ساعت 3:31 بامداده! بالاخره کارای کامپیوتریم تموم شد. خیلی خوابم میاد اما اصلا قصد خوابیدن ندارم. حالم اصلا خوب نیست! دلیل اصلیش رو خودم هم نمی دونم اما می دونم که دوست ندارم در موردش صحبت کنم یا کسی ازش چیزی بدونه. حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم. حتی خودم. هیچ کارم اون جوری که می خوام پیش نمی ره. صبح ها بی هدف می رم دانشگاه، بعد از ظهر ها هم یا می رم شلم بازی می کنم یا می رم شرکت پیش بچه ها. از تکرار روز ها خسته شدم! ای کاش تابستون ها هم دانشگاه باز بود. حداقل روزهای تکراریم هر روز رنگ عوض می کردن تا کمتر متوجه یکی بودنشون بشم. دلم هوای شب های امتحان سالن مطالعه ی دانشگاه رو کرده. هوای اون شب هایی که به جای درس خوندن همش با کیوان حرف می زدیم. یادش به خیر؛ دلم واسشون تنگ شده! نمی دونم الان واسه چی دارم مینویسم اما می دونم این کاریه که الان دوست دارم انجام بدم.
آدما چقدر میتونن عوض شن!!! خودم رو می گم! انگار روحم رو، تفکراتم رو، اعتقاداتم رو عوض کردن. یه روزی میگفتم ....
میدونم که دارم توی یک دنیای خیالی زندگی می کنم!
یه روزی تشنه ی تجربه کردن خیلی چیزا بودم؛دوست داشتن، عشق، دانشگاه و....شاید عشق نه! چیزی که بهش عشق می گن؛ حالا هرچی. الان برام فقط یه افسانه شده! دیگه حتی راهی به رویاهام و دنیای خیالیم هم نداره. هرچند از اون دنیای قشنگ تور رویاهام هم چیزی نمونده! یک شهر زلزله زده ست، یک شهر پر از ماتمه! من موندم و رویای قدرت و ثروت و شهرت! رویاهایی که ثبات دارن!
نمی خوام بخوابم اما می رم توی تخت خوابم؛می رم دراز میکشم و به اون چیزایی که دوست دارم؛ به آرزوهام فکر می کنم. آرزوهایی که نمی ذارم برام آرزو بمونن و برای رسیدن به اونها هر چیزی که سر راهم باشه له می کنم! نابود میکنم!
اتفاقاتی که این اواخر برام افتاد خیلی تلخ بود اما بهم یه چیزایی هم یاد داد! به من یاد داد که زندگی اون چیزیه که توی واقعیت اتفاق می افته نه اون چیزی که توی دنیای خیالیم برای خودم ساختم! به من یاد داد که هیچ چیز با فکر و خیال و انتظار عوض نمی شه!
انتظار!
انتظار؟
انتظار!؟
هیچ علامتی را برای نشان دادن پوچی این کلمه و پوسخندی که زمان بیان این کلمه بر لبانم نقش می بندد نیافتم. هیچ نیست! زندگی در دستان من و توست! انتظار راهی برای نفوذ شیاطین به عمق وجود من و توست! رها کن خود را از بند و زنجیر این ابلیسان. زندگی در دستان من و توست! انتظارت را با دستانت مقدس کن! دستانت رهایی را خواهند ساخت و انتظارت برای پایان چیزی جز اندیشه ای خوش سیما و باطل نخواهند بود! زندگی در دستان من و توست!بگذار رهایی بر دستانت بوسه زند نه بر انتظارت!
می آید!"انتظار میگویید" و تو برای آمدنش ساکن منتظر خواهی ماند! قافل از آنکه هر لحظه سکون تو را سال ها از او دور تر خواهد کرد! حرکت کن و به انتظارت بگو از پشت بیاید!!!!
پ.ن:متنم خیلی سانسور داره! امید وارم بفهمین موضوعش چیه و واسه چی نوشتم. اگر امکانش بود و می دونستم که خوانندگانم جرات و جنبه ی درک اون مطالب رو دارن حتما می ذاشتم. خودتون می تونید تصور کنید که چی بوده! چه درست، چه غلط؛مهم نیست! این جوری حداقل به من ضربه نمی خوره!