تبليغاتX
زاویه نشینان - نخ های که انتقام گرفتند!!!
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی

چقدر خوبه که آدم بعضی وقتها تو زندگیش شکست بخوره. وقتی تموم شد، غرق غرور بودم. با خودم می گفتم:"آخه کیه که حریف من بشه؟". به مامانم نشون دادم و گفتم:" این قراره فردا روی همه رو کم کنه". اینقدر دقیق کار کرده بودم و به خودم مطمئن بودم که حتی به دومی هم فکر نمی کردم. این احساسم روز نمایشگاه قوی تر شد. اینقدر اطلاعات جمع کرده بودم که واسه تک تک خرپاها یه عیبی پیدا کردم، تک تکشون! حتی خرپاهایی که مدعی بودن. خرپای خودمون رو کامله کامل میدونستم. خرپایی بدون عیب!

روز مسابقه، وقتی خرپاها تک تک روی سن می رفتن و زود می شکستن، به خودم امید وار تر شدم! خرپای ما از نظر زیبایی اول نشد . حق ما بود ولی .... بالاخره نوبت به ما رسید. من و سجاد رفتیم روی سن. بعد از وزن کشی و یه چند تا عکس، شروع کردیم به بار گذاری، راحت و با اعتماد به نفس که یهو سطل افتاد. سرم پایین بود، باورم نمی شد؛ یعنی به این زودی؟؟ ولی هیچ ماکارونی ای نریخت. سرم رو آوردم بالا. هنوز سر جاش بود ولی چسب ها و نخش از یک طرف کنده شده بودن. وای؛ چه فاجعه ای. همش رو تقصیر مهدی می دونستم. صحبت کردیم تا دوباره شرکت کنیم. هر جوری بود خر پا رو ترمیم کردیم.

یه 3 ساعت بعد از این ماجرا دوباره نوبت به ما رسید، این بار اصلا مطمئن نبودم. شروع کردیم. چند کیلویی ریخته بودم که سطل افتاد. خودم رو دلداری دادم که به خاطر خستگی دفعه ی قبله. سرم رو بالا که آوردم دیدم باز خرپا سر جاشه! باز هم نخ کنده شده بود. می خواستم گریه کنم، خیلی سال بود که این جوری خودم رو شکست خورده ندیده بودم. تو دلم همش به مهدی فحش می دادم(آخه مهدی نخ ها رو وصل کرده بود). اصلا به حرف هاش گوش نمی کردم.

موقع برگشت به خونه آسمون گریه می کرد. یه گربه جلوی سر در نشسته بود. انگار اهلی بود. چون گذاشت نازش کنم. احساس کردم خیلی تنهاس. صدای نم نم بارون می اومد. اتوبوس خوابگاه دختر ها هم رفت . ما منتظر اومدن بابای سجاد بودیم.بلند شدم و به دونه های کوچیک بارون که زیر نور چراغ خود نمایی می کردن نگا کردم. انگار آسمون هم مثه من حالش خوب نبود.

شب ؛ توی خونه با حالتی زار به خرپام نگاه می کرم و هی می گفتم آخه چرا؟؟؟ یاد حرف مهدی افتادم که می گفت:" ما این همه خرپا ساختیم، این همه بار گذاری کردیم، یک بار هم یه همچین اتفاقی نیوفتاد".با خودم فکر کردم دیدم راست میگه.ولی چرا این دفعه این جوری شد؟؟؟

کلی فکر کردم. رفتم کامپیوترم روروشن کردم و شروع کردم به بازبینی نقشه ها!نه؛ مشکلی نداشت، کامله کامل بود. پس قضیه چی بود؟؟ در حالی که با حسرت به خرپای سالمم نگاه می کردم ، یک دفعه چیزی به ذهنم اومد. صفحه های اصلی هیچ کدوم از خرپاهای قبلی مون شیب نداشت. همشون به افق عمود بودن ولی این یکی ....آره، هر صفحش 8 درجه انحراف داشت.

وای ! چرا الان باید اینو بفهمم. بی چاره مهدی. اون بنده خدا مثه بقیه خرپا ها چسب زده بود. حتی یک لایه بیشتر که محکم تر بشه. آره تقصیر خودم بود. این من بودم که اشتباه کردم. من بودم که به مهدی هیچ چی در این رابطه نگفتم، یعنی خودم هم به این موضوع توجه نکرده بودم. من بودم که هیچ وقت توی تحلیل هام اهمیتی برای نخ ها قائل نشدم. توی اون همه تحلیل و حساب کتاب، هیچ جایی نیروی افقی نخ در نظر گرفته نشده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم مهم باشه! دقیقا از جایی ضربه خوردیم که حتی ثانیه ای در موردش فکر نکرده بودم.

خیلی جالب بود. نخ ها ازم انتقام بی توجهیم رو گرفتن. حسابی بهم ثابت کردن که کوچک ها هم می تونن کارای بزرگی بکنن. این فکرا که اومد، کلی خاطره برام زنده شد؛ صبح سر کلاس زبان! قضیه ریاضی 2 ترم قبل و ...

همیشه این جوری بوده. همیشه از جایی ضربه خوردم که فکرش رو هم نمی کردم. شاید این اتفاق برام یک شروع باشه!

 

پ.ن: تنها چیزی که تو اون زمان یه کم من رو آروم کرد و باعث می شد بخندم این بود که ری اکشن مهدی بعد از دوباره کنده شدن نخ این بود که رفت و به میز داور ها لگد زد. حالا واسه چی؟ خدا میدونه!

پ.ن: البته یه سری دیگه از نظریات برای دلیل کنده شدن نخ ها هست که می گه به خاطر اسمش بوده(یعنی ستاره سهیل1)، یه سری دیگه می گن به خاطر چشم بعضیا بوده و ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:51  توسط برفی  |