تبليغاتX
زاویه نشینان - بازگشت از دنیای مردگان!
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی

همیشه دنبال کسی یا چیزی می گشتم که به حرفام گوش کنه! اما نه از روی اجبار یا بخاطر اینکه من ازش خواستم. چون واقعا به حرفهای بقیه گوش کردن؛ مخصوصا به درده  دلاشون واقعا سخته! یکی از دلیل های درست کردن این بلاگ این بود که حرف هام رو بنویسم تا هیچ کس رو مجبور به کاری نکرده باشم که دوست نداره.اما دلیل اصلیش چیز دیگه ای بود. من این بلاگ رو درست کردم تا دوست داشتن و عاشق شدن رو یاد بگیرم، اما مثه اینکه خدا، منه دیروز رو آفریده بود تا برای تمام روابط عشق و عاشقی یه مثال نقض زده باشه. من به پیشنهاد یکی از بچه ها تصمیم گرفتم یکی رو دوست داشته باشم یا بهتر بگم یه دلیل واسه زندگی کردن برای خودم پیدا کنم، از روی عقل هم دوست داشته باشم(دقیقا همون جور که می خواستم) یکی رو در نظر گرفتم و شروع کردم به شناختنش؛ یواش یواش داشتم یه چیزایی می شدم داشتم احساس پیدا می کردم، دنیا قشنگ تر شده بود، حداقل زجر انتظار برای دیدنش لذت بخش بود  که روزگار باعث شد یه 2 هفته ای نبینمش. آره! تو این دو هفته فراموشش کردم. یادم رفت که باید بشناسمش. وقتی دیدمش دیگه نمی خواستم بشناسمش.از خودم بدم اومد؛ با خودم گفتم تو که تو 2 هفته می تونی آدما رو فراموش کنی، اگه فردا یه سفر دور و دراز واست پیش بیاد ؛ احتمالا تموم دنیا رو فراموش می کنی. خیلی ها فکر می کنن این چیزایی که مینویسم رو فقط واسه این می ذارم که وبلاگ رو پر کنم و بقیه بیان بگن: "قشنگ بود؛ آفرین؛ خودت نوشتی؟" اما حقیقتا این جوری نیست. بعضیا هم فکر می کنن پست می ذارم تا تنهاییم رو ثابت کنم؛ چیزی که هیچ وقت نیاز به ثابت کردن نداشته! من حرف هام رو می نویسم تا شاید آروم شم. اما مشکل این کار اینه که نامحرما حرف هات رو می شنون، رویاهات رو میفهمن؛ بعضی وقت ها کارشون به جایی میرسه که به خودشون اجازه میدن که بگن من فلانی رو می شناسم! و هزار جور مشکل دیگه! دیگه جایی برای حرف هام نیست! منم مجبورم مثل بقیه باشم . اما قبلش آخرین حرف هام رو می زنم تا بعد ها خودم رو به جرم زندانی کردن حرف دلم مجازات نکنم؛ می گم تا رها شم!

این ها به این معنی نیست که من دیگه تو این بلاگ نمی نویسم؛ بلکه معنیش اینه که می نویسم تا زنده بودنم رو ثابت کنم!می نویسم تا بگم که منم هستم!

 

 

می دانم مرده ام

 

اما

 

باورم به زنده بودن

 

مرا از دنیای مردگان جدا ساخته

 

کاش تو را پیش از مرگ یافته بودم

 

و باز هم همان سخن قدیمی

 

"چقدر زود دیر می شود!"

 

آیا واقعا راه بازگشتی نیست؟

 

من تو را یافتم!

 

اما چقدر دیر

 

اما چقدر خوب

 

برایم مرگ بریده اند!

 

برای این بازگشته از مرگ حکم اعدام بریده اند

 

می روم؛

 

سریع تر از باد

 

پیش از آنکه حکمم را اجرا کنند

 

پیش از آنکه به تو و زنده بودن عادت کنم

 

می روم پیش از از آنکه با کلام سرد تو تمام وجودم فرو ریزد

 

من پیش از تو به خود نه گفته ام

 

و ای غرور من

 

از اینکه تو را این چنین استوار و پا برجا می بینم به خود می بالم

 

می روم تا خدای من، معبودم باشد

 

نه پیکر مجسمه صفت تو!

 

 

 

ازتون یه تقاضا دارم؛ اگه واستون ممکنه زندگی رو تو یه جمله یا چند خط واسم تعریف کنید!

 

یه چیزی رو خوب می دونم، یا باید عوض شم و دوباره متولد شم؛ یا باید برم و یک سنگ قبر برای خودم سفارش بدم! سعیم رو می کنم! سعی می کنم اطرافیانم رو دوست داشته باشم! سعی می کنم از ته دل بخندم! سعی می کنم فراموش کنم که یه روزی با مرگ هم نشین شده بودم! سعی می کنم تا زندگی کنم ...

تمام این سعی ها از یک جمله شروع شد! جمله ای که به من می گه زندگی کن چون خدات دوست داره! چون خدام دوسم داره منم آدم ها رو باید دوست داشته باشم! باید زندگی کنم ... این جمله رو واستون می ذارم چون به این جمله مدیونم! زندگیم رو مدیونم! آیندم رو مدیونم! اینه اتفاق بزرگ زندگی من!

 

آرزو هایت را بنویس و تک تک از خدا آنها را بخواه

 

زیرا خدا فراموش نمی کند

 

اما تو فراموش می کنی که آنچه اینک تو داری همان آرزوهای دیروز توست!

 

 

 

قبل از اینکه با حسرت همنشین شم باید اقدام کنم! پس بهتره عجله کنم....

روزهاتان قشنگ تر از زیباترین رویاهای من باد!

بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:49  توسط برفی  |