امسالم مثل هر سال شب چهل و هشتم رفتم پای دیگ حلیم ولی ..........
ولی امسال مثل همیشه نبود ...همیشه کلی چیز میز می خواستم شاید کلی امید و آرزو داشتم ؛ این دفه واسم یه سوال پیش اومده بود که چرا اصلا من اینجام ؟چرا اینجام؟ مگه هنوز دلیلی واسه موندن هست. شاید منم مثه برفی یا کیوان، اون امیدم که مثه آتیشی تو وجودم بود الان به زور روشن و با کوچیکترین بادی خاموش میشه..........جالب بود واسم یه همچین احساسی رو تا امروز نداشتم ........
داشتم به چند سال پیش فکر می کردم و می دیدم تو اون دنیای کوچیک دبیرستان و مدرسه چقدر شاد بودیم با چه چیزیایی حال میکردیم خلاف سنگینمون پیچوندن کلاسا تو اسفند دم عید بود و یادش بخیر سر کلاسا آقای نصرتی ردیف عقب (که برفی و کیوان همیشه رزرو می کردنش) خالی بود ماهم که مثلا بچه مثبتشون بودیم دایره وار میشستیم گپ میزدیم وقتی استاد درس میداد.چه روزایی بود..........................
یا اون روزی که به زور منو بردم سرم بشورن منم زدم دندون برفی رو شکستم(برفی جون شرمنده!!!!!!!!!!!!!)یادش بخیر احسان می گفت سرت کثیفه مصطفی هم شامپو اورده بود کیوان هم طبق معمول پایههههههههههههههههههه همجورکاری بود.یادمه یه بار هم سر کیوان رو شستن قبل از کلاس ادبیات البته منم سرمو شسته بودن دوتایی وسط حیات واستاده بودیم تا خشک شیم.
کیوان ، برفی یادتونه چه جور گفتنه رضوانی، خنده های قشنگ آقای بسطامی وقتی می گفت سمپادیا گوش گوش، سریع باشای حاج حسینی ، اچچچچچچچچچچچچچچچچچچ دو اٌ گفتنه طالبی، سلام سلام سلام کردن اخیانی، مووووووووووووآقا گفتن سامان،شعر حفظی های ادبیات!!!!، صحبت کردن برفی واسه گرفتنه نمره از معصومی سر درس فیزیک 1........
همیشه فکر می کردم هنوزم چیزیای دیگه ای هم هست و دانشگاه که بیام هرکاری بخوایم میکنیم ولی اصلا اینجوری نبود
وقتی اومدم دانشگاه بعد از گذشت چند ماه تازه احساس بی هدفی کردم که آخرش چی ؟ کجا می خوای بری ؟ واسه چی اومدی؟..........زندگی واسم شده تکرار لحظه های تکراری؛ .......
افسانه ی من به پایان رسیده است...
احساس می کنم که این اخرین منزل است
دیگر نه بانگ جرس کاروانی ...
دیگر نه اوای رحیلی ...
تنهایی ارامگاه جاوید من است.
و درد و سکوت
همنشین تنهایی جاودانه ی من است ...!!!
حالا که میبینم من تنها نبودم هرکی مشکلاته خودشو داره کیوان یه جور مشکل داره به نظرم تنها کاری که داره این روزا انجام میده شب کردنه روزاشه و همش میگه آقا خیلی باحالی دمت گرم و گاهی اوقاتم میگه خدا من که می دونم تو هستی پس چرا......
مسعودم که خیلی وقته ندیدمش گاهی اوقات بنا به حرف صادق هدایت شانسشو می خواد اون دنیا تجربه کنه یا خودشو تنهاییش هر دو تا شون توی کوچه های برفی دنبال هدفشون میگردن.........
آن روز ها رفتند
آن روز های برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم
هر دم به بیرون، خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید بر نردبان کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاج های پیر
و فکر می کردم به فردا، آه
فردا
حجم سفید لیز
آن روز ها رفتند...........
دیدین بعضی وقتها آدم الکی الکی به پوچی می رسه؟ الان سر کلاس ترمو ام؛ دیدم حوصله گوش دادن ندارم(آخ آخ آخ! مثلا قرار بود این ترم آدم شم و درس بخونم. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه)، گفتم بشینم یه چیزی بنویسم(آخه همه ی مثال هاش؛ تازه کاملترش؛ تو جزوه ی ترم قبلش هست :D )از بچه های بلاگ نویس هم تا دلتون بخواد تو این کلاس پره مثل ستاره سهیل، چی تور، همکلاسی ، محمد و... داشتم فکر می کردم واسه چی بلاگ می نویسم. اینا واسه چی بلاگ مینویسن؛ اصلا زندگی میکنیم که چی بشه؟!!! :D
داشتم با خودم فکر می کردم من این بلاگ رو زدم تا یه چیزایی یاد بگیرم؛ یه چیزایی رو غیر مستقیم به بعضیا بگم(مثل دوست های نزدیک و دورم . مخصوصا همونایی که گفتم تو دو هفته فراموششون کردم)اما دریغ از یک متن! می خوام بازم شروع کنم آآآآ؛ اما نمیشه!!! به دوستام که همه ی حرفام رو زدم؛ اون قضیه هم که پیچید! آخه باید یه چیزی از طرف ببینی تا پایه شی دیگه؛ اون که آنتن نمی ده؛ منم که این جوری! پس من چی کار کنم؟؟؟ واقعا دوست ندارم احساساتم رو یه طرفه خرج کنم. در این باره با دو تا از مجرب ترین دوستام یعنی کیوان و لیلی(lily ) صحبت کردم. حرفاشون خیلی قشنگه! کاملا منو نا امید میکنه! کیوان میگه "تو باید خودتو نشون بدی" اما آخه چه جوری؟ لیلی هم میگه"با این جور آدما رابطه دوستی داشتن خیلی سخته! بی خیال شو!" اما آخه مگه هر چند سال یه بار یکی رو پیدا میکنی که همه ی اون خصوصیاتی که تو میخوای داشته باشه؟؟؟ بیشتر توضیح بدم تابلو میشه پس نمی گم!
