تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
چه اسفند ها كه براي تو دود نكرديم
اي روز ارديبهشتي!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:26  توسط کیوان  | 

سکه بهار آزادی

میدان آزادی

هتل بزرگ آزادی

 

دروغی مضحک!
میدانی که یک راست به انقلاب می رسد

و هتلی که از چشم انداز پنجره اش،منظره ی اوین پیداست.

ر.بهرامی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط کیوان  | 

خیلی وقت است...

خیلی وقت است کاری نکرده ایم که کسی بهمان حسودی کند

هرروز,گل های پیراهنت-که شبیه گل های دشت آن شب بود-به پژمردگی می گرایند

و دیشب دهانت -که همیشه غنچه ای عطر آگین و نیمه باز بود- به مسواک محتاج تر شده بود

و چشم های آهو وارت,دیگر نمی چمند,

نشخوار می کنند!!!

خیلی وقت است...

برای تنوع هم که شده

بیا و برو...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط کیوان  | 

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم,دلم گرفت

تو سیگار می کشی یا نه؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:18  توسط کیوان  | 

قطار ميرود, تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود,
و من چه قدر ساده ام كه سالهاي سال,
به انتظار تو, در كنار اين قطار رفته ايستاده ام,
, و همچنان
به نرده هاي اين ايستگاه رفته تكيه داده ام......!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:11  توسط کیوان  | 

حواست باشد

گول سنگ ها رو نخوري!!!
گول سختي سنگ ها رو نخوري!!!

براي فسيل شدن تو   يك خستگي كافيست...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:56  توسط کیوان  | 

توي انجمن كه بشيني,دنيا برات خيلي كوچيك ميشه,صداي پر هياهوي فني,بچه هايي كه هميشه در رو بدون در زدن باز ميكنن,صداي كوچه,صداي پرنده ها,صداي گم شدن توپ هاي ماهوتي,و هاي و هوي گريزان كودكان و...
و چند تا دوست كه بوي سيگاري كه خودت كشيدي رو ميدن ,انگار اين بو ميخواد بگه كه اينا هميشه بودن,10 سال تمام بوي سيگارت روي لباساشون بوده,حتي اون موقعي كه سيگاري نبودي انگار همين بو رو ميدادن!!!

بعضي وقتا فاصله هامون زياد ميشه و بوي ديد رقيق,اون موقه ديگه وقت انجمنه,چون اينقدر بزرگ نيست كه بخواي كسي رو ناديده بگيري,انگار توي انجمن بايد بوي سيگار بدي ,بوي رفاقت ,بوي ....!!!

دنيا كوچيك تر از اونيه كه گم شده اي رو توش پيدا كني ,با اين حال آدم ميترسه از دستشون بده....

واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي...
كه بس دور است بين ما....
كه اين سو نازنيني غنچه اي شاداب و صدها آرزو بر دل,دلي گهواره ي عشقي
كه چندي بيش نيست شايد كه از بازيچه بودن سخت دلگير است

و اين سو پيرمردي با سپيدي مو
و خمي در قامت از اين راه دشوار
و هزاران بار مردن,رنج بردن

و گه گاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز....

واي بر من گر تو آن گم گشته ام باشي...



شايد ما از اول اين 10 سال عضو انجمن بوديم!!!!

8/8/86 ساعت 7 شب
دفتر انجمن
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:19  توسط کیوان  | 

فقط چند تا پله مونده، این چند تا رو که می رم پایین میرسم به یه مکان 14-15 متری با چند تا کابین که دور تا دورش شیشه است، قرار بوده کافی نت باشه ولی هنوز به این مرحله از تمدن نرسیده و بیشتر به شکل مکان ازش استفاده می شه. چوب کاری دکور با اون رنگ سبزی که که روی چوب ها چرم کاری شده هم بیشتر نمایانگر کافی شاپ یا پاتوق بودن اینجاست. اگه به چراغ مودم کامپیوتر اصلی نگا کنی میبینی که خاموشه؛ پس این دختر و پسری که ته کافی نت نشستن دارن چی کار می کنن رو خدا می دونه!اوایل این چیزا واسه تازه واردا جالبه ولی دیگه اینا واسه ماها باعث کنجکاوی نمیشه، اصلا خیلی وقته هیچ چیز واسه ی من باعث کنجکاوی نشده.

از پشت کابینی که دختر و پسره نشستن، صدای خش خشی میاد و معلوم میشه دارن میرن، خوشحال و بی غم، فکر کنم اگه توی مرکز کامپیوتر شرکت مایکروسافت میشستن اینقدر رضایت نداشتن!

