تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
دکتر شريعتي : در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد.کاش ميشد لحظه اي ابله نبود ...! کاش ميشد...! و چه کم بودند آنهايي که اين کاش را حقيقت يافتند... و چه کم خواهند بود........ اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت. اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند وزنده نگه داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:35  توسط مهران  | 

ته سیگارهای ماتیکی را

قاطی برگ ها

سر  در  گم  میکند باد...

 

تو از کدام سمت سوخته ای؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:47  توسط مهران  | 

کنون که تابستان در گذر است
 زیر چنار روبروی خانه ات
سایه
چگونه تنک می شود
 و انتظار
 چگونه رنگ می بازد ؟
در نهر پای چنار ها
سنگی بینداز و ببین
 چگونه صدا می کند
واژه ای که از گلویی برنیامده میمیرد ؟
پس
شاخه ارغوانی پرتاب کن
تا بی صدا به پرواز در اید و بر موج ها سوار شود
پندار
 که به دوردست ها خواهد رفت
 و جایی
کنار درختی به سحال خواهد افتاد
که مرد خسته نومیدی
 برکنده گز کهنی تکیه داده
 به شاخه ارغوانی می اندیشد
 که هرگز
به سویش پرتاب نشد
 کنون که تابستان درگذر است
زیر چنار جلو خانه ات
 سیاه
چگونه سبک می شود
تا چون چکاو کمرنگی
 پروا کند
بی آنکه دیده باشیش؟
 و عاشق
 چگونه فراموش می شود
 بی آنکه ارغوانی از بوسه
دریافت کرده باشد
 از آب یا خیال ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط مهران  | 

امسالم مثل هر سال شب چهل و هشتم رفتم پای دیگ حلیم ولی ..........

ولی امسال مثل همیشه نبود ...همیشه کلی چیز میز می خواستم شاید کلی امید و آرزو داشتم ؛ این دفه  واسم یه سوال پیش اومده بود که چرا اصلا من اینجام ؟چرا اینجام؟ مگه هنوز دلیلی واسه موندن هست. شاید منم مثه برفی یا کیوان، اون امیدم که مثه آتیشی تو وجودم بود الان به زور روشن و با کوچیکترین بادی خاموش میشه..........جالب بود واسم یه همچین احساسی رو تا امروز نداشتم ........

داشتم به چند سال پیش فکر می کردم و می دیدم تو اون دنیای کوچیک دبیرستان و مدرسه چقدر شاد بودیم با چه چیزیایی حال میکردیم خلاف سنگینمون پیچوندن کلاسا تو اسفند دم عید بود و یادش بخیر سر کلاسا آقای نصرتی ردیف عقب (که برفی و کیوان همیشه رزرو می کردنش) خالی بود ماهم که مثلا بچه مثبتشون بودیم دایره وار میشستیم گپ میزدیم وقتی استاد درس میداد.چه روزایی بود..........................

یا اون روزی که به زور منو بردم سرم بشورن منم زدم دندون برفی رو شکستم(برفی جون شرمنده!!!!!!!!!!!!!)یادش بخیر احسان می گفت سرت کثیفه مصطفی هم شامپو اورده بود کیوان هم طبق معمول پایههههههههههههههههههه همجورکاری بود.یادمه یه بار هم سر کیوان رو شستن قبل از کلاس ادبیات البته منم سرمو شسته بودن دوتایی وسط حیات واستاده بودیم تا خشک شیم.

کیوان ، برفی یادتونه چه جور گفتنه رضوانی، خنده های قشنگ آقای بسطامی وقتی می گفت سمپادیا گوش گوش، سریع باشای حاج حسینی ، اچچچچچچچچچچچچچچچچچچ دو اٌ گفتنه طالبی، سلام سلام سلام کردن اخیانی، مووووووووووووآقا گفتن سامان،شعر حفظی های ادبیات!!!!، صحبت کردن برفی واسه گرفتنه نمره از معصومی سر درس فیزیک 1........

همیشه فکر می کردم هنوزم چیزیای دیگه ای هم هست و دانشگاه که بیام  هرکاری بخوایم میکنیم ولی اصلا اینجوری نبود
وقتی اومدم دانشگاه بعد از گذشت چند ماه تازه احساس بی هدفی کردم که آخرش چی ؟ کجا می خوای بری ؟ واسه چی اومدی؟..........زندگی واسم شده تکرار لحظه های تکراری؛  .......

افسانه ی من به پایان رسیده است...

احساس می کنم که این اخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی ...

دیگر نه اوای رحیلی ...

