حوصله ندارم لامپ اطاقم رو روشن کنم,ولی میدونم نور قرمز غروب که از کوچه توی اطاقم افتاده فقط تا چند دقیقه دیگه دوام داره.از روی تختم که بلند میشم دختر کوچولوی همسایه رو میبینم,حرکت موهای بلندش توی هوا نشون میده که توی کوچه باد میاد....
در کوچه باد می آید,این ابتدای ویرانی ست,آنروز هم که دست های تو ویران شدند, باد می آمد......
چه هوای دلپذیری,غروب قرمزی که دیگه کم کم داره تاریک میشه,یه نم خیلی کم روی سطح آسفالت خیابون,چند نخ سیگار,با یک مه رقیق توی خیابون که فقط باعث میشه از همین الان دلت واسه این هوا تنگ بشه.دستام رو با حالت بیخیالی همیشه گیم توی جیبم میکنم و اونقدر میرم تا به یک میدون میرسم....
طفل پاورچین پاورچین ,دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها,بار خود را بستم,رفتم از شهر خیالات سبک بیرون,دلم از غربت سنجاقک پر....
میدون بزرگییه,فقط وقتی روی نیمکت می شینم احساس سرما میکنم,چند متر اونور تر ,یک مرد با زن و بچه هاش دارن بازی میکنند,خیلی سخت نیست که بفهمی مرد حوصله اش از بازی سر رفته و به عمد توپ رو توی چمن های نیمه زرد میندازه تا آوردنش واسه بچه کمی بیشتر طول بکشه.
روی نیم کت روبه روم یه دختر و پسر نشستن,دختره موهای سیاه و کوتاهی داره,با التماس داره به پسره نگاه میکنه,2 تا لیوان چایی بینشونه که نشون میده تازه اومدن.اگه سر و صدای مرد با زن و بچه اش نیاد میشه فهمید به هم چی میگن.
-امیر, من فقط به خاطر تو باهاش تموم کردم,تو که بهش چیزی نمیگی؟
-نه,اینقدر گیر نده
-امیر جونه من,اگه بفهمه منو میکشه
-….
دختره دست های پسره رو میگیره,از لبخند مرموز روی لب های پسره میشه راحت فهمید که داره دروغ میگه و شاید پسر قبلی هم حتی از این کار با خبر باشه و نقشه این کار رو با هم کشیدن.ولی دختره کاملا قانع شده,دست های پسره رو محکم گرفته و سرش هم روی شونه های پسره ست
-امیر(صدای آروم دختر که پر از نا امیدیه)
-هان
-خیلی دوست دارم
-(پسره در حالی که داره من رو نگاه میکنه و می خنده,انگار میخواد من رو شریک کارهاش بکنه) من هم دوس.......
چه مهربان بودی ای یار,چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...
الان توی فضای سبز ترمینال ایستادم,درخت های خسی ترمینال دارن با باد حرکت میکنند,دور و برم خیلی شلوغه,چند تا پسر احتمالا دانشجو دور هم دارن غذا میخورن,خیلی خونسرد,انگار نه انگار که چند قدم اونورتر,راننده اتوبوس با نگرانی داره داد میزنه: تهران فوری,تهران فوری...
ساعتم زیر سرمه و دارم صدای حرکت عقربه هاش رو میشنوم....
آنگاه که زندگی من چیزی نبود,هیچ به جز تیک و تاک ساعت دیواری,دانستم که باید,باید,باید ,دیوانه وار دوستت بدارم....
به این موقع توی ترمینال بودن عادت دارم.هر وقت میخواست بره دانشگاهش من باهاش می اومدم.من از 10 دقیقه قبلش میاومدم ولی اون همیشه سر وقت رفتن اتوبوس می اومد.می گفت اگه خیلی اینجا وایسته گریه اش میگیره و سعی میکرد باهام چشم تو چشم نشه.خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم...
آه,چه مردمانی در چهار راه ها نگران حوادثند
و این صدای سوت های توقف, در لحظه ای که باید ,باید,باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
صبور,سنگین,سرگردان....
برای له شدن خیلی تنهام,به خودم می ام,دور و برم هیچ کسی نیست,نه احسان نه سجاد نه مسعود و نه صادق.
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای پای حرکت مردمانی ست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند....
سیگارم رو روشن میکنم و توی تاریکی راه گم می شم,تا خونه راه زیادی مونده......