اونا که می رن ساعت رو نگاه می کنم، حدود 9 شبه، در کافی نت رو می بندم و روی صندلی، پشت دستگاه مرکزی میشینم. نور زرد رنگ چراغ ها رو کم می کنم و پاهام رو میندازم روی میز کامپیوتر، ورق های اضافی و سفارشات مشتری ها رو نگاه می کنم، همشون روی میز درهم و برهم افتادن، دو تا استکان روی میز هم نشون میده که کسی چیزی خورده، چند تا ورق A4 معلوم نیست چرا زیر پا، افتادن روی زمین، پرینتر هم با صدای مسخره ای داره کار میکنه.

یکی از سفارشات رو که نگاه کنی ، روش نوشته ؛تحقیق حدودا 15 صفحه ای ، در مورد گیاهان آبزیستی! خیلی جالبه ، پس هنوز مردم در مورد گیاهان آبزیستی نگرانن! معلوم نیست این تحقیق که با فشرده شدن چند تا دکمه و پرینت کردنشون به وجود میاد ، می خواد به کدوم معلمه بیچاره ای غالب بشه و اونم با شوق و اشتیاق به یارو یک 20 توی دفترش بده و شبش هم همه از اتفاقات افتاده راضی اند و می رن راحت می خوابن!

دوست دارم بخوابم؛ با بی احتیاطی خاصی دستم رو به سمت پاکت سیگارم میبرم، دستم به لیوان می خوره و میشکنه، شاید لیوان از شکسته شدن درد می کشید و دیوار از خراب شدن، شاید تن ما نیز از مردن رنج می کشد، بی آنکه دیگر بدانیم! ما همه پیر می شویم، مثل فنجان و دیوار اتاق، ولی من تند تر نفس می کشم و تند تر پیر می شم! سیگارم رو روشن می کنم و از پشت دودش بیرون پاساژ رو نگاه می کنم. یه آهنگ میذارم و چشمام رو میبندم و میرم توی فکر...

به یاد می آرم یه شب زمستونی رو ؛ با خواهرم میرفت کلاس زبان، می خواستم برم دنبالشون، همه ی فکرم اون بود، 2 تا گل رز قرمز خریده بودم، با تمام پولی که داشتم و با تمام احساسی که داشتم، رفتم توی موسسه، دیدمش، منو که دید فقط چشم هاش داشت برق می زد،یکی از رز ها رو دادم به خواهرم، دیگری رو به اون. هر دو رو واسه اون خریده بودم ولی احتمالا خواهرم از این کارم ناراحت می شد! وقتی بهش دادم فقط بهم نگاه کرد، دستم رو گرفت و...

من از غم تو گامی فرا تر نهاده ام و از همان جا که رفتی نگاهم دنبال توست، خورشید و ماه بیهوده می گردند و روزها شب می شوند و شب ها روز، من از غم تو گامی فراتر نهاده ام و از همان جا که جدا شدیم نگاهم دنبال توست...

.... چشمام رو که باز می کنم می فهمم که تا حالا گرمای صورتم رو دونه های اشک خنک می کرده، به در که نگاه می کنم به یاد می آرم بعد از قفل کردن در هنوز 14-15 تا پله واسه رسیدن به خیابون رو باید بالا برم ...

فقط برای تو بود که این راه دراز را آمدم، زیرا پیا می داشتم و اینک که مزه ی آن را چشیدی به آسودگی می روم، زیرا فقط برای تو بود که از راه درازی آمده بودم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:17  توسط کیوان  | 

حوصله ندارم لامپ اطاقم رو روشن کنم,ولی میدونم نور قرمز غروب که از کوچه توی اطاقم افتاده فقط تا چند دقیقه دیگه دوام داره.از روی تختم که بلند میشم دختر کوچولوی همسایه رو میبینم,حرکت موهای بلندش توی هوا نشون میده که توی کوچه باد میاد....

 

در کوچه باد می آید,این ابتدای ویرانی ست,آنروز هم که دست های تو ویران شدند, باد می آمد......

 

چه هوای دلپذیری,غروب قرمزی که دیگه کم کم داره تاریک میشه,یه نم خیلی کم روی سطح آسفالت خیابون,چند نخ سیگار,با یک مه رقیق توی خیابون که فقط باعث میشه از همین الان دلت واسه این هوا تنگ بشه.دستام رو با حالت بیخیالی همیشه گیم توی جیبم میکنم و اونقدر میرم تا به یک میدون میرسم....

 

طفل پاورچین پاورچین ,دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها,بار خود را بستم,رفتم از شهر خیالات سبک بیرون,دلم از غربت سنجاقک پر....