تنهایی ارامگاه جاوید من است.

و درد و سکوت

همنشین تنهایی جاودانه ی من است ...!!!

حالا که میبینم من تنها نبودم هرکی مشکلاته خودشو داره کیوان یه جور مشکل داره به نظرم تنها کاری که داره این روزا انجام میده شب کردنه روزاشه و همش میگه آقا خیلی باحالی دمت گرم و گاهی اوقاتم میگه خدا من که می دونم تو هستی پس چرا......
مسعودم که خیلی وقته ندیدمش گاهی اوقات بنا به حرف صادق هدایت شانسشو می خواد اون دنیا تجربه کنه یا خودشو تنهاییش هر دو تا شون توی کوچه های برفی دنبال هدفشون میگردن.........

 

آن روز ها رفتند
آن روز های برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم
هر دم به بیرون، خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید بر نردبان کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاج های پیر
و فکر می کردم به فردا، آه
فردا
حجم سفید لیز
آن روز ها رفتند...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:17  توسط مهران  | 

سلام....
بعد از کلی الافی و بی کاری کلاسا با دردسراش و مشکلاتش دوباره شروع شد...ولی این ترم یه جور دیگس هیچی واسم تازگی نداره !!!

خوب بگذریم. این ترم واسه بقیه هم جالب نیست.چه برفی چه کیوان.
واسه کیوان با اون بد بیاریاش واسه برفی هم واسه اون ۳ واحد تکراریش!!!!!!!!!!!

الان که دارم اینا رو مینویسم ساعت ۲:۵۰ نصفه شبه.هرکاری می کردم خوابم نمی برد گفتم پاشم یه پستی بذارم تا باز بعضی از این آدمای حسود کم نویسنده نگن این اسما الکیه(البته منظورم با کسه خاصی نیستا!!!)

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند تپش "بغلم­کن" شهیار قنبری نشان می­دهد یا "کیوکیو-بنگ­بنگ" گوگوش...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند خانه­تان برود دو کوچه بالاتر یا همین­طور تاکسی­ها سر چشمک­زن نیش ترمز بزنند...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند نماز صبح چند رکعت است....

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند،روی تخت­خواب نیم­نفره می­خوابی و دو­تا­ و ­نصفی پروزاک و صبح دو باطری قلمی از زنگ زیاد در بطن ساعت­ات می­میرد و از کلاس می­مانی و نه واحد می­افتی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند مادر کی می­رود،نرخ مکالمه چقدر می­شود و...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند تلفن حنجره­ی خودش را پاره کند یا سر ظهر کسی تک­زنگ بزند...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند شعر جدیدت را خواستی پاره کن،خواستی بسوزان،خواستی اصلا نگو...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند آکات سفید بزنی،کنزو نمی­دانم چی،یا تنهایی دیوانه و مست­ات، بویش عرق­کش­ات بکند...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند حامد و پریچهر و نیلو و علی، امروز عصر، چه ترانه­ای می­خوانند توی کوچه یا اصلا نازی هفت­سال و نیمه دستش می­رسد کُنار قرمز رسیده بکند یا نه...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند حافظ که بااز می­کنی از کدام سمت تعبیر می­شود...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند جنگل و دم خوابگاه دخترها و پشت بازارچه...اتاقت را که بوی پای اینقدر این­پا-آن­پا کرده می­دهد ، ترجیح می­دهی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند دیگر برای که شعر بخوانی که لحن­ات قشنگ باشد...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند کتاب شعر نوشته باشی یا حالیت بشود با هزار­تا صفر و یک برنامه­ی بایگانی بنویسی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند چه سالاد الوویه درست کند مامان چه ماکارونی، یاد هیچ­کس نمی­افتی مگر یک سینی پر از بشقاب نشسته...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند خط­خوردگی دارد پاکنویس شعرت یا چقدر زلم­زیمبو گرون شده تووی برج آسمانه...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند "دوئل" را با صدای دالبی گوش کنی یا اصلا کر باشی..

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند یاهوو مسنجر جدید اف­لاین­ها را می­پراند یا نه ....

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند سه­شنبه باشد یا جمعه، کپه­ی مرگت را می­گذاری شاید خواب به خواب _خدا یادش بیاید_....

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند...

When I'm feeling weak
And my pain walks down a one way street
I look above
And I know I'll always be blessed with love
And as the feeling grows
She breathes flesh to my bones
And when love is dead
I'm loving angels instead

 

زندگی را باید کرد!! با پوست.
خوش باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 2:55  توسط مهران  |