هر کسی یه هدفی داره! یکی می خواد تو ده سال آینده لیسانس بگیره، یکی میخواد اسمش فلان جا چاپ شه، یکی می خواد بلاگش رو طرفش بخونه(با اون ریشاش :D )، یکی هم میخواد هر چی دختر تو دنیا هست رو امتحان کنه(خودش می دونه!)، یکی هم که می خواد شاگرد اول شه اما هر چی خر میزنه نمیتونه، یکی هم مح.. یا مهل... رو می خواد اما نمیشه و هزار تا از این جور خواستنا .ولی هدف من چیه؟ من هدفم رو گم کردم! آهای هدف من کجایی؟ می خوام بخورمت :D . شما نمی دونین من هدفم رو کجا گذاشتم؟!
راستش رو بخواین هدف من معلومه! خیلی هم رو شنه! در واقع من هدفم رو میشناسم اما هدفم...! نمیدونم!
ولش کن. به قول بچه ها خودش خشک میشه میافته! شعرو داشته باش که خوده زندگیه...
هنوز باورم نیست
تمام شد
آینده ای مرا در پیش است
که سریع تر از باد به گذشته ام می پیوندد
آه
درنگ کنید
من جا مانده ام
حرف هایم هنوز باقی است.
من می گوییم
تو می شنوی؛ سری تکان می دهی؛دور دست ها را می نگری
اما غافلی
غافل از آنکه باد، آنچه را که زیر لب زمزمه می کنی
برایم هدیه می آورد.
میدانم تو را تحمل من نیست. دیوار ها گفته اند.
برو
تو نیز برو
برو پیش از آنکه آینده ات تسلیم خاطره ها شود
می دانم اگر رهایت نکنم
رهایی ات را بی من خواهی یافت
آنگاه خواهی رفت تا منی دگر شوی!
من زنجیر شده ام
تمام شده ام!
مرا تقدیر در گذشته ها نوشته اند
می دانم تو را باور این نیست
که من امید به آغاز دارم
که من امید به تولدی دیگر بسته ام!
پ.ن: اینقدر به من گفتن شعر پست قبلیت ماله کیه که به خود شیفتگی و خود باوری مزمن رسیدم! ای بابا؛ ما اینیم دیگه! ماله خودمه! همیشه فکر میکردم متن هام یه نوعه خاصی از شعره اما انگار باید به خودم امیدوار باشم. من هر وقت متن یا شعر مال خودم نباشه اسم شاعرش یا نویسندش یا مرجعش رو حتما می نویسم!
پ.ن: راستش رو بخواین زندگی خیلی باحاله ها! چشم حسود ها کور دارم با زندگیم حال می کنم! واقعا زنده شدن حس خیلی قشنگی داره!
پ.ن: قسمت اعظم متن سر کلاس ترمو نوشته شده. بقیش رو هم همین الان خودم اضافه کردم!
پ.ن: راستش رو بخواین زندگی پره از هدف های کوچیک و بزرگ! منم کلی هدف واسه خودم دارم که قراره یکی یکی بهشون برسم یا نرسم.
پ.ن: یه چیزه دیگه هم بگم و برم؛ من اون زمانی که بد جوری دپ بودم و هیچ چیز برام ارزش نداشت و عشق مرگ بودم؛ همش فکر می کردم. یه درس بزرگ از زندگی گرفتم. لازم نیست واسه همه چیز و همه کار دلیل داشته باشی، لازم نیست همش فکر کنی، کافیه زندگی کنی!
دوباره سلام!!!دوست دارم یه شعر بنویسم که وقتی خیلی خیلی ... دلم گرفته بود واسه اولین بار خوندمش!! کلی باهاش حال کردم،راستش واسه اولین بار بود که با شعر اینقدر حال کردم،الان یه تیکه اش رو مینویسم تا بعدا بقیه اش رو بنویسم:
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم
از اعماق نومیدی صدایش کردم:
ای پیدای دور از چشم!
دیریست که من میچشم رنجاب تلخ انتظارت را،
رویای عشقت را در این گودال تاریک آفتاب واقعیت کن.
My precious one ,my darling one ,my cheerest one,
its time to go to sleep
just by your hands give your kiss to me
just close your eyes
you are safe as you be able to be
and in your dreams you run on angles wings
... between the stars touch the face of God ,and…
and that’s the time you don’t like to wake up to face the world.