 

میدون بزرگییه,فقط وقتی روی نیمکت می شینم احساس سرما میکنم,چند متر اونور تر ,یک مرد با زن و بچه هاش دارن بازی میکنند,خیلی سخت نیست که بفهمی مرد حوصله اش از بازی سر رفته و به عمد توپ رو توی چمن های نیمه زرد میندازه تا آوردنش واسه بچه کمی بیشتر طول بکشه.

روی نیم کت روبه روم یه دختر و پسر نشستن,دختره موهای سیاه و کوتاهی داره,با التماس داره به پسره نگاه میکنه,2 تا لیوان چایی بینشونه که نشون میده تازه اومدن.اگه سر و صدای مرد با زن و بچه اش نیاد میشه فهمید به هم چی میگن.

 

-امیر, من فقط به خاطر تو باهاش تموم کردم,تو که بهش چیزی نمیگی؟

-نه,اینقدر گیر نده

-امیر جونه من,اگه بفهمه منو میکشه

-….

 

دختره دست های پسره رو میگیره,از لبخند مرموز روی لب های پسره میشه راحت فهمید که داره دروغ میگه و شاید پسر قبلی هم حتی از این کار با خبر باشه و نقشه این کار رو با هم کشیدن.ولی دختره کاملا قانع شده,دست های پسره رو محکم گرفته و سرش هم روی شونه های پسره ست

 

-امیر(صدای آروم دختر که پر از نا امیدیه)

-هان

-خیلی دوست دارم

-(پسره در حالی که داره من رو نگاه میکنه و می خنده,انگار میخواد من رو شریک کارهاش بکنه)  من هم دوس.......

 

چه مهربان بودی ای یار,چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...

 

الان توی فضای سبز ترمینال ایستادم,درخت های خسی ترمینال دارن با باد حرکت میکنند,دور و برم خیلی شلوغه,چند تا پسر احتمالا دانشجو دور هم دارن غذا میخورن,خیلی خونسرد,انگار نه انگار که چند قدم اونورتر,راننده اتوبوس با نگرانی داره داد میزنه: تهران فوری,تهران فوری...

ساعتم زیر سرمه و دارم صدای حرکت عقربه هاش رو میشنوم....

 

آنگاه که زندگی من چیزی نبود,هیچ به جز تیک و تاک ساعت دیواری,دانستم که باید,باید,باید ,دیوانه وار دوستت بدارم....

 

به این موقع توی ترمینال بودن عادت دارم.هر وقت میخواست بره دانشگاهش من باهاش می اومدم.من از 10 دقیقه قبلش میاومدم ولی اون همیشه سر وقت رفتن اتوبوس می اومد.می گفت اگه خیلی اینجا وایسته گریه اش میگیره و سعی میکرد باهام چشم تو چشم نشه.خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم...

 

آه,چه مردمانی در چهار راه ها نگران حوادثند

و این صدای سوت های توقف, در لحظه ای که باید ,باید,باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

صبور,سنگین,سرگردان....

 

برای له شدن خیلی تنهام,به خودم می ام,دور و برم هیچ کسی نیست,نه احسان نه سجاد نه مسعود و نه صادق.

 

 

من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای پای حرکت مردمانی ست

که همچنان که تو را میبوسند

در ذهن خود طناب دار تو را میبافند....

 

سیگارم رو روشن میکنم و توی تاریکی راه گم می شم,تا خونه راه زیادی مونده......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 17:6  توسط کیوان  | 

سلام.بازم اعصابم داغونه.اصلا روز خوش به ما نیومده!!!اگه خیلی وقت نبود که پست نزاشته بودم اصلا طرف کامپیوتر نمیومدم!!!!

 

رود عزیز

آن روز که تازه از کوهستان آمده بودی

وهنگام پیچیدن پشت تپه ای یکدیگر را دیدیم

آن روز را تو به خاطر سپرده ای واینک تو به اقیانوس پیوسته ای

یا در پهنه خاک آهسته و آرام فرو رفته ای

ومن نیز چند بار دیگر به ابدیت سفری کرده ام

واینک تو رود دیگری هستی

و من مرد دیگری

ولی باز یکدیگر را دوست داریم

و دوستی ما

از خاطره عشق آن روز

توانگر است...

احساس خسته بودن دارم.از خودم از دنیا از تو!!!!

پس برویم و بخوابیم تا کارها درست شود!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:10  توسط کیوان  | 

آمد...دلگیر...چون آن غروب غم زذه پاییز و من ملال عزیمش را در چشم های سیاهش خواندم
رفتیم...بی هیچ پرسشی و سلامی.......وقتی سکوت بود بعد زمان چه فاصله ای داشت........
............گفت:بی من چگونه ای ای لول!!!؟........گفتم :ملول!!!!خندید!!!!...

