیبا ترین رویای من تو هستی
با تو تنهایی هایم را به باد سپرده ام
من زاده ی طوفانم
اما؛
مرا طاقت طوفان نیست
می روی
بی آنکه گفته باشم!
چشمانم را می گشایم
هیچ نیست!
سقف سفید اتاقم را میبینم
نور خورشید بی اجازه قدم به دنیای سیاه من گذاشته است
چشمانم را می بندم
تاشاید بگویم
اما ...!
تیک تاک ساعت در گوشم فریاد میزند
انگار تمام صدا های دنیا در اتاق من جمع شده اند
احساس میکنم پلک هایم داغ شده است
چیزی از درونم فریاد میزند
فقط یک رویا بود!
یک رویا!!!
آدم وقتی امیدش کم رنگ تره خیلی راحت تر زندگی می کنه! منم امیدم هر روز کم رنگ تر از دیروزم میشه. شاید برای همه این جوری بهتر باشه! شاید این چیزیه که اون و بقیه می خوان! شاید این همون چیزیه که باید خودم بفهمم! اما اینو خوب فهمیدم که آدما زنده ان تا با رویا هاشون زندگی کنن. حالا این رویا ها هر چیزی می تونه باشه!
زندگی توی تنهایی جرات میخواد. من جرات تنها موندن رو دارم! چون وقتی تو این دنیا تنها می شی ؛ کسی سراغت میاد که نمی تونم توصیفش کنم! اون هیچی نمی گه اما من خودم تمام حرف هاش رو میخونم! پس اگه تنهای تنهای تنها هم بمونم ، بازم تنها نیستم! اون میگه نذار رویاهات بمیرن! اینه اون چیزی که نمی زاره امید و آرزو هام خشک شه! اینه همون چیزی که به من میگه زندگی کن!
می دونم زندگی چه بی تو، چه با تو میگذره. اما ....
به قول مصدق:
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی : هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت.......
پست من تا این جا بود اما اینقد اعصابم از دست اینا خورده که ............
گفتم بنویسم شاید آروم تر شم.
مرگ بر هر کسی که می خواد رسم و رسوم ایرانی رو از بین ببره
مرگ بر هر کسی که می خواد رسم و رسوم ایرانی رو از بین ببره
مرگ بر هر کسی که می خواد رسم و رسوم ایرانی رو از بین ببره
اگه اونا فیلم 300 رو می سازن خیالی نیست، ایرانی نیستن. آخه شماها که ایرانی هستید چرا؟؟
آه ای کوروش؛ آه ای داریوش؛ کجایید تا ببینید با تمدن...........
اینو می نویسم تا ایران پرستی رو ببینید. شاید وقته خجالت کشیدن باشه
"فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاک بسپارند تا
اجزائ بدنم ذرات خاک ايران را تشکيل دهد "
پادشاه کوروش کبیر
پ.ن: این آخرش خیلی حذفیات داره؛ آخه اصلا حوصله ی دردسر ندارم! وقتشه یه کم فکر کنیم!!! آهای مجسمه های متحرک؛ شماها رو دارن زندگی می کنن، نمی خواین بفهمین؟؟؟
پ.ن: شاید یه روز وصیت نامه ی داریوش رو گذاشتم تا بدونین داریوش در 2500 سال پیش که 25 کشور جزو شاهنشاهی ایران بودند چگونه عادلانه و دلسوزانه بر مردمش حکومت میکرد. بد نیست بدونین که حمله خشایار شاه به یونان(موضوع فیلم 300) ،وصیت داریوش کبیر بوده. اگه خودمون فیلمش رو می ساختیم شاید این قد تاریخ تحریف نمی شد.
سلام
وبلاگ بر باد رفت اما برشگردوندیم. شاید لازم بود تا دوباره در مورد این بلاگ و نویسنده هاش یه تجدید نظر بشه! شاید به خاطر توضیحات بلاگمون بود که توش نوشته بودم. آخه من نوشتم که هر کی بخواد می تونه تو این بلاگ بنویسه؛ چه اشتباه بزرگی! اینا رو زمانی نوشته بودم که دیگه طاقتم تموم شده بود. حقیقتش اینه که این بلاگ رو زدم تا تنهاییم رو با بقیه قسمت کنم. حالا به هر طریقی که بتونم اما حالا ....
می دونم خیلی هاش تقصیر خودمه! اومدن و رفتن ستاره سهیل؛ خداحافظیو برگشتن کیوان؛ دوستانی که به هر دلیلی می خواستن با ما باشن اما من قبول نکردم؛ وآخرینش هم پست لی لی جون! خیلی چیزهای دیگه هم بوده که من یادم نمیاد.
در مورد لی لی باید بگم قبول دارم تقصیر من بود که موقعیت رو قشنگ واسش روشن نکرده بودم و اون .... حالا که گذشت. اما دیگه قرار نیست از این اتفاق ها بیافته. وقتی قضیه رو واسه لیلی گفتم دقیقا اینو گفت: " حالا که این جوریه، منم نمی خوام بنویسم"
اما . تو این بلاگ تمام سعی مون اینه که متنامون مال خودمون باشه! منتظر متن های واقعا قشنگ کیوان باشین. منم که همیشه خودم می نویسم و می نوشتم. ماتادور هم قراره دیگه درست بنویسه(تعهد داده)! منم قراره دیگه زیاد تغییر وضعیت ندم. مهرانم قراره متن های به روز .... مینا هم که گناهکی هر چی بهش بگی قبول می کنه!
امیدوارم دیگه از این جور مشکلات پیش نیاد.
به امید روزهای روشن!