کنون که تابستان در گذر است زیر چنار روبروی خانه ات سایه چگونه تنک می شود و انتظار چگونه رنگ می بازد ؟ در نهر پای چنار ها سنگی بینداز و ببین چگونه صدا می کند واژه ای که از گلویی برنیامده میمیرد ؟ پس شاخه ارغوانی پرتاب کن تا بی صدا به پرواز در اید و بر موج ها سوار شود پندار که به دوردست ها خواهد رفت و جایی کنار درختی به سحال خواهد افتاد که مرد خسته نومیدی برکنده گز کهنی تکیه داده به شاخه ارغوانی می اندیشد که هرگز به سویش پرتاب نشد کنون که تابستان درگذر است زیر چنار جلو خانه ات سیاه چگونه سبک می شود تا چون چکاو کمرنگی پروا کند بی آنکه دیده باشیش؟ و عاشق چگونه فراموش می شود بی آنکه ارغوانی از بوسه دریافت کرده باشد از آب یا خیال ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط مهران
|
همهی ما در ناخودآگاه خودمون این پنداره رو داریم که :«اونایی آدمن که شبیه من هستن.» هر کسی هم میگه این پنداره رو نداره، علاوه بر اینکه این پنداره رو داره، دروغگو هم هست.