نمیونم باید میدیدمش یا نه.بعد از این همه مدت مگه من چی داشتم بهش بگم؟.....چرا ؟؟؟؟؟...وقتی دیدمش همه وجودم خواستن بود.ولی من چی میخوام؟از کی میخوام؟
وقتی داشتم بهش نزدیک میشدم می دونستم که داغون میشم.به قول حمید مصدق:من با چه سرعتی....سریعتر از باد...رفتم سوی مراسم اعدامم....تا شاهد شهادت خود باشم!!!....

دیوار اعتماد مرا موریانه خورد........اکنون من آن عمارت از پای بست ویرانم.........دیگر تو هرگز باز نخواهی گشت!!!می دانم!!!

داره بارون میاد....میرم زیر بارون.....یه گوشه می شینم.....سیگارم رو روشن میکنم و آروم گریه میکنم..................

close your eyes so you dont feel then
they dont need to see you cry
i cant promise i`ll heal you
but if you want to i will try.
some one said the truth will out
but i believe with out a doubt
in you!
you where there for summer dreaming
and you gave me what a need
and i hope you will find your freedom
for eternity.....for eternity!!!!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:43  توسط کیوان  | 

به قول شاعر:من اگر ما نشوم تنهایم     تو اگر ما نشوی خویشتنی

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم        خانه اش ویران باد!

به جون خودم من به کسی نمیخوام توهین کنم.من واسه خودم علت های خودم رو دارم.تازه اگه برم مگه چی میشه؟به کی بر میخوره؟

اینم یه شعربرام مهمه پس درست بخونیدش:

من از اوج غرورم سرنگون گشتم         من از کوه غرورم تا سریر جلگه وارستگی ها آمدم پایین         من اکنون آشتی کردم و دیگر با تو خواهم بود

اما تو......!!!

فعلا...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:58  توسط کیوان  | 

سلام.بد از چند تا پست تصمیم گرفتم میدون رو واسه بچه ها خالی کنم!!

حالا علت چیه بماند...

ذیگر تمام شد     همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد

بهتر است برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!!!!

خداحافظ!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 19:7  توسط کیوان  | 

این شعر  رو خیلی دوست دارم.فقط یا کامل بخونیدش یا اصلا بیخیالش بشید.مرسی.

 

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:8  توسط کیوان  | 

این دانشگاه مثلا صنعتی کی میخواد نمرات ما رو اعلام کنه نمیدونم!من مثل خیلی از بچه ها روی هوا انتخواب واحد کردیم.البته روی هوای هوا که نه.چون خودمون میدونیم همش رو می افتیم!!!راستش همه این چرت و پرت ها که نوشتم الکی بود .دلم میخاست شعر بنویسم ولی بهانه نداشتم!!!!پس شعر رو مینویسم!!!

در محفل عزای آینه ها

واجتماع کبود تجربه های پریده رنگ                     واین غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان:  صبور        سنگین          سرگردان

فرمان ایست داد؟

چگونه میشود به مرد گفت که او مرده است.(او هیچ گاه زنده نبودست!!!)

اینم یکی دیگه:

آری حق با شماست                  من هیچ گاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم            و آنقدر مرده ام

که دیگر هیچ چیز مرگ مرا اثبات نمیکند.خداحافظ!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:2  توسط کیوان  | 

سلام.بعد از ۲ تا مرفین و ۴ تا آرام بخش و ۲ تا سرم که بهم زدن برگه بستری توی بخش رو بهم دادن و میتونم درسم رو حذف پزشکی کنم!!!خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه!!!

حال شعر هم ندارم ولی از بیکاری که بهتره!!!اینم یه شعر از بیژن جلالی:

این عاشق و معشوق چه دور رفته اند در عشق

و این تنها کاری است که میتوانیم بکنیم

مرا هم زندگی کن              تو را هم زندگی خواهم کرد

وآنگاه که بمیرم     تو را نخواهم مرد!!!!

فعلا!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 19:16  توسط کیوان  | 

اولین متنیه که توی این وبلاگ میزارم.امشب باید بیمارستان بستری بشم!!!!اگه منو بشناسی میفهمی چرا!!!!توی دلم حرف زیاده واسه همین دارم پست میزارم.یدونه شعر برای بروبچز:

مرا تو بی سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل!

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل میگیرد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی.

پس پشت مردمکان چشمت فریاد کدام زندانی است

که آزادی را بر براماسیده لبان گل سرخی پرتاب میکند

ورنه این ستاره بازی حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست!!!!

 

فعلا خداحافظ!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 18:53  توسط کیوان  |