دیدین بعضی وقتها آدم الکی الکی به پوچی می رسه؟ الان سر کلاس ترمو ام؛ دیدم حوصله گوش دادن ندارم(آخ آخ آخ! مثلا قرار بود این ترم آدم شم و درس بخونم. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه)، گفتم بشینم یه چیزی بنویسم(آخه همه ی مثال هاش؛ تازه کاملترش؛ تو جزوه ی ترم قبلش هست :D )از بچه های بلاگ نویس هم تا دلتون بخواد تو این کلاس پره مثل ستاره سهیل، چی تور، همکلاسی ، محمد و... داشتم فکر می کردم واسه چی بلاگ می نویسم. اینا واسه چی بلاگ مینویسن؛ اصلا زندگی میکنیم که چی بشه؟!!! :D
داشتم با خودم فکر می کردم من این بلاگ رو زدم تا یه چیزایی یاد بگیرم؛ یه چیزایی رو غیر مستقیم به بعضیا بگم(مثل دوست های نزدیک و دورم . مخصوصا همونایی که گفتم تو دو هفته فراموششون کردم)اما دریغ از یک متن! می خوام بازم شروع کنم آآآآ؛ اما نمیشه!!! به دوستام که همه ی حرفام رو زدم؛ اون قضیه هم که پیچید! آخه باید یه چیزی از طرف ببینی تا پایه شی دیگه؛ اون که آنتن نمی ده؛ منم که این جوری! پس من چی کار کنم؟؟؟ واقعا دوست ندارم احساساتم رو یه طرفه خرج کنم. در این باره با دو تا از مجرب ترین دوستام یعنی کیوان و لیلی(lily ) صحبت کردم. حرفاشون خیلی قشنگه! کاملا منو نا امید میکنه! کیوان میگه "تو باید خودتو نشون بدی" اما آخه چه جوری؟ لیلی هم میگه"با این جور آدما رابطه دوستی داشتن خیلی سخته! بی خیال شو!" اما آخه مگه هر چند سال یه بار یکی رو پیدا میکنی که همه ی اون خصوصیاتی که تو میخوای داشته باشه؟؟؟ بیشتر توضیح بدم تابلو میشه پس نمی گم!
هر کسی یه هدفی داره! یکی می خواد تو ده سال آینده لیسانس بگیره، یکی میخواد اسمش فلان جا چاپ شه، یکی می خواد بلاگش رو طرفش بخونه(با اون ریشاش :D )، یکی هم میخواد هر چی دختر تو دنیا هست رو امتحان کنه(خودش می دونه!)، یکی هم که می خواد شاگرد اول شه اما هر چی خر میزنه نمیتونه، یکی هم مح.. یا مهل... رو می خواد اما نمیشه و هزار تا از این جور خواستنا .ولی هدف من چیه؟ من هدفم رو گم کردم! آهای هدف من کجایی؟ می خوام بخورمت :D . شما نمی دونین من هدفم رو کجا گذاشتم؟!
راستش رو بخواین هدف من معلومه! خیلی هم رو شنه! در واقع من هدفم رو میشناسم اما هدفم...! نمیدونم!
ولش کن. به قول بچه ها خودش خشک میشه میافته! شعرو داشته باش که خوده زندگیه...
هنوز باورم نیست
تمام شد
آینده ای مرا در پیش است
که سریع تر از باد به گذشته ام می پیوندد
آه
درنگ کنید
من جا مانده ام
حرف هایم هنوز باقی است.
من می گوییم
تو می شنوی؛ سری تکان می دهی؛دور دست ها را می نگری
اما غافلی
غافل از آنکه باد، آنچه را که زیر لب زمزمه می کنی
برایم هدیه می آورد.
میدانم تو را تحمل من نیست. دیوار ها گفته اند.
برو
تو نیز برو
برو پیش از آنکه آینده ات تسلیم خاطره ها شود
می دانم اگر رهایت نکنم
رهایی ات را بی من خواهی یافت
آنگاه خواهی رفت تا منی دگر شوی!
من زنجیر شده ام
تمام شده ام!
مرا تقدیر در گذشته ها نوشته اند
می دانم تو را باور این نیست
که من امید به آغاز دارم
که من امید به تولدی دیگر بسته ام!
پ.ن: اینقدر به من گفتن شعر پست قبلیت ماله کیه که به خود شیفتگی و خود باوری مزمن رسیدم! ای بابا؛ ما اینیم دیگه! ماله خودمه! همیشه فکر میکردم متن هام یه نوعه خاصی از شعره اما انگار باید به خودم امیدوار باشم. من هر وقت متن یا شعر مال خودم نباشه اسم شاعرش یا نویسندش یا مرجعش رو حتما می نویسم!
پ.ن: راستش رو بخواین زندگی خیلی باحاله ها! چشم حسود ها کور دارم با زندگیم حال می کنم! واقعا زنده شدن حس خیلی قشنگی داره!
پ.ن: قسمت اعظم متن سر کلاس ترمو نوشته شده. بقیش رو هم همین الان خودم اضافه کردم!
پ.ن: راستش رو بخواین زندگی پره از هدف های کوچیک و بزرگ! منم کلی هدف واسه خودم دارم که قراره یکی یکی بهشون برسم یا نرسم.
پ.ن: یه چیزه دیگه هم بگم و برم؛ من اون زمانی که بد جوری دپ بودم و هیچ چیز برام ارزش نداشت و عشق مرگ بودم؛ همش فکر می کردم. یه درس بزرگ از زندگی گرفتم. لازم نیست واسه همه چیز و همه کار دلیل داشته باشی، لازم نیست همش فکر کنی، کافیه زندگی کنی!