تبليغاتX
زاویه نشینان - بارون...
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
آمد...دلگیر...چون آن غروب غم زذه پاییز و من ملال عزیمش را در چشم های سیاهش خواندم
رفتیم...بی هیچ پرسشی و سلامی.......وقتی سکوت بود بعد زمان چه فاصله ای داشت........
............گفت:بی من چگونه ای ای لول!!!؟........گفتم :ملول!!!!خندید!!!!...

نمیونم باید میدیدمش یا نه.بعد از این همه مدت مگه من چی داشتم بهش بگم؟.....چرا ؟؟؟؟؟...وقتی دیدمش همه وجودم خواستن بود.ولی من چی میخوام؟از کی میخوام؟
وقتی داشتم بهش نزدیک میشدم می دونستم که داغون میشم.به قول حمید مصدق:من با چه سرعتی....سریعتر از باد...رفتم سوی مراسم اعدامم....تا شاهد شهادت خود باشم!!!....

دیوار اعتماد مرا موریانه خورد........اکنون من آن عمارت از پای بست ویرانم.........دیگر تو هرگز باز نخواهی گشت!!!می دانم!!!

داره بارون میاد....میرم زیر بارون.....یه گوشه می شینم.....سیگارم رو روشن میکنم و آروم گریه میکنم..................

close your eyes so you dont feel then
they dont need to see you cry
i cant promise i`ll heal you
but if you want to i will try.
some one said the truth will out
but i believe with out a doubt
in you!
you where there for summer dreaming
and you gave me what a need
and i hope you will find your freedom
for eternity.....for eternity!!!!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:43  توسط کیوان  |